رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

یه جا خوندم که آلفرد هیچکاک سوار آسانسور شلوغ میشده و با صدای بلند برای یکی از دوستاش یه داستان هیجان انگیز تعریف میکرده. یه جوری داستان رو کش میداده که وقتی همه از آسانسور پیاده شدند داستان ناتموم بمونه و همه توی خماری آخر داستان بمونند!

جمعه سینما چهار هم یه فیلم از آلفرد هیچکاک گذاشته بود (دردسر هری). یه جای فیلم یه میلیونر تابلوهای یه نقاش رو میخره و نقاش میگه من پول نمیخوام به جاش باید خواسته‌های من و دوستام رو یادداشت کنی و  بیاری. هر کدوم یه چیزی میخوان اما به خود نقاش که میرسه میره خواسته‌اش رو در گوش میلیونر میگه و اون هم یادداشت میکنه. تا آخر فیلم یه بار دیگه هم این صحنه تکرار میشه یعنی یه نفر از نقاش میپرسه از میلیونر چی خواستی؟ نقاش هم دم گوشش میگه که چی خواسته و خلاصه بیننده رو توی خماری میذاره.

همه معتقدند که هیچکاک یه خرده آزار داشته. اما به نظر من میخواسته خلاقیت آدمها رو تقویت کنه که فقط شنونده و بیننده نباشند یه چیزایی رو هم خودشون حدس بزنند و خیالپردازی کنند.

[ ۱۳٩۳/۱٠/٢۱ ] [ ٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب