رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

یادش به خیر یه دوران دوساله در زندگی من بود که خیلی خیلی خیلی سرم شلوغ بود ولی خیلی اون روزها رو دوست دارم.

روزهایی که هم فوق لیسانس میخوندم هم پاره وقت توی یه شرکت کار میکردم. نمیدونم چه جوری بود که این همه وقت داشتم. کار که سرجاش بود، درس و دانشگاه که هم باید سر کلاس میرفتم هم میخوندم. کلاس نقاشی و باشگاه ورزش و کلاس زبان هم که نمیشد نرم. از اون جهت که همه پولهام خرج دانشگاه و کلاسهام میشد در نتیجه یه وقتی رو هم به خیاطی اختصاص میدادم که برای خودم لباس بدوزم چون دیگه پول برام نمیموند که لباس بخرم!

ولی الان همه زندگیم شده کار. صبح بدو بدو برو سر کار. عصر بدو بدو بیا خونه یه چیزی بپز و بخور و بخواب تا دوباره فردا بری سر کار.

انگار شبانه روز کمتر از 24 ساعته. یا شاید هم مال اینه که اون روزها پاره وقت کار میکردم. کاش میشد آدم سه روز در هفته بره سر کار.

 

 

یه  موضوع بیربط: این شعر رو خیلی دوست دارم

دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو

که هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو

نخواهم عمر فانی را تویی عمر عزیز من

نخواهم جان پر غم را تویی جانم به جان تو

من آن دیوانه بندم که دیوان را همی بندم

زبان مرغ میدانم سلیمانم به جان تو

سخن با عشق میگویم که او شیر و من آهویم

چه آهویم که شیران را نگهبانم به جان تو

اگر بی تو بر افلاکم چو ابر تیره غمناکم

وگر بی تو به گلزارم به زندانم به جان تو

 

 

[ ۱۳٩٠/۳/٦ ] [ ٥:٥۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب