رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

امروز که داشتم میرفتم سر کار یه مامان جوان رو دیدم که به زحمت 25 سالش بود و یه دختر کوچولوی چهار پنج ساله داشت. دست دخترش رو گرفته بود و با عجله دنبالش میکشید. بچه بیچاره هم داشت با تمام توانش می‌دوید. آخرش هم خورد زمین و بدون اینکه گریه کنه بلند شد و به دویدن ادامه داد. مامانش هم همش با عصبانیت میگفت زود باش بچه تند تر. آخرش هم دست بچه رو ول کرد و خودش جلو جلو رفت و بچه هم به دنبالش. فقط چند لحظه یه بار برمیگشت با عصبانیت میگفت زود باش دیگه دیر شد.

یعنی دلم میخواست خفه‌اش کنم. اگه فقط امروز عجله داری بغلش کن. اگه هر روز عجله داری و نمیتونی بغلش کنی به خودت فشار بیار صبح زودتر بلند شو. اگه خیلی به اعصابت فشار میاد غلط کردی این بچه رو آوردی تو دنیا که اینجوری بهش اخم کنی و سرش داد بزنی و وادارش کنی به دویدن. یعنی الاغ هم با کره الاغش اینجوری رفتار نمیکنه که بعضی از آدمها رفتار میکنند.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ ] [ ٧:٥٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب