رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

صبح سر کار میرفتم دیدم برخلاف همیشه  ترافیکی در کار نیست.

توی اداره غرغر نمیشنوم. همه دارند با انرژی  و روحیه کار میکنند.  همه وظیفه شناس هستند. هیچ کس از زیر کار در نمیره.

همه چیز منظمه و روی روال منطقیه.

همه به این فکر میکنند که کار رو بدون ایراد و با کیفیت بالا برای کارفرما بفرستند.

هیچ کس دنبال مچگیری از بقیه نیست.

وقتی کسی میخواد استراحت کنه نمیره با بغل دستیش بلند بلند حرف بزنه.  اگه بخواد استراحت کنه چند دقیقه‌ای میره توی حیاط قدم میزنه یا چند صفحه‌ای کتاب مورد علاقه‌اش رو میخونه بدون اینکه از رییسش بترسه. بعد هم برمیگرده و بقیه کارش رو انجام میده.

هیچ کس مشکلات زندگیشو نمیاره توی شرکت. وقتی پای تلفن با همسر یا بچه شون حرف میزنند جار و جنجال راه نمیندازند.

توی ساعت اداری کارشونو تموم میکنند و الکی کش نمیدند که اضافه کاری بایستند و پول بگیرند.

عصر که  میرفتم خونه درختای کنار ایستگاه تاکسی پژمرده و آویزوون نبودند و با حسرت به آب توی جوی سیمانی نگاه نمیکردند. معلوم بود شهرداری کاملا منظم بهشون آب میده. به راحتی تاکسی پیدا کردم.  هیچ کس توی صف نبود. هیچ کس با ماشین شخصیش نبود. وسایل عمومی فت و فراوون. راننده ها به هم احترام میذاشتند. کسی فحش نمیداد.

وقتی توی تاکسی نشستم هیچ خری نیومد بچسبه بهم. همه عین بچه آدم نشسته بودند. هیچ کس با موبایلش داردار  حرف نمیزد. راننده ضبط ماشینش رو با یه آهنگ خالطوری با صدای بلند روشن نکرده بود. رادیوش روشن بود با یه صدای ملایم داشت موسیقی پخش میکرد. خبری از مصاحبه‌های احمقانه با ..... نبود.

وقتی از تاکسی پیاده شدم و به سمت خونه چند دقیقه‌ای پیاده روی کردم. هیچ پیاده‌رویی کنده نشده بود. هیچ موتوریی توی پیاده رو نبود. هیچ آشغالی توی خیابون نبود. همه چیز تمیز بود. هوا هم پاک بود. هیچ عقده‌ایی هم رد نشد و متلک ننداخت.

رفتم بقالی خرید کنم. دیدم قیمتها چه قدر متناسب با حقوق ما کارمندهاست.  بعد رفتم خونه و یه خوراکی برای شام پختم  البته با خیال راحت و بدون عذاب وجدان از اینکه آب نیتراته رو دارم میریزم توی خوراک. دیدم هنوز هوا نسبتا روشنه و جون میده برای پیاده روی. با خیال راحت یه لباس ورزش پوشیدم بدون ترس از اینکه مبادا لباسم تابلو باشه و کسی مزاحمم بشه و رفتم پارک نزدیک خونه. دیدم یه عالم آدم ورزشکار دیگه هم اونجان و اومدند ورزش. خبری از آدمهای علاف و مزاحم نیست. خبری از ساقیهای محترم(!) نیست که دائم زیر گوش آدم بگن حشیش نمیخوای؟ شیشه نمیخوای؟

بعدش اومدم خونه و بعد از دوش با یه آب گرم کم کلر تلویزیون خودمون رو روشن کردم.  انواع و اقسام کانالها و برنامه های جالب و مفید داشت پخش میشد. خبری از برنامه‌ها و میزگردهای اعصاب خردکن نبود. نیم ساعتی یه برنامه که به نظرم جالب بود رو دیدم بعد هم با اعصاب آروم و غیر متشنج نشستم و یه کم نقاشی کشیدم بعد هم رفتم بخوابم تا فردا بدون استرس و با انرژی و روحیه برم سر کار.

 

تو رو خدا از خواب بیدارم نکنید

 

 

[ ۱۳۸٩/٧/٢۱ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب