رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

امروز وقتی داشتم از شرکت برمیگشتم یه خانم حدود 50 ساله کنارم توی تاکسی نشسته بود که چند تا برگه تبلیغ توی دستش بود. برگه ها رو بعد از چند دقیقه مچاله کرد و چپوند توی کیفش. باز جای شکرش باقیه که از پنجره تاکسی توی خیابون ننداخت. چند لحظه بعد موبایلش زنگ خورد. در حالیکه با تمام نیرو آرنجش رو به بعضی از اعضای بدن من فشار میداد نچ نچ گویان دنبال موبایلش توی کیفش گشت. خدا رو شکر بالاخره موفق شد پیداش کنه. با  موبایل این حرفا رو زد:

- چی کار کنم. ترافیکه دیگه. من چه میدونستم ترافیکه.

برای کرایه یه هزاری به راننده داد. بعد از کنکاش توی جیبش یه 50 تومنی مچاله هم پیدا کرد و داد به راننده که راننده قبول نکرد و گفت خیلی داغونه.

به دستاش نگاه کردم. ناخنها یکی کوتاه یکی بلند. با یه انگشتر طلای جرم گرفته.

طی این مدت کوتاه توی تاکسی فهمیدم که ایشون نه مدیریت کیف بلده نه مدیریت زمان نه مدیریت پول نه مدیریت طلا و نه مدیریت ناخن.

پ.ن: منظورم از این پست این نبود که من خودم خیلی آدم مرتبی هستم. بیشتر توی این فکر فرو رفتم که ببینم من خودم توی چه چیزایی شلخته هستم که رفعش کنم.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ] [ ٤:٥٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب