رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

گاهی وقتی از سر کار برمیگردم یه بخشی از مسیر رو پیاده میام خونه.

یه روز یه پیرمرد رو دیدم که عکس رادیولوژی رو دستش گرفته و با عصبانیت میگه : کمکم کنید رحمتون بیاد.

منم رد شدم و کمک نکردم و تا 24 ساعت عذاب وجدان داشتم که شاید واقعا بیچاره بوده و احتیاج به کمک داشته.

فردا دوباره دیدمش و پس فردا و... جالب اینه که فقط از ساعت  5 به بعد هم میاد. قبل از 5 نمیدونم کجاست. شاید مشغول استراحته.

یه خانمی هم هست حدود 35 ساله که لباس خیلی ساده‌ای میپوشه و آرایش نمیکنه. ولی کنار پیاده‌رو ایستاده و تا یک مرد میانسال رد میشه میپره میره جلو یه چیزی زیر گوشش میگه. مردها هم راهشون رو میکشند و میرند. یه بار یکی از این مردها از جلوی من رد میشد همین جور زیر لب غرغر میکرد هر روز میاد اینجا گدایی. دیوونه‌مون کرد!   

من نمیدونم این چه جور گداییه که فقط مردهای میانسال درکش میکنند! یعنی زنها و مردهای جوون و پیرمردها زبونش رو نمیفهمند؟

[ ۱۳٩۱/٤/۱۱ ] [ ۸:۳٢ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب