رویای تبت

یک عمره  دارم کتاب میخونم به خصوص رمان اما هنوز خیلی از رمانها رو نمیفهمم مخصوصا رمانهای جدید.

نمیدونم من خنگم یا داستانها پیچیده شدند.

روی کتاب رویای تبت فریبا وفی نقد پیدا نکردم.

خلاصه داستان: داستان از زبان اول شخص بیان میشه. از زبان شعله. دختری که دوست پسرش مهرداد به تازگی ولش کرده و رفته ازدواج کرده. شخصیتهای دیگه داستان شیوا -خواهر شعله - ، جاوید - شوهر شیوا - ، فروغ - نامادری جاوید -       مادر شعله و شیوا هم توی داستان هست و البته صادق - دوست جاوید -

من از شخصیت‌پردازیش خوشم اومد.

دلم برای شیوا سوخت. پدر و مادرش دوست داشتند پسر داشته باشند همه‌اش مثل پسر بارآورده بودنش. شوهرش هم کمونیست بود.

نمیدونم چرا اینجوریه. کمونیستهایی که منم توی زندگیم دیدم همه‌شون انگار با زن بودن مشکل دارند. همه‌اش انتظار دارند زنها شبیه مردها باشند.


جاوید انگار خوشحال بود که زنش یه جورایی مرد هست و همه‌اش به این خصلت شیوای بیچاره دامن میزد. اما آخر کتاب که شیوا روی زنانه‌اش رو نشون داد حالم بهتر شد.

از فروغ هم یه کم خوشم میومد. خیلی عاشق زندگی بود.


یه جمله جالب درباره مادر شعله و شیوا نوشته بود. "شاد بودن حکم لخت بودن را برایش داشت. از هر دو به یک اندازه احساس گناه میکرد."

واقعا چه قدر آدم شبیه شخصیت مادر شیوا توی جامعه زیاد هست. خیلی از آدمها اصلا نمیتونند شاد و شنگول باشند.

 

/ 10 نظر / 20 بازدید
فاطمه صبا سفید

بعضی وقتا می ترسم زیادی شادی کنم چون می ترسم بعدش گریه کنم. از بچگی تو مخمون چکش زدن که: بعد از هر خنده ای گریه ای هم هست! لامصب عین یه لامپ موقع خوشحالی روشن می شه!

ساناز

البته نه که نتونن شاد و شنگول باشن . به نظر من بیشتر نمیخوان که شادو شنگول باشن.یا مانع اینکار میشن. حالا به هر دلیلی.اما نتونستن نیس. چون بهونه برای شاد بودن خیلی زیاده.خیلی

فرناز

مساله اینه که کلا به ادم شاد و شنگول به چشم دیوانهای که از قفس پریده نگاه میشه البته در جامعه ما

آنا

والا چه عرض کنم؟؟

گل ناز

شادی خیلی تو چشم میاد. یادمه یه هم اتاقی داشتیم به من میگفت ازت بدم میاد که اینقدر خوشحال هستی! و اینو نمی فهمیدم که خوشحالی من می تونه چه مشکلی برای اون داشته باشه.

اقای حس هفتم

از فریبا وفی یکی دوتا نوول خوندم . یادم نیس چطوری بوده و چی بوده... راستش ریسک خوندن کتابها و نوشته های نویسنده های جدید رو به لذت خوندن کتابهای نویسنده های شناخته شده عوض نمی کنم. بعد از اسماعیل فصیح ، فیروزه جزایری وزویا پیرزاد می ترسم برم سراغ کسی دیگه...

صبا

من در رمان های ایرانی یه دونه هم سراغ ندارم که فضای غم انگیز و دارای بن بست رو بدون لحن غم انگیز روایت کنن .. همه شون تو اون گرداب اسیر میشن ... نمی تون از بیرون تحلیلی نسبت به موضوع ارائه کنن ...

آنا

شماها اینجا چقدر باکلاسید...

آنا

باید دید دلیلش چیه. یه سری انقدر بدبختی دارن که واقعاَ نمی رسن به شادی فکر کنن. یه سری هم اینجوری بار آورده میشن از بچگی. متاسفانه خیلی از مردم ما اینجورین. مخصوصاَ اون عده که دین و مذهب رو مخالف شادی می دونن.[متفکر]

صبا

درود