رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

 

 

 

چند روز پیشها با یکی از دوستان رفته بودم خیابون کار و تجارت نزدیک ونک.

رفتیم شهر کتاب. دریای کتاب و لوازم تحریر و دفتر  و مداد رنگی. یاد روزهایی افتادم که همه بچه ها از دفترهای به درد نخور مدرسه استفاده میکردند و گاهی لوازم تحریریهای دور و بر خونه تک و توک دفتر خوشگل میاوردند که مدرسه ممنوع کرده بود. من مثل خلها میرفتم میخریدم و برای اینکه عقده ای نشم یه دور هم توی اون دفترها فقط برای دل خودم مشق مینوشتم!

توی شهر کتاب یه کتاب جیبی کوچولو دیدم که فکر میکنم اسمش به یاد اون روزها بود. جلدش شبیه دفترهای بی کیفیتی بود که مدرسه ها در زمان جنگ میدادند. توش هم پر از عکس بود شبیه عکسهایی که بالای این پست گذاشتم. عکسهای اوشین و شامپوی زرد داروگر و...

از شهر کتاب که زدیم بیرون توی خیابون ردیف رستورانهای باربیکیوی مغولی، پاریسی، فست فود، ایرانی و ... آدم رو گیج میکرد. باز هم یاد روزهایی افتادم که بهترین رستوران کل منطقه شمیران رستوران پارک بود که الان شده بانک.

توی بقالی برای خرید یه دونه شکلات باید کلی فکر کنم در حالیکه وقتی بچه بودم حق انتخابی وجود نداشت.

توی خیابون جای پارک نبود. انواع پرادو و مزدا و ماشینهایی که اسمشون رو نمیدونم. وقتی بچه بودم یه پیکان داشتیم و بقیه همسایه ها هم چیزی توی همین مایه ها. مثلا رنو، فیات یا کادیلاک قدیمی.

برام عجیبه که چرا با وجود اینکه رفاه بیشتر شده اینقدر مردم دوست دارند تجدید خاطره کنند. کتاب "به یاد اون روزها" چاپ میشه. مردم میخرند و حتی با حسرت ورقش میزنند. میشینند برنامه 30+ از تلویزیون نگاه میکنند و براش پیامک میزنند و ذوق میکنند.

واقعا چرا اینقدر دوست داریم از اون روزهای سخت یاد کنیم؟

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ] [ ۸:٥٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب