رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

کلا حالم خوب نیست. به قول معروف خیلی دلم گرفته از خیلیا.

چرا احساس تنهایی میکنم؟

چرا به کسی اعتماد ندارم؟

چرا زود لجم درمیاد؟

چرا دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم؟

چرا هر صدایی اعصابم رو خرد میکنه؟

مخصوصا صدای حرف زدن و خندیدن این یارو که تو شرکت پشت سرم میشینه و آخر جمله‌ها رو کش میده. صدای پاشنه کفشش و موبایلش هم اعصاب خرد کنه.

این قانون جذب هم این جور مواقع یادش میافته کار کنه. یه کتاب اعصاب خرد کن از صادق چوبک افتاده دستم که مجبورم بخونمش. مجبورم چون الان توی این شرکت کتاب نخونده دیگه‌ای ندارم. نمیدونم چرا آدم وقتی حالش خوبه از آسمون براش چیزهای خوب نمیریزه ولی وقتی حالش بده حتی کتابی که داره میخونه هم ضد حال از کار درمیاد.

صبح ساعت ده دقیقه به هشت رسیدم شرکت، دربونه رام نداد میگه قبل از هشت نمیشه بیاید تو! انگار میز و صندلیا رو میخورم. اومدم دیدم همکارام جلوی در همه تو ماشیناشون نشستند که ساعت هشت بشه برن توی شرکت. رفتم دور و بر شرکت یه چرخی زدم همه مغازه‌ها تعطیل بود. آره دیگه همه ملت شریف و درستکار و راستگو تا صبح مشغول عبادت بودند.شهر کتاب هم تعطیل بود.

خسته ام. اصلا هیچی حالمو خوب نمیکنه. مطمئنم حتی اگه یه خونه رو به دریا داشته باشم باز هم حالم خوب نمیشه.

یه جای کار توی زندگی من داره میلنگه. نمیدونم کجا؟ کی متخصص زندگی سراغ داره؟

 

[ ۱۳٩۱/٥/۱۸ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب