رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

از دیشب حالم خیلی بد بود. شاید عوارض جانبی قرصی بود که مجبور شدم برای یه آلرژی بخورم (توی راهنماش نوشته بود از عوارض جانبی این دارو عصبانیته.)

صبح یه پست هم نوشتم اما فوری رمزدارش کردم چون خیلی خیلی منفی بود.

نمیدونم به هر حال بدجوری دلم گرفته بود. از آدمهای مختلف. از زخم زبونهاشون. یاد یکی از معدود افرادی توی این دنیا افتادم که هیچ وقت حالم رو نگرفته بود یعنی مادربزرگ خدابیامرزم.

صبح که پاشدم گردنبند مادربزرگم رو انداختم گردنم. یک عقیق که روش یه نوشته هست.

امروز برای اولین بار با دقت نوشته روش رو خوندم.

افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد.

الان حالم بهتره.

[ ۱۳٩۱/٧/٤ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب