رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

دیشب چند صفحه ای کتاب خوندم و ساعت 9:15 بیهوش خوابم برد. صبح که بیدار شدم دیگه خسته نبودم ولی اون غم لعنتی با من بود.

نشستم توی ماشین با صدای شجریان که داشت میخوند

جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهاد کش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

چند قطره اشک ریختم. همون چند قطره اشک حالم رو خیلی بهتر کرد.

تونستم چند دقیقه با خودم فکر کنم.

به من چه. من که مسوول کوچیک بودن دنیای آدمها نیستم. تقصیر من نیست که دنیا خیلی از آدمها محدوده. چرا باید روحم رو  خسته و افسرده کنم.

حیف نیست؟ آدم پوستش خراب بشه. قلبش ضعیف بشه. یا حتی مریضیهای لاعلاج بگیره فقط به دلیل اینکه یه  آدمی دنیاش کوچیک و محدوده.

با همه این که زدم به رگ بیخیالی باز هم یه آرزو دارم. کاش یه آدم بلند نظر رو میدیدم. کسی که با همه فرق داشته باشه.

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

[ ۱۳٩٠/۸/۱٤ ] [ ۸:۳٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب