رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

ای رمضان عزیز تو را دوست دارم به دو دلیل:

1- در این ماه با دوستانم صمیمیتر میشم. چون نمیتونم تنهایی پشت میزم بخورم و بیاشامم. مجبورم به اطاق یکی از همکاران برم و در آنجا دسته جمعی چای و قهوه بنوشیم و جیک جیک کنیم.

2- همیشه اگه هوس آش رشته کنم باید تا تجریش و مغازه سیدمهدی برم ولی الان دم در هر رستورانی یک دیگ آش رشته بار گذاشتند.

[ ۱۳٩٢/٤/٢٦ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

وقتی به روابط بین انسانها نگاه میکنم میبینم که توی جامعه ما چه قدر رابطه والد سرکوبگر و کودک مطیع زیاده.

[ ۱۳٩٢/٤/٢٤ ] [ ۸:٥٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٤/٢۳ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

خدایا این کشور را از دشمن، خشکسالی و دروغ پاس دار.

 

من اگه جای داریوش بودم میگفتم:

خدایا کل این دنیا رو فقط و فقط از دروغ پاس دار.

 

پ.ن: {داریوش هم توهم دشمن داشته؟)

 

[ ۱۳٩٢/٤/٢٠ ] [ ٥:٢٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٤/۱٩ ] [ ٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دو تا سررسید دارم یکی برای کارهای شرکت یکی برای زندگی خارج از شرکت.

سررسید شرکت همیشه توی محل کارمه.

اما سررسید زندگی شخصیم توی کیفمه. صبح با خودم میارم شرکت عصری میارم خونه.

امروز یادم رفت از خونه بیارمش.

با وجودیکه میدونم برنامه های امروزم چیه و اونها رو روی یه کاغذ نوشتم همش فکر میکنم یه چیزی گم کردم.


 

[ ۱۳٩٢/٤/۱۸ ] [ ٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

جذب میگه روی هر چیزی تمرکز کنید دائما براتون رخ میده. چه مثبت چه منفی.  

فعلا روی لاغری تمرکز کردم. اگه نتیجه داد اونوقت میرم روی مسایل مهمتر.  

ببینم چی میشه.  

 

[ ۱۳٩٢/٤/۱٧ ] [ ۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

- نمیتونم بگم. محرمانه است.

- مالک فوت شده برای همین نمیگم.

- یه ربع دیگه زنگ بزنید. (یک ربع بعد تلفن بی پاسخ باقی میماند.)

- نه اینجا نیست. اینجا دفتر وکیلشه ما از موضوع بی اطلاعیم. به اون یکی شماره زنگ بزنید.

- نمیدونم من دو سال پیش اینجا نبودم خبر ندارم.

- نمیدونم الان منشی نیست. یه ربع دیگه زنگ بزنید راهنمایی میکنند. (یک ربع بعد خط تلفن دچار مشکلاتی میشود که بدون تمام شدن شماره‌گیری شروع به زدن بوق اشغال میکند.)

- شماره پرونده مخدوشه و پرونده ناقصه.

 

سعی نکنید با این حرفها واقعیت رو پنهان کنید یا خودتون رو از گناه تبرئه کنید.

بوی گند فساد اداریتون تا عرش اعلا هم رفته.

 

 

 

[ ۱۳٩٢/٤/۱٢ ] [ ٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

بالاخره فهمیدم قانون جذب چه طور کار میکنه.

چند روز پیش یهو یاد یکی از همکارهای سابقم افتادم. 

نمیدونم چرا روی این بیچاره زوم کرده بودم. داشتم با خودم فکر میکردم عجب آدم بیخود و خالیبندی بود. یارو میگفت دکترا دارم بعد حتی مدرک فوق لیسانسش رو هم نداده بود به اداری شرکت.

یکریز حرف میزد آخرش هم معلوم نمیشد که گفته آره یا گفته نه.

خلاصه یه چند دقیقه‌ای تو فکرم بهش بد و بیراه گفتم.

فردای بعد از این افکار، داشتم یه مجله ورق میزدم که دیدم عکس این آقا به ابعاد نیم سانتیمتر در نیم سانتیمتر به صورت کاملا اتفاقی در یک عکس بزرگتر در مجله جلوی چشمم ظاهر شد.

بله! به این میگن قانون جذب.

حالا داشتم فکر میکردم اگه بگم از پول و دلار بدم میاد فقط عکسش جلوی چشمم ظاهر میشه؟

یا اگه خیلی بگم بدم میاد ممکنه یه دسته اسکناس هزار دلاری روی زمین پیدا کنم؟

[ ۱۳٩٢/٤/۱۱ ] [ ٧:٤۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

هوهوهوهو   اِاِااِ    اَاَاَاَ

این صداها به شکل کاملا انکرالاصواتی از گلوی تعدادی از همکاران مرد شرکت محل کارم خارج میشه وقتی که خیلی هیجانزده میشند. فقط هم مسایل مالی هیجانزده‌شون میکنه. مثلا این شکلی:

 اَاَاَاَ   چه ماشین خفنییییییییییییییییییییییییی

اوه اوووووووه اوووه این همه پول دادی برای تایر ماشین؟

واااااااااااااااااااااای وای واااااااااااااااااااااای رفته بودی اون هتل گرونه؟

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ دلار 200 تومن ارزون شد.

این صداها اگه از گلوی چند تا پسر 15-16 ساله ساطع بشه درحالیکه کوله پشتی انداختند روی دوششون و توی خیابون قدم میزنند شاید خنده‌دار و بامزه باشه.

ولی به نظر من برای چند تا مهندس 40-45 ساله نه تنها جالب نیست بلکه زشت هم هست.

 

 

[ ۱۳٩٢/٤/٩ ] [ ٧:۳۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یه چند سالی بود شبها کابوس میدیدم. اصلا یادم نیست از کی و چرا شروع شد.  

کابوس که نه. خوابهایی که به اعصاب آدم فشار میاورد.

مثلا بعد چند سال که از فارغ التحصیلیم گذشته بود خواب میدیدم رفتم مدرک فوقم رو بگیرم یارو میگه هنوز سه واحدت مونده برو بشین سر کلاس.        

یا مثلا خواب میدیدم فردا امتحان دارم صبح خواب موندم دیرم شده.     

بعضی وقتا که خیلی قاطی بودم خواب میدیدم نصفه شب توی خیابون خلوتم و چند نفر دارند تعقیبم میکنند.  

پارسال همین موقعها رفتم پیش مشاور. یه کتاب بهم معرفی کرد و چند تا تمرین ذهنی بهم داد. گفت اگه انجام بدی حداکثر شش ماه دیگه خوب میشی. 

حدود سه چهار ماه بعد دیگه کابوسهام رفع شد.  

اما من همچنان منسجمانه به تمرینها ادامه دادم نتیجه اینکه الان چند وقته کابوس که نمیبینم هیچی، همش رویاهای شیرین میبینم!   

[ ۱۳٩٢/٤/٢ ] [ ٧:۳٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب