آلفرد هیچکاک

یه جا خوندم که آلفرد هیچکاک سوار آسانسور شلوغ میشده و با صدای بلند برای یکی از دوستاش یه داستان هیجان انگیز تعریف میکرده. یه جوری داستان رو کش میداده که وقتی همه از آسانسور پیاده شدند داستان ناتموم بمونه و همه توی خماری آخر داستان بمونند!

جمعه سینما چهار هم یه فیلم از آلفرد هیچکاک گذاشته بود (دردسر هری). یه جای فیلم یه میلیونر تابلوهای یه نقاش رو میخره و نقاش میگه من پول نمیخوام به جاش باید خواسته‌های من و دوستام رو یادداشت کنی و  بیاری. هر کدوم یه چیزی میخوان اما به خود نقاش که میرسه میره خواسته‌اش رو در گوش میلیونر میگه و اون هم یادداشت میکنه. تا آخر فیلم یه بار دیگه هم این صحنه تکرار میشه یعنی یه نفر از نقاش میپرسه از میلیونر چی خواستی؟ نقاش هم دم گوشش میگه که چی خواسته و خلاصه بیننده رو توی خماری میذاره.

همه معتقدند که هیچکاک یه خرده آزار داشته. اما به نظر من میخواسته خلاقیت آدمها رو تقویت کنه که فقط شنونده و بیننده نباشند یه چیزایی رو هم خودشون حدس بزنند و خیالپردازی کنند.

/ 3 نظر / 23 بازدید
مينا

سلام از وبلاگت خيلي خوشم اومد به منم سر بزن و آدرس وبلاگتو واسم بزار تا بتونم هر روز من و بقيه بازديد کنندگان بهت سر بزنيم محلي که وبلاگتو ثبت ميکني بزرگترين دايرکتوري وبلاگ نويسان ايران است و فوق العاده پر بازديد.حتما بيا و لينکتو ثبت کن .مرسي.

ملت بلاگ

با ياري حق تعالي و سپاس از تيم قدرتمند ملت بلاگ و به شکرانه سال اقتصاد و فرهنگ، با عزم ملي و جهاد مديريتي توانستيم با افتخار سرويسي در خور شأن ملت ايران در جهت هر چه شکوفا شدن فرهنگ غني و بي بديل فارسي زبانان در سراسر دنيا بنا نهيم و به خود مي باليم که ميزبان ملت ايران در امر وبلاگ نويسي هستيم.

صبا

جه جالب ... [نیشخند] ... بی خود نیست بهش میگن نابغه