رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

در زمان قدیم که روستاییان محصولات خودشان را به میدان برای فروش می بردند، یک زن روستایی یک سبد تخم مرغ به میدان برد که بفروشد.

 

هنوز هیچ نفروخته بود که پای اسب یک سوار به سبد تخم مرغ زن خورد و بیشتر تخم مرغ ها شکست.

اسب سوار خیلی ناراحت شد و از روستایی پوزش خواست و حاضر شد پول همه آنها را بپردازد.

اسب سوار از روستایی سوال کرد: مادر جان چند تا تخم مرغ داشتی؟

زن در جواب گفت: نمی دانم ! اما وقتی آنها را دوتا دوتا بر میداشتم یکی باقی می ماند، وقتی سه تا سه تا بر میداشتم یکی باقی می ماند, وقتی چهارتا چهارتا بر میداشتم یکی باقی می ماند, وقتی پنج تا پنج تا بر میداشتم یکی باقی می ماند, وقتی شش تا شش تا بر میداشتم یکی باقی می ماند, اما وقتی که هفت تا هفت تا بر میداشتم هیچی باقی نمی ماند.

اسب سوار حساب کرد و پول تخم مرغ های زن را داد.

سوال: کمترین تعداد تخم مرغی که زن روستایی میتوانست داشته باشد چند تا بود؟

 

پ.ن:‌پیدا کردن جوابش آسونه. بیشتر دلم میخواد بدونم دوستان از چه راههایی به جواب میرسند. اگه میشه راه حلتون رو توضیح بدید.

[ ۱۳٩٠/۸/٩ ] [ ٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب