رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

از نیمه فروردین تا نیمه مرداد یعنی چهار ماه داشتم رمان هشت جلدی قبل از طوفان دوما رو با ترجمه منصوری میخوندم.

ترجمه خیلی خوبی بود. به علاوه اینکه فصلبندی داشت و هر فصلش مثل یه قسمت سریال بود. این رمان حسابی من رو گرفته بود.

هفته پیش هم از مسیو جان رمان ژوزف بالسامو رو کادو گرفتم و از امروز شروعش کردم. اون هم دقیقا همین جوری ترجمه شده.

میگن منصوری توی اصل داستانهایی که ترجمه کرده دست برده و بهش داستان اضافه کرده.

در مورد پایبند نبودن به اصل نوشته های دوما، منصوری و دوما خودشون میدونند و اون دنیا باید با هم کنار بیان!

من که برای روح جفتشون آرزوی آرامش و مغفرت میکنم.

چون قبل از طوفان خیلی برام لذت بخش بود.

 

[ ۱۳٩٢/٦/۳٠ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

اگه میخواهید ازسوپهای آماده توی بقالیها استفاده بهینه کنید میتونید از این روش استفاده کنید

مواد مورد نیاز:

یک بسته سوپ جو و گوجه فرنگی الیت

یک مشت عدس

یک گوجه

یک قاشق رب

یکی دو تا دونه قارچ

یک پیاز

یک لیوان شیر

پنیر پراتوی کاله

 

اول پیاز رو خیلی خیلی ریز خورد کنید در حد رنده. بذارید با روغن سرخ بشه. بعد گوجه‌فرنگی رو ریز کنید بریزید روی پیاز داغ تا بپزه و له بشه بعد هم قارچ رو ریز ریز کنید و اضافه کنید تا آبش گرفته بشه. حالا عدس و رب رو بریزید روی گوجه و پیاز و قارچ با یه لیوان آب بپزه و نرم بشه.

بعد سوپ آماده رو با سه لیوان آب و یک لیوان شیر قاطی کنید و بریزید روی بقیه سوپ که تا حالا پختید. هم بزنید تا جوها هم بپزه. یه کم هم آبلیمو و فلفل سیاه و فلفل قرمز بریزید آخرش موقع سرو کردن میتونید پنیر پراتو رو به شکل مکعبهای ریز خورد کردید بریزید توی سوپ. پنیر توی سوپ نجوشه ها. همش آب میشه.

این کار رو بکنید اونوقت میبیند که مهمونها غذای اصلی رو  ول کردند و همش سوپ میخورند!

[ ۱۳٩٢/٦/٢۳ ] [ ٩:٤٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یه آرایشگاهی توی کوچه‌مون بود با مدیریت نفیسه جون. تعداد محدودی مشتری داشت که یکیش من بودم.

آرایشگر خوش‌برخورد مهربونی بود. کارش هم خوب بود. تقریبا هفته ای یه بار میرفتم پیشش. گاهی توی خیابون هم که میدیدمش با هم سلام و احوالپرسی میکردیم. مادربزرگش قم زندگی میکرد. وقتی میخواست بهش سر بزنه به من خبر میداد که دو سه روزی نیستم.

بالاخره نفیسه جون به دلیل کمبود مشتری ورشکست شد.

خبر داد که رفته با فلان آرایشگاه همکاری میکنه. چون از اون آرایشگاه خوشم نمیومد اونجا نرفتم تا اینکه بالاخره اون آرایشگاه هم ورشکست شد و از سرنوشت نفیسه جون بیخبرم.

تقریبا یک ماه پیش برای کوتاه کردن موهام مجبور شدم برم آرایشگاه. یکی از معروفترین آرایشگاههای تهران. نوبت گرفتم نشستم نیم ساعت بعد نوبتم شد. خانمی که الان نه اسمش یادمه نه چهره‌اش موهام رو کوتاه کرد. دستش درد نکنه. کارش خوب بود.

اما من دیگه غیر از شرایط اضطراری آرایشگاه نمیرم.


من از این روش زندگی مدرن بیزارم.

از اینکه آرایشگر من رو به شکل پول ببینه و من اون رو به شکل کاری که تحویل میده.

 

با خودم فکر میکنم چه طور ما آدمها در این عصر جدید* زندگی میکنیم و دیوونه نمیشیم؟

 

 

* عصرجدید دقیقا منظورم فیلم چاپلین بود.

 

[ ۱۳٩٢/٦/٢٢ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

خلاصه داستان: امیر و شیرین یه زوج خوشبختند که برنامه ریزی کردند بروند به آمریکا. اما هر دوشون سایه یه آدم دیگه از قبل از ازدواج توی زندگیشون هست. برای کارهای مهاجرت شیرین مجبور میشه بره به دوبی. آدم قبلی یعنی کامران هر چند کمرنگ وارد زندگیش میشه. از اون طرف امیر هم دوباره با نازلی یعنی عشق ده سال قبلش روبرو میشه......

یکی از دلایل استقبال از فیلم شاید به دلیل این بود که حوادث سال 1388 رو هم نشون میداد.

شخصیتهای فیلم، ورودی پلی تکنیک 1375 بودند یعنی الان 35 ساله هستند و سال 88    سی و یکساله بودند. یعنی یه چیزی همسنهای من (البته من ورودی 76 هستم). خیلی درکشون میکردم. درسته که آدم بدبخت توی همسن و سالهام زیاد دیدم ولی کلا از همسنهای خودم خوشم میاد. شاید برای اینکه حرف مشترک باهاشون زیاد دارم. دبستان در جنگ. تا دیپلم در مثلا سازندگی. دانشگاه با خاتمی و ....

یه جورایی نشون داد که ما مردم زندگی کردن یادمون رفته. حتی اونی که میبینی خونه خوشگل داره و ماشین خوب سوار میشه هم انگار اونقدر که باید حالش رو نمیبره. همه مشغول سنبل کردن کاری هستند که بهشون محول شده. همه هم که حرص خارج رفتن دارند.

تنها  کسی که زندگی کردن رو بلد بود دایی ناصر بود که اونم یه جورایی تحت تاثیر شرایط ایجاد شده آسیب دید. البته کی سال 1388 آسیب ندید!

 

[ ۱۳٩٢/٦/٢۱ ] [ ٥:٤٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۱٢ ] [ ۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

اینها چند نمونه از مکالمه های هفته گذشته در محل کارم هست:

 

- این مدرک رو چه زمانی حاضر میکنید؟

- مهندس جان! فعلا فلان اطلاعات رو نداریم.

- خوب مشابه یه پروژه دیگه بگیرید.

- اگه تغییر کرد و کل طراحی مهندسی ریخت به هم چی؟ باید دوباره انجام بدیم. کلی وقت باید صرف کنیم.

- اشکال نداره فعلا مدرک رو بفرستید بره.

- دلیل عجله‌تون چیه؟

- میخوام  صورت وضعیت بفرستم برای کارفرما و پول بگیرم!!!!!!!!!!!!!

 

نتیجه: پروژه بیش از زمانش طول میکشه. بارها یک طراحی تکرار میشه. کیفیت کار بسیار پایینه.

 

 

پرسش: جناب مدیرعامل! حقوق کمه. تورم بالاست. ما یکسره داریم کار میکنیم چرا شرکت سود حسابی نداره که کارانه به ما بده؟

پاسخ: برای اینکه کار شماها کیفیت نداره. ضمنا پول نداریم. کف دستی که مو نداره ازش مو بکن. اصلا هر کی ناراحته پاشه بره از این شرکت!!

 

نتیجه: خفه میشویم.

 

 

پس از مذاکره با مدیرعامل:

مدیر ما میگوید: چرا به آقای مدیرعامل نازنین من چیزی میگید که ناراحت بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نتیجه: بیش از پیش خفه میشویم.

 

 

هفته گذشته به این نتیجه پایانی رسیدم: ما مردمانی هستیم عجول، دیکتاتورپرور، بیجنبه در قدرت، بی اهمیت نسبت به کیفیت کاری که انجام میدهیم و.....

 

 

 

[ ۱۳٩٢/٦/۱۱ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یعنی عاشق اینم که یه روزی بذارم سر به نیست برم بدون هیچ ردی

[ ۱۳٩٢/٦/۱٠ ] [ ٤:٠٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

خلاصه فیلم: آنابل یه دخترآمریکاییه که مادرش اون رو به این سمت سوق میده که باید میس ورلد بشه. بالاخره میس آمریکا میشه اما وقتی تاج رو روی سرش میذارند از شدت استرس و رژیمهایی که گرفته دچار سکته میشه و میمیره. اما توی مرده شور خونه به هوش میاد و بعد با پسر مرده شور دوست میشه!

من فیلم رو فقط تا دقیقه 20 دوست داشتم. تا اونجا که درباره دخترهای شرکت کننده در مسابقه میس ورلد بود. همیشه فکر میکردم اینا چرا اینقدر شبیه هم هستند. عین هم میخنندند عین هم راه میرن. حتی ابعاد بدنشون شبیه همدیگه ست. انگار قالب زده شده هستند. 

به نظر من آدمهایی که شادی درونی دارند زیبا به نظر میرسند هرچند ممکنه که توی استاندارد میس ورلد نباشند.

[ ۱۳٩٢/٦/٤ ] [ ٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

فیلم در سال 1350 ساخته شده. خسرو هریتاش کارگردانش بوده که فارغ التحصیل رشته سینما از یکی از دانشگاهای آمریکا بوده. متاسفانه این کارگردان زود فوت میکنه و 6 تا فیلم بیشتر نساخته. من خودم همین یک فیلم رو ازش دیدم اما خیلی دلم میخواد فیلم "برهنه تا ظهر با سرعت" رو ببینم چون در زمان خودش خیلی سر و صدا کرده.

خلاصه فیلم: بابک یک پزشک جوان و از یک خانواده ثروتمنده. دوست داره خلاف جهت حرکت خانواده اش حرکت کنه. حتی نمیتونه نامزدی رو که خانواده‌اش براش انتخاب کردند (مینا) رو بپذیره.

پدر بابک که اون هم پزشکه بابک رو به یه بیمارستان توی شهر کاشان میفرسته  و بیمارستان رو بهش میبخشه اما توی این مسیر بابک با چند تا آدم آشنا میشه و این آشنایی باز هم روش زندگیش رو بیشتر از قبل تغییر میده. اول با یه مرد آمریکایی آشنا میشه که عاشق فلسفه و هنر شرقه. بعد با نرگس که یه دختر روستاییه و مردم به دلیل اینکه با یه پسری توی ده رابطه داشته از ده بیرونش میکنند و اون به خانه خاله اش توی کاشان پناه میبره. و نفر بعدی محمود یه جوان مبتلا به سرطانه که به فلسفه غرب علاقه داره.

موضوع فیلم جالبه و اینکه با فیلم فارسیهای اون وقتها فرق داره خوبه اما یکی اینکه یه جورایی قدیمی شده و برای الان دیگه تازگی نداره یکی هم اینکه انگار هول هولکی ساخته شده.

شخصیت نرگس هم عجیبه. وقتی مرد آمریکایی میخواد از شرایطی که داره نجاتش بده نمیپذیره و باز به همون شرایط برمیگرده و میره به سمت آدمی که باعث بدبختیش شده.

فکر و روش زندگی جوانهای اون دوره برام جالبه. اینکه داشتند مدرن میشدند اینکه دنبال راههای تازه میگشتند. ولی انگار تکلیفشون با خودشون روشن نیست. فیلم میخواد درباره فلسفه شرق حرف بزنه. یه چیزایی درباره تناسخ هم میگه. و یا درباره مدرن شدن ایران که داره همه زیباییها رو نابود میکنه. اما انگار همه اینا توی فیلم فقط در حد یه اشاره است و زیاد توضیح نمیده. فیلمش به قول نقاشها حالت اتود داره و کامل نیست.

شاید اگه هریتاش خدا بیامرز بیشتر عمر میکرد و میتونست فیلمهای دیگه ای هم بسازه نتیجه های بهتری میگرفت.

ولی در کل فیلمش برای سال 1350 خیلی هم خوب و عالی بوده.

 

[ ۱۳٩٢/٦/۱ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب