رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

یک ساعت پیش رفتم بانک از جلوی یک دبستان دخترونه رد شدم. امروز جشن شکوفه ها بود برای بچه هایی که هفته دیگه میرند کلاس اول دبستان. در مدرسه باز بود. معلمها داشتند صورت بچه ها رو نقاشی میکردند. صدای موسیقی شاد تا وسط خیابون میومد. یک نفر هم توی مدرسه لباس خرگوش پوشیده بود و بچه ها رو بغل میکرد یا روی دوشش میذاشت. خیلی باحال بود.

یاد اول مهر سال 64 افتادم که رفتم کلاس اول. جاتون خالی نباشه! مانتو شلوار خاکستری با مقنعه سیاه. ناظم گفته بود حق ندارید کیف و کفش رنگی هم بیارید. دفترها هم باید ساده باشه. طرح و عکس نداشته باشه. یه موقع بچه ها ممکنه یاد امپریالیسم جهانی بیافتند. صبح توی حیاط مدرسه صف کشیدیم. ناظم اومد و به ترتیب قد مرتبمون کرد.بعد هم گفت دستتون رو بگیرید جلو و به اندازه یک دست از نفر جلویی فاصله داشته باشید.

بعد هم رفت پشت بلندگو و گفت صلوات بفرستید برای سلامتی و طول عمر فلانی. صلوات بفرستید برای پیروزی رزمندگان اسلام.

نمیدونم این مسایل چه ربطی به بچه 6-7 ساله داره؟

بعد یکی از بچه های پنجم رفت پشت میکروفون و آیه الکرسی رو چند کلمه چند کلمه میخوند و بچه ها پشتش تکرار میکردند. من برای اولین بار اسم آیه الکرسی رو شنیدم. کلی خنده ام گرفت از اینکه اسمش من رو یاد کرسی و لحاف توی زمستون مینداخت. اما نخندیدم چون هیبت مدرسه حسابی منو گرفته بود.

بعد رفتیم سر کلاس معلممون اومد اسمش خانم سیفی بود. اسم هممون رو پرسید. بعد یکی از بچه های پنجم به اسم اسدی رو آورد و گفت مبصر امسال ما است. بعد هم  یه خورده شعر خوندیم. یه داستان هم معلممون درباره تمیزی و پاکیزگی گفت. با بغل دستیم زنگ تفریح یه کم توی حیاط بازی کردم. زنگ دوم هم نقاشی کشیدیم. بعد هم رفتیم خونه مون.

از مدرسه خوشم اومد ولی خدا وکیلی هیبتش جوری منو گرفت که احساس نکردم هیچ وقت جزئی از مدرسه هستم. همیشه فکر میکردم مدرسه یک قدرت مطلقه و من باید اطاعت کنم. این حس همیشه با من بود. حتی کمی هم توی دانشگاه. فقط وقتی رفتم سر کار و احساس کردم یک کار گروهی مفید دارم انجام میدم دیگه این فکر از سرم بیرون رفت.

[ ۱۳٩٠/٦/۳۱ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب