رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

تجربه به من ثابت کرده وقتی توی یک روز 2 تا بدبیاری میارم نباید منتظر سومی باشم. باید مرخصی بگیرم برم خونه. هیچ کاری نکنم. فقط یه کتابی که قبلا خوندم و خوشم اومده رو بردارم و برم توی تخت دراز بکشم و دوباره بخونمش.

اما دیروز همین جوری برای من بد اومد. من هم موندم شرکت و ادامه دادم به تحمل بقیه بدبیاریها. 

بدبیاری اول- سر صبح مدیر یکی از پروژه ها ازم یک کاری خواست. یک پروژه مزخرف که اصلا کارفرما نداره! یعنی خودمون برای خودمون تعریف کردیم. دور همی. نه پول توش هست نه هیچی. یه فایل مسخره عریض و طویل اکسل. چند ساعت گیرش بودم تا اینکه تموم شد و تازه کلی هم ایراد داشت.

بدبیاری دوم- شایعه ورشکست شدن شرکت قوت گرفت و امروز میگفتند احتمالا این ماه حقوق در کار نیست. 

بدبیاری سوم- این پیمانکار خرفت چند وقت پیش به من زنگ زده میگه ابعاد صافی strainer‌ها رو به من بده. میگم توی valve list هست. میگه کجا؟ براش با ایمیل فرستادم. الان بعد از 2 ماه که حسابی با شرکت ما درگیر شده و دعواش شده برداشته نامه رسمی زده میگه من از خانم فلانی اطلاعات strainer ها (ننوشته چه اطلاعاتی!) خواستم اونم برام valve list رو ایمیل کرده. ای موذی دروغگوی پیمانکار. چه قدر تو پستی. 

بدبیاری چهارم- رفتم توی وبلاگ خودم و دوستان به یک سری مشکلاتی برخوردم که حالم گرفته شد. حالا نمیخوام جزئیاتشو بنویسم.

بدبیاری پنجم- عصری رفتم جلسه با مدیر وارفته یه پروژه دیگه یه ساعت نشستیم حرف زدیم آخرش هم هیچ نتیجه ای حاصل نشد.

بدبیاری ششم- من شناسنامه ام شهریوره. دیروز شرکت کادوی تولدمو آورده. با کلی ذوق بازش کردم میبینم یه کیفه که دو طرفش زدگی داره!

بدبیاری هفتم- مامانم میگه کیفم رو خونه خواهرت جا گذاشتم. باهاش قهرم! توی کیف هم پوله نمیخوام با پیک بیاد. برو بگیرش. از بس ترافیک بود از شرکت تا خونه خواهرم پیاده رفتم. اونجا کیف رو گرفتم. یک ساعت و نیم منتظر آژانس نشستم آخرش نیومده.   زنگ زدم مسیو یه جا قرار گذاشتیم. 40 دقیقه پیاده رفتم تا رسیدم اونجا. نشستم توی ماشین با مسیو دعوامون شد.    کلی هم تو ترافیک موندیم تا رسیدیم خونه.

 

هیچی همین دیگه. میخواستید چی باشه. بعد اومدم خونه یه خورده برای خودم گریه کردم حالم بهتر شد. بعد هم شام رفتیم بیرون. اینقدر ترافیک بود که ماشین رو یه جا گذاشتیم و باز هم یه تیکه راه پیاده رفتیم تا رستوران. رستورانش خوب بود خوش گذشت. بعد هم از یه شیرینی فروشی اون نزدیک شش تا شکلات خریدم که شبیه قاشقه و میشه باهاش چای یا شیر داغ رو هم زد و قاشقه توش حل میشه. خدا رو شکر آخرش خوب بود.

دیشب هم با سردرد و پادرد به دلیل پیاده روی بیرویه خوابیدم. صبح که بیدار شدم احساس کردم امروز برم سر کار با همه دعوام میشه. زنگ زدم به منشی مدیرم میگم کار دارم امروز نمیام به مدیر بگو.

تا 9 صبح خوابیدم. بعد پاشدم یک کیت کت با آب پرتقال به جای صبحانه خوردم. گور بابای چاقی. یه کم نقاشی کشیدم. سریال خالتوری عشق ممنوع رو دیدم! نشستم پای کامپیوتر ورق بازی کردم برای خودم تنهایی ناهار درست کردم. استانبولی شفته. به به. الان حالم بهتره. حالا میخوام برم یه کم به قیافم برسم.

[ ۱۳٩٠/٦/٢٩ ] [ ۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب