رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

امروز بعد از اینکه حسابی اعصابم خورد شد و حالم گرفته شد به این نتیجه رسیدم که این همه عجله توی زندگی برای تموم شدن پروژه ها یا رسیدن به مقصد نیست. عجله ما برای رسیدن به ته خطه. یعنی هممون عجله داریم که زودتر بمیریم ولی حواسمون نیست.

امروز ساعت ٢ از شرکت مرخصی گرفتم و زدم بیرون. دیگه به ساعت و زمان و کی میرسم خونه و .. فکرنکردم. اولین کاری که کردم این بود که موبایلمو خاموش کردم. خدایی حوصله زنگ مدیر و هماهنگ کننده  رو نداشتم. با خیال راحت رفتم توی یک کابفروشی دم شرکت چند تا کتابی که دوست داشتمو خریدم. سوار تاکسی که شده با خودم فکر کردم شاید این تاکسی وسط راه تصادف کنه و من بمیرم برای چی باید همش فکر کنم که کی میرسم. تازه بعد از مرگ هم معلوم نیست چی بشه. بهشت؟ جهنم؟ حلول روح در یک سوسک؟ یا کلا تموم میشه میره پی کارش؟ پس بیخیال. همین چهار تا دارو درخت و نگاه کنیم معلوم نیست دوباره ببینیمشون. سر راه رفتم یه سری خریدای دیگه کردم. با خیال راحت بدون عجله.

پروژه گناوه کارش زمین مونده. به جهنم. بمونه. دو روز این ور اونور چیزی نمیشه. در هر صورت تاخیر خواهد داشت.

پروژه یزد چی میشه. هیچی. چیکار کنم. نمیتونم که خودمو بکشم. توان من برای کار همینه که میبینید. ناراحتید برید به جای آدم یه روبات با قلب بولدوزر استخدام کنید.

 

[ ۱۳۸٩/٢/۱٥ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب