رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

روز 10 آذر سال 1377 یعمی 13 سال پیش یکی از همکلاسیهای دانشگاهم توی جاده تصادف کرد و به رحمت خدا رفت. اون موقع ترم سوم بودم.

توی دانشگاه براش مراسم گرفتیم. خونواده‌اش اومدن و به همه ما یکی یه دونه قران کوچولو دادند که اولش اسم و عکس دختر مرحومشون بود.

ما هم بعد از مدتی همکلاسیمون رو فراموش کردیم. دیگه سالها بود که بهش فکر نمیکردم تا اینکه 5 شنبه شب درست در سالگردش یهو خواب اون قران رو دیدم که خونواده اش به من داده بودند.اصلا فراموش کرده بودم که همچین چیزی رو توی کتابخونه ام دارم.

واقعا ضمیر ناخودآگاه آدم چیز عجیبیه. درست بعد از 13 سال.... 

هم عجیبه هم جالب.

[ ۱۳٩٠/٩/۱٢ ] [ ٩:٢٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب