رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

امروز با مسیو رفتیم فیلم "مرگ کسب و کار من است". معمولی بود. نمیدونم چرا کارگردانش این همه عاشق صحنه های چندش‌آور بود. مثلا صحنه بادکش و تیغ زدن روی پشت یه آدم. یا مثلا گرگ مرده وسط کوهستان.

اصلا این صحنه ها هیچ ربطی به داستان نداشت. فقط به منظور به هم زدن حال بینندگان به فیلم اضافه شده بود.

ولی یه چند تا چیز جالب داشت. مثلا یه صحنه ای بود که یه سرباز به زندانی که به دستش سپرده بودند سیگار میده. درست بعد از اون کلید دستبندی که دست زندانی رو باهاش به دست خودش وصل کرده بود  وسط برف گم میکنه. انگار زندانبان و زندانی یکی میشند.

یا مثلا یه پدر و دختر بودند که داشتند یه مسیر طولانی رو از توی کولاک طی میکردند. بابا به دخترش میگفت الان میرسیم به کلبه درست میشه. وقتی رسیدند به کلبه، یه کلبه ای بود که اصلا هیچ در و پیکری نداشت و توش با بیرونش هیچ فرقی نداشت. مثل همه امیدهای واهی که وقتی بهشون میرسیم میبینیم تاثیری تو زندگیمون نداشتند.

[ ۱۳٩٠/۸/۱٦ ] [ ٦:٠٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب