رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

شرکتمون رو چشم زدم.

صبح با قیافه خوابالو در به در دنبال آبجوش بودم که یه نسکافه بخورم خواب از سرم بپره.

رفتم ناهارخوری، آبدارچی میگه هنوز سماور برقرار نیست.

اومدم بالا همون خانم مهندس عجله‌ای چون همه کارهاش کامله فلاسک آبجوش از خونه آورده بود. خدا عمرش بده! ما رو ساخت!

ساعت 9:30 دوستم از یه طبقه دیگه زنگ زده با چشم گریون میگه رفتم پایین نمیذارند فلاسک رو پر کنم. میگه اینجا چای بخور برو.     

ساعت 10:30 با همون دوستم رفتم چای بخورم. دیدم در ناهارخوری قفله. آبدارچی میگه فقط 9 تا 10 میتونید بیاید چای بخورید.

دیگه کفرم دراومد و شروع کردم به داد بیداد که یعنی چی من چای میخوام این چه وضعیه. که آبدارچی گفت خانم مهندس به خدا من هیچ کاره هستم. به من هم گفتند در اینجا رو 10 ببندم.

به قول دکتر رضوانی تو روحتون هفت شب جمعه متوالی! 

اومدم بالا یه لیوان آب خوردم به جای چای.

[ ۱۳٩۱/٤/۳۱ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب