رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

گاهی وقتها از این همه ناشکری خودم شرمنده میشم.

غصه میخورم که مبادا نمره reading در امتحانم کمتر از 5.5 بشه.

غصه میخورم که فردا باید برم شرکت و توی جلسه های احمقانه اش حرص بخورم.

ولی انگار آدمهای دور و بر خودم رو نمیبینم.

امروز از امتحان که با مسیو بر میگشتیم و حسابی سردمون بود میگفتم خدایا زودتر برسیم خونه و گرم بشیم. چشمم افتاد به دستفروشهای نزدیک پل سید خندان که توی سرما داشتند میلرزیدند و دستکش و جوراب و کش سر میفروختند. اونا کی قرار بود برن خونه؟ ساعت چند؟ ساعت کاری هم که ندارند؟ تازه معلوم نیست کسی ازشون خرید کنه یا نه؟ از خودم لجم میگیره وقتی میگم که چرا ساعت کاری من توی شرکت اینقدر زیاده.

اومدم خونه که یه نفر زنگ زد. یه بنده خدا که میگفت کفش کهنه ندارید. مسیو چند تا کفش براش برد و میگفت چه قدر هم خوشحال شد. از خودم لجم میگیره وقتی میبینم که میرم از چرم میش کفش 100 هزار تومنی میخرم و بعد دو ماه دلم رو میزنه.

 

منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت

 

 

 از همه دوستانی که گاهی به این وبلاگ سر میزنند خواهش میکنم برای یک دوست بیمار دعا کنند. امیدوارم بلا از سرش دور باشه و خواهرهای خوبش که از دوستان قدیم و ندیمم هستند دلشون شاد بشه.

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢٥ ] [ ٧:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب