رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

خیلی سال پیش بود که داستان "خانه پدری" مرحوم سعید نفیسی رو خوندم. داستان درباره مردی بود که به هیچ کجا تعلق خاطر نداشت ولی وقتی مجبور میشه توی یه خونه بمونه و بهش برسه به اون خونه علاقه‌مند میشه و بعدش وقتی وادارش میکنند از اونجا بره غصه میخوره. منظور داستانش درباره وطن و وطن‌ دوستی و کلا تعلق خاطر نسبت به جایه که توش زندگی میکنیم.

یه چند وقتیه که این حس تعلق خاطر رو دارم لمس میکنم.

خونه‌ای که توش زندگی میکنم رو همیشه دوست داشتم اما از وقتی که یه صفایی بهش دادم و  به رنگ و روش رسیدم دلم براش تنگ میشه و دوست دارم زود بیام خونه.

اما این احساس تعلق خاطر محدود به خونه‌ام نمیشه. دیروز رفتم به نیروگاه برق گناوه نزدیک بوشهر. وقتی توش قدم میزدم و میدیدم که توی ساختش دستی داشتم حس میکردم چه قدر اونجا رو دوست دارم. احساس میکردم یه جورایی مال خودمه.

با خودم فکر میکنم اگه همه ایران مثل خونه ام دستی بهش کشیده میشد و رنگ و لعابی پیدا میکرد، اگه همه وقتی توی خیابونها قدم میزنند حس میکردند که توی خونه خودشون هستند و کسی ازشون غصبش نکرده، اون وقت حس تعلق خاطر ما ایرانیها قویتر میشد و این خونه اجدادی رو بیشتر دوست داشتیم.

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

[ ۱۳٩٠/۱٢/۳ ] [ ٩:۳٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب