رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

بعضی روزها اینقدر خسته میشم که دلم میخواد هر کس جلوی چشمم میبینم رو چنگ بزنم.

مثلا همین روز دوم اردیبهشت.

شب اینقدر خسته بودم که اصلا نای حرف زدن نداشتم. از خستگی عصبی شده بودم.

الان دارم فکر میکنم اون روز چه کارهایی کردم.

همین کارهای هر روز و متداول. صبح ساعت 6 بیدار شدم. رفتم  شرکت. 8  جلسه بودم با کارفرما تا 10 صبح. بعد با دوستم پیاده برگشتم شرکت و سر راه رفتیم خرید پارچه. توی شرکت هم مشغول کار شدم و یه کم هم حرص خوردم از دست چند نفر. عصری یه کم زبان و یه کم کتاب خوندم. رفتم خونه. 20 دقیقه ورزش کردم. غذا پختم. یه کم نقاشی کشیدم.

ساعت 8 شب اینقدر خسته بودم که حتی از دیدن سریال ویلای من که خیلی خوشم میاد اصلا هیچ لذتی نبردم. حرفای آدمای اطرافم رو یه خط در میون میشنیدم. اصلا تمرکز نداشتم.

نمیدونم واقعا چه طور میشه با این خستگی بی‌پایان مبارزه کرد یا حداقل از شدتش کم کرد.

لازمه بگم طی آخرین چکاپ نه کمخونی دارم نه دیابت نه چربی خون بالا نه کمکاری یا پرکاری تیروئید. فشار خونم هم درسته و سرجاشه.

مشکل نمیدونم چیه؟

[ ۱۳٩٢/٢/۳ ] [ ٩:۳۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب