رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

داستان زیر داستانی کوتاه از نویسنده طنز نویس آقای حسن تهرانی است. داستان چون کوتاه بود همه اش را تایپ کردم. در پایان هم نظرم را نوشتم. دوست دارم نظر شما را هم بدانم.

اعدام

یک روز صبح مرا اعدام کردند-بهار بود یا زمستان نمیدانم. به هر حال یک وقتی مرا اعدام کردند. گناهم رفاقت با تمساحی استثنایی بود. تمساحی آفریقایی که گریه نمیکرد.

فرمانده سعی کرد اخم کند ولی باور کنید آدم خوشرویی بود. طوری فریاد کشید:"آتش" که من به دل نگرفتم. مثل اینکه گفته باشد "سلام" یا "هندوانه"

فرمانده از هیچ جنگی برنگشته بود. من اولین جنگش بودم. من چیزی بودم مثل "واترلو"

فرمانده روی شانه هایش ستاره داشت. فکر کردم فرمانده از آسمان آمده است.

سربازها شلیک کردند. گلوله ها راه افتادند.

سرباز اولی فکر کرد "باز ناهار راگو داریم..چه گوشتهای نپخته سفتی"

سرباز اولی اهل شهر دوری بود. آنقدر دور که شهرش را فراموش کرده بود. سرباز اولی غمگین بود، چرا که شهر نداشت. سرباز اولی فقط میدانست آشپزهای شهرش گوشتهای راگو را خوب میپزند.

سرباز دومی نگاهم کرد. به دستمال سیاه دور چشمم نگاه کرد. چشممان که به هم افتاد تفنگش را پایین آورد. سرباز دومی خجالتی بود.

گلوله ها به بندی که رخت های شسته ام رویش آویزان بود رسیدند، عرقگیرم را سوراخ کردند و رد شدند.

سرباز سومی شاید خندید... دستش روی لبهایش بود. وقتی ماشه را فشار میداد دیدم سبیلهایش را کج زده است. سرباز سومی فکر نمیکرد. یادش نمیامد چطوری باید فکر کرد.

پرنده ای مارپیچ از میان گلوله ها گذشت. سربازها برایش کف زدند.

فرمانده گفته بود: "وصیت کن"

گفتم:"هشتاد گل شمعدانی دارم"

گفت"چه کارشان کنیم؟"

گفتم:"فقط کاریشان نداشته باشید. یک سکه هم دارم مال سربازهای شما"

سکه را گرفت. سکه را نشناخت. گفتم"ساسانی است میتوانید در تاق کسری خرجش کنید"

تاق کسری را نمیشناخت. آدرس تاق کسری را برایش نوشتم.

گلوله اول به پای چپم خورد، درست بالای جورابم. مورچه ای از جلوی پایم گذشت. اعتنایی نکرد. راه هر روزش بود. مورچه را صدازدم. فرار کرد.

کار احمقانه ای بود. آدم وقتی میمیرد میتواند به چیزهای بزرگتری فکرکند. آدم باید دم مرگش تاسف بخورد که دیگر نئونها را نمیبیند، شیر موز نمیخورد، دماغش را نمیخارادند، توی سرما بخاری را بغل نمیکند.

گلوله دوم وسط ریشم گم شد. ریشم به خارش افتاد. گلوله دوم توی تاریکی ترسیده بود. با زبانم پیدایش کردم و قورتش دادم.

فرمانده گفت"صبحانه چه میخوری؟"

گفتم"چهارده تا حلزون"

گفت"نداریم"

گفتم"پای چپ مرینوس"

گفت"نداریم"

گفتم"پس سه تا گلوله بدهید. میخواهم خودم را عادت بدهم."

وقتی مرا به چوب بستند فکر کردم "سیلوانا منگانو" هستم. وقتی بچه بودم یک قران میدادم یک تیر میزدم. تمام بچگی ام به تیر باران "سیلوانا منگانو" گذشته بود. به فرمانده گفتم"ترقه ها را فراموش کردید"

گلوله سوم به خودنویسم خورد.

سرباز سوم فریاد زد "خونش سبزه"

پشتم خارید. خودم را به تیر کشیدم. فرمانده گفت "تکان نخور"

گلوله چهارم داشت بیراهه میرفت. خودم را به طرفش کشیدم. شانه ام را سوراخ کرد و رد شد. از سوراخ شانه ام نگاه کردم. گربه ای داشت از پشتم رد میشد. چشمم را که دید، ایستاد. به صدا دهانش را تکان داد ادای "مئو" گفتن را در آورد چشمهایش را به هم زد سرش را پایین انداخت و رفت و پشت شانه ام ناپدید شد. گربه که رفت آسمان را دیدم.آسمان قرمز شده بود. خورشید از سوراخ شانه ام طلوع کرد. سایه ام روشن شد. فرمانده بالای سرم ایستاد. وقت گلوله خلاص بود.

گفته بودم"گلوله خلاص را همان اول بزن"

گفته بود"سربازها بیکار میشوند"

لوله کلت بالای گوش چپم بود. لوله کلت سرد بود. قلقلکم آمد. خندیدم. فرمانده لوله کلت را با انگشتهایش گرم کرد.

یادم آمد یک روز صبح از دوچرخه افتادم بالای گوش چپم شکست. یکبار سنگی بالای گوش چپم خورد. شب نامزدی، سنجاق سری بالای گوش چپم فرو رفت. آدم فراموشکار است. باید خودم را از شر "بالای گوش چپم" خلاص میکردم.

آخرین کسی که دیدم زن خانه روبرویی بود. زن سفره ای را تکان داد. نان خرده ها پخش شدند و من مردم.



نظر من:

داستان توصیف یک تیرباران است با دلیلی احمقانه یعنی دوستی با یک تمساح. با قلمی تصویرگر و خونسرد. تا جایی که خونسردی گوینده داستان ترسناک و عذاب آور میشود. در جایی از داستان شخص معدوم خودش را با سیبل بازیهای کودکانه مقایسه میکند. تیر زدن آنقدر عادی است و آنقدر از کودکی به عنوان بازی آموزش داده میشود که در لحظه مرگ هم این اعدام با آن بازی مقایسه میشود. توصیف تصویر اعدام با کار پیش پا افتاده ای مثل تکاندن سفره نان قیاس شده است. همچنین شخصیت سربازان که مامورند و هیچ اندیشه ای ندارند با مورچه و گربه که درکی از اعدام ندارند و فقط نظاره گرند، شبیه شده است.توصیف وصیت و سفارش صبحانه هم ابلهانه است با این وجود تاثیری در فرمانده نمیگذارد چون او مامور است و معذور و فقط باید به دقت اجرا کند. در پایان هم نویسنده هنگام تیر خلاص مشکل را از بالای گوش چپش میداند نه از چیزهایی که سبب بروز مشکل شده اند.


[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٤ ] [ ۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب