رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

طی دو روز و نصفی وقت گذاشتن کتاب ارمیا رو خوندم. نوشته رضا امیرخانی.

گذشته از اینکه از مرام سیاسی امیرخانی متنفرم. علاوه بر اینکه از تفکرات مذهبیش بیزارم اما از این کتاب به این دلیل بدم اومد که برخلاف زوری که نویسنده اش زده بود، ذره ای عشق درش وجود نداشت.

ارمیا شخصیتیه که انگار مسیحه یا مجنونه ولی هیچ شباهتی به مسیح یا مجنون نداره. هر کی گیسش رو دراز کرد که مسیح نمیشه. هر کی از دنیا برید و رفت به دشت و صحرا که مجنون نمیشه.

آهنگ شهرام شب پره گوش نمیدم چون در شرع مبین مجاز نیست. ولی اینکه حال یه آدمی که سی سال ازت بزرگتره رو تو تاکسی به دلیل موسیقی بگیری در شرعت مجازه!! اینکه برگردی با تمسخر بهش بگی آقای دموکرات مجازه!!

اینکه زن معدنچی های بدبخت دو سه ماه یه بار میان دیدن شوهرهاشون جاست فور سکس برای ارمیا چندش آوره. من که چیز چندشی نمیبینم. چندش آورتر از فقری نیست که زن و شوهر بدبخت رو مجبور میکنه سه ماه یه بار هم رو ببینند.

دریغ از یه ذره عشق به آدمها. رفته توی جنگل میگه من عاشق درخت و سبزه و خزه هستم. هنر کردی. کی عاشق طبیعت نیست؟ اون وقت گراز اومده کف پاشو لیس زده میگه ای وای نجس شدم.

آدمها دارند زندگی عادیشون رو میکنند و از جنگ بیزارند اونوقت ارمیا شاکیه که "انگار جنگ اصلا به اینجا نیومده". یعنی اگه کل ایران نیست و نابود میشد اونوقت خوب و عالی بود؟ باید تمام چنارهای تهران هم مثل نخلهای خوزستان سرسوخته میشدند تا جناب ارمیا دلش راضی بشه؟

به نظر من فقط آخر کتاب خوب بود که نفله شدن ارمیا هم توی مایه زندگیش ابلهانه بود.

ترجیح میدم به جای این کتابهای جنگ دوست کتابهای ضد جنگ هاینریش بل رو بخونم که چهره کریه جنگ رو حلاجی میکنه.

[ ۱۳٩۱/٩/۱٦ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب