رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

تا حالا شده اینقدر خسته بشید که دلتون بخواد همش روی زمین ولو بشید و تنها حرکتتون فشار دادن دگمه های کنترل تلویزیون باشه؟

من الان چند وقتیه که اینجوری هستم. هفته پیش دیگه این خستگی به اوج خودش رسیده بود. هر روز با فلاکت بیدار میشدم و میرفتم سر کار.

صبح چهارشنبه درحالیکه با بدبختی از خواب بیدار شدم و رفتم شرکت همش به خودم میگفتم امروز آخر هفته است. ساعت 3 مرخصی میگیرم و میام بیرون. میام خونه و کلی کارهای باحال میکنم. یه عالمه هم برای خودم برنامه نوشتم.

ساعت 3 که از شرکت اومدم بیرون انگار به زور داشتم بدنم رو دنبال خودم میکشیدم. به یه زاری رسیدم خونه. لیست بلندبالا رو از جیبم درآوردم دیدم خستگی واقعا اجازه نمیده همش رو انجام بدم. یکی دوتاش رو بیشتر نتونستم انجام بدم. اون هم به دلیل خستگی زیاد بدون دقت و تمرکز بود و در نتیجه درست حسابی انجام نشد.

با خودم گفتم شب میخوابم و فردا باانرژی بیدار میشم.

ولی صبح 5شنبه هم به زور از تخت خواب جدا شدم. فکر کردم ضعیف شدم. پاشدم برای خودم یه صبحانه مثل صبحانه های هتل درست کردم و با اشتهای کامل خوردم. ولی فایده نداشت. همش مثل معتادا پلکهام رو هم میومد. نصف صداها رو نمیشنیدم.

گفتم برم بیرون یه کم آفتاب بخورم بلکه بیدار بشم. رفتم برای تولد خواهرزاده ام کادو خریدم. بعد هم رفتم قصابی گوشت خریدم و اومدم خونه. همه این خریدها درحالی بود که داشتم از خستگی از حال میرفتم.

اومدم خونه گوشت رو پاک کردم بعد هم قرمه سبزی پختم و منتظر ظهر تا مسیو بیاد. ولی یهو سرم شروع کرد به درد گرفتم و بعد هم سرگیجه اومد سراغم. مثل وقتایی که آدم شب تا صبح نمیخوابه فرداش گیج و گول میشه.

چشمهام رو میبستم یه جور سرم گیج میرفت. چشمام رو باز میکردم یه جور دیگه.گلاب به روتون حال معده ام هم خراب بود.

تا اینکه مسیو اومد یه قرص ضد سرگیجه و تهوع بهم داد که کل عصر پنج شنبه رو هم خوابیدم و برنامه سینما هم به هم خورد.

وقتی بیدار شدم باز هم گیج و ویج بودم. با خودم گفتم حالا که سینما نرفتیم لا اقل یه فیلم بببینیم. چشمتون روز بد نبینه یه فیلم مزخرف حال به همزنی دیدیم که حالم رو بدتر از بد کرد. ساعت 10 شب گرفتم خوابیدم. صبح جمعه به زور ساعت 7:30 بیدار شدم که حاضر بشم برم کلاس. کلاسی که این همه مدت منتظرش بودم امروز حس میکردم بلای جونمه. به خودم میگفتم آخه من چه جوری تا اونجا رانندگی کنم. نشستم پشت فرمون و تا اونجا خواب و بیدار رفتم. سر کلاس اصلا نمیفهمیدم استاد چی میگه. فقط هر چی میگفت تند تند عین یه اپراتور روی کامپیوتر اجرا میکردم و هر چی میگفت رو یادداشت میکردم تا وقتی خستگی از تنم رفت بشینم و بادقت روش فکر کنم.

از کلاس تا خونه صدای ضبط ماشین رو تا ته بلند کردم مبادا پشت فرمون خوابم ببره.

اومدم خونه ناهار رو خوردم ولی با وجود خستگی نتونستم بعد از ظهر بخوابم. الان هم نشستم در حال خمیازه کشیدن پست مینویسم.

نه دلیل این خستگی مفرط رو میدونم نه راه حلی براش پیدا میکنم.

شما اگه توصیه ای دارید بگید بلکه حالم خوب بشه.

[ ۱۳٩٠/۸/۱۳ ] [ ٦:٠۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب