رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

برو کار میکن مگو چیست کار که سرمایه جاودانی است کار

چرا نباید بگیم چیست کار؟ امروز صبح که میخواستم بیام سر کار بدجوری این فکر رفته بود روی مخم. اصلا نمیخواستم بیام سر کار. دلم میخواد خیلی جدی بشینم درباره کار و حرفه و شغل فکر کنم.

من آدمی هستم که اگه کاری رو دوست داشته باشم اصلا احساس خستگی نمیکنم. اما الان صبحها با شکنجه بیدار میشم میرم سر کار. واقعا هدف شغل من چیه؟ ساخت نیروگاه برق؟ خدمت به خلق؟ برقدار کردن روستاها و شهرها؟

این هدف برای من متعالی نیست. این شهرها و روستاها به چیزهای مهمتری برای روشن شدن نیاز دارند نه برق.

صبح کتاب زندگی یعنی چی رو برداشتم. شاید بفهمم واقعا زندگی یعنی چی؟ همون صفحه‌های اولش نوشته این آخرین فرصتته که کتاب رو بندازی کنار و بری سراغ سریالهای تکراری.

یاد دیروز خودم افتادم. روز جمعه مثل یه آدم مریض فقط خوابیدم. یعنی حتی وقتی کاری نداشتم انگار نتونستم یه کار مفید انجام بدم. مثل یه پرنده که به قفس عادت کرده باشه. انگار به نشستن پشت میز، چاق شدن و بالا رفتن چربی خون عادت کردم.

واقعا من چی رو دوست دارم؟ مشکل من اینه که انگار یادم رفته چی دوست دارم. از چی لذت میبرم. هنرهای تجسمی؟ ادبیات؟ موسیقی؟

 جمله هایی از کتاب: بیشتر وقتا ما طوری توی کاری که داریم میکنیم غرق میشیم که نمیتونیم ببینیم کجا میریم. زندگی شده مسابقه‌ای که شانس برد نداره.

مهم نیست کی جای پنیرت رو عوض کرده از خودت بپرس اصلا چرا دنبال پنیر میگشتی.

اگه بری دنبال آرزوهات کم کمش اینه که خودتو با کاری خسته کردی که از همه چی بیشتر دوست داری.

 

فکرم خیلی درگیره شاید یکی دو روزی مرخصی بگیرم و فقط فکر کنم.

[ ۱۳٩۱/٩/۱۱ ] [ ۸:٤٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب