رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

این هم فال یلدای امسال:

هاتفی از گوشه میخانه دوش

گفت ببخشند گنه می بنوش

لطف الهی بکند کار خویش

مژده رحمت برساند سروش

ای ملک‌العرش مرادش بده

وز خطر چشم بدش دار گوش!

[ ۱۳٩٢/٩/۳٠ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

طبق توصیه مربی تیراندازی برای تمرکز بیشتر موقع تیراندازی گوشگیر اسفنجی توی گوشم میذارم.

امروز گوشگیرها رو بردم سر کار. وقتی زیاد کسی باهام کاری نداشت. گذاشتم توی گوشم و با خیال راحت مطالعه کردم. دیگه صدای تلفن حرف زدن همکارهام و شوخیهای بیمزه‌اشون با همدیگه رو نشنیدم.

داشتم فکر میکردم بد نیست عصر که برمیگردم خونه هم توی خیابون بذارم توی گوشم تا صدای بوق ماشینها و مزخرفگویی مردم و راننده ها رو نشنوم. توی این شهر که صدای جوی آب و جیک جیک گنجشک کیمیا شده.

واقعا چرا ما آدمها طوری زندگی میکنیم که برای راحتتر زندگی کردن، آدم ترجیح بده بیشتر اصوات رو نشنوه؟

[ ۱۳٩٢/٩/۳٠ ] [ ۳:٤٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٩/٢٦ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٩/٢٠ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

توی جنگها و انقلابها همیشه آدمهای بیربط بیشترین آسیب رو میبینند.

مثلا همین انقلاب فرانسه.

همه بدبختی مردم فرانسه تقصیر لویی پانزدهم بود. طرف عمر طبیعی کرد و آخرش هم  با عزت و احترام به رحمت خدا رفت.

لویی شانزدهم که در نوزده سالگی و در بیتجربگی شاه شد تلاش کرد شرایط رو بهتر کنه ولی نتونست آخرش هم در سن 38 سالگی  اعدام شد. البته به نسبت اینکه محکوم به خیانت به ملت فرانسه بود عذاب زیاد نکشید. زود محاکمه‌اش کردند  و اعدامش کردند.

همسرش ماری آنتوانت مسوولیت کمتری داشت و اشتباهات کمتری مرتکب شده بود. ده ماه بعد از همسرش اعدام شد. یعنی ده ماه توی زندان بود. بهش اجازه ملاقات با فرزندانش رو ندادند. بعد از دیدن مرگ فجیع دوست صمیمیش از پنجره زندان یک شبه موهاش سفید شد. خلاصه اینکه خیلی بیشتر از لویی شانزدهم عذاب کشید.

از همه بیربطتر هم لویی هفدهم بود که در سن هشت سالگی به زندان افتاد. دوسال توی زندان تحت سخت‌ترین شرایط وادار به کار شد بعد هم در ده سالگی قبل از اینکه خاندان مادرش بتونند نجاتش بدند سل گرفت و مرد.

 ظالم همیشه سالم

 

[ ۱۳٩٢/٩/۱٧ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

چند ترمی هست که به کلاس مترجمی دکتر رضوانی میرم.

دکتر رضوانی استاد و معلم خیلی خوبیه و توی این چند ترم خیلی چیزای خوب ازش یاد گرفتم. درخصوص تدریس و معلمی کاملا میتونه مدعی باشه و بگه صاحب سبک هستم.

اما چیزی که برام جالبه میل این آدم به خودنمایی و تعریف از خودش در همه زمینه هاست. و البته تخریب افراد دیگه.

چند جمله ازش که در تمام جلساتش داره تکرار میشه: من دارم گلستان رو به انگلیسی ترجمه میکنم. من توی تیم ملی کاراته  بودم الان هم کلی ورزشکارم و سن جسمانی من از سی و پنج بالاتر نرفته.  من به موسیقی ایرانی و دستگاههای موسیقی ایرانی تسلط دارم و بلدم آواز بخونم. جلیل شهناز و شجریان همه‌اش از من تعریف میکردند.پدر من توی دهاقان کلی رعیت داشت البته من از کلمه رعیت اصلا خوشم نمیاد.

جملاتی هم برای تخریب آدمهای دیگه از جمله مترجمان، بدنسازان، موسیقیدانان و.... میگه که من ترجیح میدم ننویسم.

 

از اون جهت که من  آدم دیرباوری هستم درباره همه اینا که گفته فکر کردم و تا حدودی جستجو کردم.

کتابی که ترجمه دکتر رضوانی باشه رو پیدا نکردم. با توجه به اینکه حدود شصت (طبق لغتنامه دهخدا شست هم درسته) سال داره و سالها است که در کار ترجمه است برام عجیب بود.

درباره ورزش هم متاسفانه من چیزی به عنوان بدن ورزشکاری در وجود دکتر نمیبینم و مثل بیشتر مردان شصت (شست) ساله دارای پیه و دنبه هست.

و البته درباره موسیقی وقتی یکی از همکلاسیم ازش خواست که یه دهن برامون بخونه با زیرکی از زیرش در رفت.

یاد زندگینامه ذبیح‌الله منصوری میافتم. مردی که هم دوستانش و هم منتقدینش متفق‌القول بودند که آرام و متواضع و ساده زیست و گوشه‌گیره و بیشتر عمرش را در کتابخانه منزلش به ترجمه و البته اقتباس از آثار ادبی فرانسه گذراند.

کیفیت ترجمه هاش به صورتیه که با وجودیکه  27 سال از مرگش میگذره هنوز آثارش چاپ میشه و مشتری داره.

خلاصه اینکه مُشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید.

 

[ ۱۳٩٢/٩/۱٢ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

 

چند وقتیه میرم کلاس تیراندازی. البته فکر نکنین مثل عکس بالا سوار بر اسب و با این لباسهایی عشایری اینقدر جذاب و زیبا تیراندازی میکنم.

توی باشگاه با لباس معمولی می ایستم از توی دریچه چشم و مگسک سیبل رو میبینم و فرت ساچمه رو میزنم توی سیبل.

نشانه گیریم بد نیست ولی فکر کنم اگه به جای سیبل عکس آدمایی که ازشون خوشم نمیاد رو بذارم بهتر نتیجه بگیرم.

 

[ ۱۳٩٢/٩/۱٠ ] [ ٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

در کتاب غرش طوفان الکساندر دوما نوشته ماری آنتوانت در برابر چشم ندیمه ها و ملازمانش به حمام میرفت. فلسفه اش چیه؟ اینه که خودش رو اونقدر بالاتر از اونها میدونست که نگاه اونها رو مزاحم خصوصی‌ترین کارهاش نمیدونست. همونطور که ما الان ممکنه در جلوی چشم گربه خونگیمون بریم حمام!

امروز یه ایمیل دستم رسید به نام حمام همایونی! تصاویر حمام رفتن پرنس ویلیام و زنش و توله‌اش دسته جمعی.

الان فلسفه‌ اینکه یارو تصاویر حمام کردن خودش و خانواده اش رو توی اینترنت پخش میکنه چیه؟ نمیدونم.

[ ۱۳٩٢/٩/۱٠ ] [ ۸:٤۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یکی از قوانینی که طبق اسلام وجود داره اینه که آقای خونه باید برای خانم خونه کارگر استخدام کنه در غیر این صورت خانم میتونه در ازای کاری که توی خونه انجام میده ادعای پول و حقوق کنه.

این یکی از قوانینیه که همه‌اش بهش حمله میشه و میگن مگه خانمه کارگر شوهرشه که ازش پول بگیره و از این حرفا.

ولی به نظر من اگه از یه زاویه دیگه بهش نگاه کنیم خیلی هم بد نیست.

بالاخره وقت و کار انسان ارزش داره. قرار نیست طرف صبح تا غروب عین اسب عصاری کار کنه آخرش هم بهش بگن که از خرج خونه  برای خودت بردار خرج کن.

واقعیت اینه که زنهای خونه‌دار ایرانی فقیر هستند. اگه پدرشون یا همسرشون پولدار باشه براشون  ارث و میراث میذاره. اگه شوهرشون کارمند باشه بعد از فوت همسرشون میتونند مستمری بگیرند در غیر این صورت باید چشمشون به دست بچه‌هاشون باشه.

در حالی که شاید اگه از اول زندگی یه حقوقی از طرف همسرشون میگرفتند میتونستد یه مقداری هم پس‌انداز کنند.

[ ۱۳٩٢/٩/۸ ] [ ٥:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

تا حالا شده با یکی که میشناسید برخورد کنید بعد طرف بگه اااااااا من شما رو یادم نیست؟

مطمئن هم باشید که یادشه؟

چرا بعضیها خودشون رو میزنند به کوچه علی چپ؟

[ ۱۳٩٢/٩/٢ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب