رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

خیلی سال میگذره از اون وقتی که دبیرستانی بودم. الان از دوستهام خبر دارم. هرکدوم مشغول یه کاری هستند. پزشک، حسابدار، مهندس، کارمند بانک، معلم آمار، کارمند شرکت هواپیمایی، خانه دار و حتی بیکار و علاف هم در بینمون هست.

از لحاظ وضعیت خانواده هم مدلهای مختلف داریم. بعضیها ازدواج کردند و بچه ندارند. یکی ازدواج کرده و یه بچه داره. یکی دیگه دو تا بچه داره. اون یکی طلاق گرفته. اون یکی ازدواج نکرده.

از لحاظ مالی هم مدلها مختلفه. یکی پولش از پارو بالا میره. یکی فقط میگذرونه. یکی وضع مالی متوسط داره.

محلهای زندگیشون هم مختلفه. یکی ایرانه. یکی آمریکا. یکی مالزی. کانادا. دوبی.

وقتی باهاشون حرف میزنم یا میبینمشون همه میگن خوبه همه چیز عالیه.

واقعا عالیه؟

نمیدونم.

من چرا همش فکر میکنم اشتباه کردم؟ همش فکر میکنم باید یه جور دیگه زندگی میکردم. شاید اگه میرفتم پزشکی خوب بود. نه. پزشکی چیه بابا همش مسوولیت داره. تازه کلی هم سخته. میرفتم یه رشته آسون میخوندم الان هم خونه دار بودم بیشتر خوش میگذشت.

اصلا چرا رفتم سر این کار؟ مگه شغل قحطیه؟ از اولش میرفتم یه رشته هنری رو دنبال  میکردم مثلا طراحی جواهر.

یا حتی اگه خونه دار هم بودم چیزی نمیشد. الان مثلا دو سه تا بچه داشتم. 57 نوع غذا هم بلد بودم بپزم.

چرا موندم ایران؟ مهاجرت میکردم میرفتم یه طرفی.

 

چرا همیشه فکر میکنم زندگی بقیه از من بهتره؟ چرا فکر میکنم آدمهای دیگه خوشبخت‌تر هستند؟ چرا فکر میکنم اگه یه راه دیگه رو میرفتم زندگیم بهتر بود؟

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب