رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

آیا من ایران را دوست دارم؟

مدتیه که این سوال دارم توی ذهنم میچرخه. گاهی به وبلاگ استرالیا آخر دنیا (http://ozland.persianblog.ir/) سر میزنم و با کشور خودم مقایسه اش میکنم و میبینم که بهتره مقایسه نشه!

برای اینکه ببینم کشورم رو درست دارم یا نه اول سعی کردم ببینم من اصلا چی رو توی زندگیم دوست دارم.

من یه دنیای کوچیک برای خودم ساختم. شامل خونواده ام، دوستهای دست‌چین شده. یه شغل شیک. تفریحات شامل مطالعه و نقاشی و ورزش. گاهی سینما و تئاتر و کنسرت.

این دنیای کوچیک قابل انتقال به همه جای دنیا هست. پس ربطی به ایران نداره.

اما خود این کشور چی؟ برای من جذابیت داره؟

واقعیت اینه که یه کشور به خودی خود معنا نداره و با مردمش معنا پیدا میکنه.

وقتی عمیق فکر میکنم میبینم که خیلی از مردم ایران رو دوست ندارم. چون دنیایی دارند که هیچ چیز توش سر جاش نیست.

مثلا:

برای مراسم محرم جمع کثیری از دخترها و پسرهای جینگولی دنبال دسته های عزاداری به هدف جلوه فروشی به هم راه میافتند. این در حالیه که همه جای دنیا جاهایی به نام کلوب، بار و دانسینگ وجود داره. جوونها میرن و با هم آشنا میشند. علت اینکه اینجور جاها توی کشور ما وجود نداره فقط حکومت طالبانیمون نیست بلکه دلیلش اینه که پدر و مادر همون جوونها کلی برای نابود کردن کافه‌ها و دانسینگ‌ها تلاش کردند و صد البته خیلی‌هاشون هنوز هم ترجیح میدند که چنین مراکز فسادی توی کشور نباشه ولی هیچ اشکالی نداره که جوونشون بره توی خیابون و فقط از روی قیافه و بدون حرف زدن برای خودش دوست دختر یا دوست پسر انتخاب کنه.

متاسفانه من از خیلی از مردهای ایرانی بدم میاد (از خیلیهاشون و نه همشون پس بهتون بر نخوره) چون برای اونها زنها حتی جنس دوم هم نیستند و شهروند درجه 10 حساب میشند. به دلیل این نگاه احمقانه است که من به عنوان یک انسان نمیتونم برم و توی پارکی که دوست دارم حتی با یک ظاهر ساده قدم بزنم. چون طی یک ساعت پیاده روی قول میدم حداقل 5 نفر از همین مردان به راحتی به خودشون اجازه میدن که به من بیشرمانه‌ترین پیشنهادها رو بدند.

متاسفانه خیل کثیری از زنان ایرانی هم برای من خوشایند نیستند چون از یک ضعف نفس عمیق رنج میبرند. و گروهیشون این ضعف رو پشت لایه ضخیمی از آرایش و عطر و موهای دکلره پنهان میکنند. گروه دیگه ای هم پشت لایه ضخیمی از بوی قرمه‌سبزی و آبگوشت پنهان میشند. و هر دو گروه هم از سندروم حسادت که نتیجه ضعف و خودکمتربینیه رنج میبرند.

 

در نتیجه من ایرانی هستم ولی ایران رو دوست ندارم. ولی از ایران نمیرم چون حال و حوصله جابجایی ندارم. فقط سعی میکنم از دنیایی که برای خودم ساختم لذت ببرم.

 

سهراب میگه:

اهل کاشانم اما

شهر من کاشان نیست

شهر من گم شده است!

 

 

 

[ ۱۳٩٠/٩/۱٦ ] [ ٧:٥۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب