رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

دیروز پریروزا یکی از داستانهای منطق الطیر رو میخوندم.

در هوای سرد، یه فقیر از خدا لباس گرم میخواد.

خدا بهش میگه ده روز صبر کن.

بعد از ده روز خدا یه قبای پاره و درب و داغون براش میفرسته!

اولش که خوندم از عقیده عطار  تعجب کردم. مگه میشه یه عارف فکر کنه خدا هدیه ناقص به آدمها میده؟

اما وقتی تو بحرش رفتم و یه جور دیگه بهش نگاه کردم دیدم یه جورایی درست میگه.

من توی زندگی خودم تجربه اش کردم.

 

خدایا یعنی میشه کنکور قبول بشم؟ قبول شدم رفتم دانشگاه دیدم بیشتر بلای جونه.

خدا جونم یعنی میشه منم گواهینامه رانندگی بگیرم؟ رانندگی تو تهران دیوونم میکنه.

خدایا یعنی میشه تو این شرکت استخدام بشم؟ الان میگم لعنت به این شرکت.

خدایا میشه منم عضو انجمن نقاشان بشم؟ میبینم یه مشت نقاش دیوونه پرمدعا دور هم جمع شدند.

 

احتمالا روز پیمان الست یعنی  اولش که میخواستم بیام به این دنیا انتظار یه عالم دروازه طلایی رو داشتم نه این دنیای وانفسا.

 

زندگی رو نمیشه تعطیل کرد. همینه. خوب و بد با هم دیگه است. بهتره آدم خیالپردازی نکنه و از اول انتظار یه قبای پاره داشته باشه نه یه پالتوی شیک و عالی.

 

[ ۱۳٩۳/۸/٢٦ ] [ ۸:٥٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب