رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

امروز یه فیلم دستم رسید که خدابیامرز فریدون مشیری خیلی جدی داشت یکی از اشعارش رو توی یه جمعی میخوند.

شعر و عکس‌العمل شنوندگان به شرح زیر است:

گفت دانایی که گرگی خیره‌سر 

هست پنهان در نهاد هر بشر

لاجرم جاری است پیکاری سترگ 

روز و شب مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست  

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجورِ پریش  

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

ای بسا زورآفرین مرد دلیر  

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را دراندازد به خاک  

رفته‌رفته می‌شود انسان پاک

وانکه از گرگش خورد هر دم شکست  

گرچه انسان می‌نماید گرگ هست

وانکه با گرگش مدارا می‌کند  

خلق و خوی گرگ پیدا می‌کند (هرهر- صدای خنده شنوندگان)  (لبخند مشیری)

در جوانی جان گرگت را بگیر  

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر (هرهر- خنده شنوندگان) (لبخند مشیری)

روز پیری گر که باشی همچو شیر  

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می‌درند 

گرگهاشان رهنما و رهبرند

این که انسان هست این‌سان دردمند    

گرگها فرمانروایی می‌کنند

وان ستمکاران که با هم محرمند  

گرگهاشان آشنایان همند

گرگها همراه و انسانها غریب  

با که باید گفت این حال عجیب

من هر چی فکر کردم دلیل خنده مردم رو نفهمیدم.

بانمکیش اینه که خود مشیری هم از خنده مردم لبخند میزد.

من اگه جای اون بودم یهو عصبانی میشدم میگفتم ساکت! دارم شعر جدی میخونم مگه جوک شنیدید؟   

 

 

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢٠ ] [ ۳:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب