رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

توی دوران دبیرستان دوستی داشتم که قوانین زندگیش خیلی آسون بود. اونقدر ساده که نیاز زیادی به فکر کردن نداشت.

پدرش یه تاجر بسیار ثروتمند بود و خونه ای تقریبا شبیه قصر با یک باغ بزرگ توی یکی از خیابونهای فرعی پاسداران داشتند. ثروتمند بودن خیلی از مشکلات و درنتیجه نیاز به بعضی فکرها رو از آدم میگیره.

خونواده ی بسیار مذهبی داشت. مقید به حجاب چادر و نماز و روزه وغیره. خود مذهبی بودن هم جواب خیلی از سوالهای آدم رو میده.

خونواده شون بسیار بسیار مردسالار بودند. باز هم این مساله بار زیادی رو از دوش خانمهای خونواده شون بر میداشت. چون مسوولیت زیادی نداشتند. زنها کافی بود توی خونه داری و به خصوص آشپزی دست و پنجه داشته باشند و حداقل یک پسر در زندگیشون بزان. تصمیم گیری خاصی بر عهده شون نبود. خوب البته توقعات دیگه ای هم ازشون داشتند مثلا در هر تاریخ و زمانی که یکی از خانمها رو میدی همیشه مرتب و آراسته و با اپبلاسیون کامل بود!

دخترهای خانواده از جمله دوست من حداکثر تا سن نوزده یا بیست سالگی با یک تاجر ثروتمند مشابه پدرشون ازدواج میکردند و اگه مثل خواهر دوستم خیلی هم رام نبودند لیسانسشون رو میگرفتند و بعد ازدواج میکردند.

 

همه چیز توی زندگیشون تعریف شده و مرتب بود به طوریکه حتی من که  ذهنم شرور و سرکشه گاهی به این زندگی آسون و بدون پرسش و بدون درگیری ذهن غبطه میخوردم.

[ ۱۳٩٠/۸/٢٤ ] [ ٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب