رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

 

بیر عدد دختر خوشگل توی طبقه ما هست که تقریبا روبروی من میشینه.

من و دوستم اسمش رو گذاشتیم فلرتیشیا.

امروز داشتیم فکر میکردیم اگه فلرتیشیا آرایش نکنه. موهاش رو شونه نکنه. یه سه چهار روز هم حمام نره چه شکلی میشه.

نتیجه: لامصصصصصصصب هر کاری میکنه خوشگله. حتی اگه آرایش نکنه ژولی پولی باشه و حمام نره.

[ ۱۳٩٢/٢/۳۱ ] [ ٢:٥۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٢/۳۱ ] [ ٩:٤٦ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

 

چند سال پیش توی تلویزیون یه گروه کوهنورد رو نشون میداد که  وقتی از قله برگشته بودند پایین، توی دشت  نشسته بودند بین گیاهها و شطرنج بازی میکردند.

واقعا لذت بردن از زندگی به همین سادگیه. شطرنج بازی کردن توی یه دشت.

متاسفانه این روزها آدمهای کمی رو میبینم که از زندگیشون لذت ببرند.

این نمونه مذاکره من با یکی از دوستامه:

دوستم : همش خسته هستم.

من: مگه چیکار میکنی؟

دوستم: صبح تا عصر که سر این کار کوفتی هستم برای پول درآوردن. عصر هم میام خونه یه چیزی میپزم میخوریم میخوابیم.

من: خوب جمعه چیکار میکنی؟

دوستم: یه کم کانالای تلویزیون رو بالا پایین میکنم. بعد یه چیزی میپزم میخوریم میخوابیم.

من:‌خوب یه تفریحی برا خودت جور کن.

دوستم: تو ایران که تفریحی وجود نداره.

من:‌ خوب اگه از مرزهای ایران خارج بشی چیکار میکنی.

دوستم: خوب بالاخره یه باری، کافه‌ای اونجا هست!

 

یعنی ورزش، مطالعه، انواع هنر (حتی آشپزی)، سینما، تئاتر و.... هیچ کدوم تفریح نیستند فقط مشروب خوردن تفریحه.

 

پول درآوردن البته خیلی خوبه ولی پول برای چیه؟ به نظر من برای اینه که خوش و راحت زندگی کنیم. برای اینکه بتونیم از زندگیمون لذت ببریم.

 

همه دنبال پول بیشتر هستند اما وقتی میپرسم میخوای با این پول چیکار کنی پاسخی ندارند. فقط برای خرید ماشین گرونتر و خونه بزرگتر میخوان که البته هدف اصلی پز دادنه. پز دادن هم که ناشی از عزت نفس پایینه. با این پول هم عمرا بشه عزت نفس خرید.

 

[ ۱۳٩٢/٢/٢٩ ] [ ۸:٠٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

واقعا یه کره زمین چند تا کشور نیاز داره؟

چند سال پیش توی رادیو میگفت اصلان آباشیدزه آجاری دیکتاتور سابق آجارستان از کشورش فرار کرد.

حالا این آجارستان کجاست؟ یکی از استانها خودمختار گرجستان! مورچه چیه که کله‌پاچه اش چی باشه؟

اگه تونستید توی نقشه پیداش کنید. به قول آقای نامدار توی فیلم خاک آشنا "اندازه اش روی نقشه به اندازه پی پی مگسه."  البته اینو درباره دوبی میگفت.

الان کلی کشور ریز ریز توی دنیا هست : ترانسیلوانی، استونی، لیتوانی، آجارستان، سوازیلند، گینه بیسائو و ...

تو بحر هر کدومش هم که میری میبینی یه دیکتاتور دوزاری داره که وابسته به یه قدرت بزرگه. خوب تو که قراره وابسته باشی یهو برو زیر پرچم همون کشور اینقدر هم دیکتاتور بازی درنیار و اعصاب مردمت رو خرد نکن.

خلاصه اینکه هر جور فکرش رو میکنم به نظرم کل دنیا کمتر از انگشتهای یه دست نیاز به کشور داره. بقیه فقط دلشون خوشه پرچم و گذرنامه و خط مرزی دارند.

 

 

[ ۱۳٩٢/٢/٢٥ ] [ ۸:۱٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٢/٢٤ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

خداجون آخه این چه عشق نهانی بود که در وجود من گذاشتی.

 

من این گردنبند رو میخوام. خیلی خوشگله.

 

امروز طلا گرمی 123 تومنه. هییی وااااااااااااای من. یادش به خیر. گرمی 6 تومن میخریدم.

 

فکر کنم باید با قانون جذب به طرف خودم جذبش کنم. با قوانین معمول و متداول نمیشه خریدش.

 

[ ۱۳٩٢/٢/٢۳ ] [ ۸:٥۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

این هفته آپارات فیلم بیست انگشت رو گذاشته بود.

مانیا اکبری به دلیل فیلمهای تابوشکن معروفه. البته فیلمش تابو شکن بود.

ولی من خوشم نیومد.از فیلمی که اینقدر بی پرده درباره سکس توش حرف میزنند خوشم نمیاد. 

واقعیت اینه که سکس حق مسلم هر آدم بالغیه. ولی من اصلا یه آدم فناتیک عقب افتاده ای هستم. از دخترایی خوشم میاد که خودشون رو بگیرند و مثل شاهزاده‌ها دست نیافتنی باشند. از پسرایی خوشم میاد که مغرور باشند نه اینکه دوست دخترشون رو ببرند تو بیابون و بر خلاف میل طرف مقابلشون تو ماشین یه همچین کاری کنند.  

من از زن و شوهرایی که وقتی دعواشون میشه هر چی از دهنشون در میاد به هم میگن و وسط خیابون آبروریزی راه میندازند بدم میاد.

من از زن و شوهرهای خائن دروغگو بدم میاد.   

 

از آدمهای پاستوریزه خوشم میاد.

[ ۱۳٩٢/٢/٢٢ ] [ ۸:۱۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

توی نمایشنامه باغ آلبالوی چخوف یه شخصیتی هست به نام لوپاخین.

 

لوپاخین یه رعیت زاده یا به قول روسها موژیک زاده است که با تلاش خیلی زیاد موفق شده ثروتمند بشه.

 

این که تونسته از هیچ به ثروت برسه قابل تحسینه اما یه خصلت منفی داره و اون اینه که تازه به دوران رسیده است.

 

فقط درباره پولش حرف میزنه و همش میخواد بگه من خیلی پولدارم. ضمن اینکه همش دنبال زیاد کردن این پوله. اگه باغ آلبالو رو میخره برای اینه که خرابش کنه و از زمینش پول در بیاره نه اینکه از زیباییش لذت ببره.

 

اما با این وجود لوپاخین تظاهر نمیکنه که از اشرافه و همیشه میگه من یک موژیک معمولیم. 

 

 در اون زمان خیلی از ارزشها فقط مخصوص بوده به اشراف. مثلا داشتن خط خوب. چون فقط اشراف پول داشتند که برای بچه‌هاشون معلم خط برای تعلیم استخدام کنند. یا مثلا یه چیزی مثل کتابخونه و مطالعه یه چیز لوکس بوده و فقط اشراف میتونستند این شانس رو داشته باشند.

 

لوپاخین معترفه که این شانسها رو نداشته و میگه دست خط من شرم‌آوره. یا مثلا یه کتاب که دستش میگیره ورق میزنه و میگه چیزی ازش نفهمیدم.

 

به نظرم من این خصلتش قابل تحسینه چون خیلی از تازه به دوران رسیده ها علاوه بر صفت منفی تازه به دوران رسیدگی صفت منفی تظاهر رو هم یدک میکشند.

 

خلاصه اینکه اگه تازه به دوران رسیده هستی دست کم لوپاخین باش.

[ ۱۳٩٢/٢/٢٠ ] [ ٦:۳٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

من اصلا نمیدونم بخشیدن چه جوریه.

 

 

 

 

 

اگه کسی ناراحتم کنه یا همون موقع حالش رو میگیرم دلم خنک میشه یا اگه شرایط جوری باشه که نتونم جوابش رو بدم همیشه یادم میمونه. دیگه حال طرف رو نمیگیرم ولی همیشه از اون آدم متنفر باقی میمونم.

 

 

حتی اگه تمام عمرش بخواد محبت خرکی هم بهم کنه باز نمیتونم کار بدی که کرده رو فراموش کنم فقط اگه مستقیم بیاد بگه به خاطر فلان کار ازت معذرت میخوام احتمالا میتونم دیگه بهش فکر نکنم.

 

 

متاسفانه فرهنگ معذرت خواهی کلا توی جامعه ما وجود نداره.

 

 

واقعا خیلی دلم میخواد بدونم بخشش چه جوریه. یعنی فرضا یکی به آدم بدی میکنه بعد آدم سعی میکنه به اون موضوع فکر نکنه؟ یا مثلا اگه یادش افتاد فورا از ذهنش خارجش کنه؟


اگه شما بلدید به من هم یاد بدید.

 

[ ۱۳٩٢/٢/۱۸ ] [ ٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز فیلم مستند میراث آلبرتا رو دیدم.

 

 

اولاش گفتم چه عجب اینا یه فیلم هر چند نیمبند درباره مشکلات جوونها و مهاجرتشون ساختند. وسطهای فیلم همینطور که با جوونها که از ایران مهاجرت میکردند مصاحبه میکرد رسید به مشکلات اونور. با خودم گفتم خوب خدا رو شکر همش نمیگه اینور جهنمه و اونور بهشته. خوبه همه چیز رو میخواد بگه.

 

 

اما امان از  آخرای فیلم. یعنی یه فیلم تبلیغاتی کامل. انگار میخواد بگه هر کی رفته اونور دنبال این رفته که بیخیال و ولنگار و بی اخلاق باشه هر کی هم مونده ته اخلاق و وطنپرستی و خدمت به خلقه.

 

[ ۱۳٩٢/٢/۱۸ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یه پسر جوان توی تاکسی نشسته جلو. منم صندلی عقب هستم. مکالمه پسر با یه نفر اون ور خط موبایلش. لطفا کمی با ناز بخونید:

 

- امشب نیما توی ویلاش پارتی انداخته (گرته‌برداری از عبارت throw a party)

-.....

- آره اکیپ نیما خوبند. دختراشون هم باحالند.

-....

- نه دختر سن بالا توشون نیست. حدود 63 -64 هستند. حالا بیا ببین quality چه جوریه.

-...

- اگه نمیتونی امشب بیای میتونیم time رو change کنیم.

-...

 

 

[ ۱۳٩٢/٢/۱٦ ] [ ٧:٥٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

توی یکی از دیالوگهای فیلم لاو استوری، الیور به همکلاسیش (یه پسر) میگه : " من فکر میکنم عاشق جنیفر شدم." همکلاسیش هم با پوزخند بهش میگه :"عاشق شدی؟ تو این سن و سال؟"   لازمه بگم اینا دانشجو بودند و دور و بر بیست سالشون بود و تصورشون این بود که عشق و عاشقی مال بچه های 13-14 ساله است.

نمیدونم سریال پروانه رو میبینید یا نه. سریال درباره یه سری از جوونهای قبل از انقلابه که دارند فعالیت سیاسی میکنند. از اونجا که من هم مثل بیشتر ایرانیها عاشق حال و هوای ایران در زمانهای بالای سی چهل سال قبل هستم این سریال رو میبینم.

پروانه یه زن 28 ساله است که یه بار طلاق گرفته. دیشب به امیر که اونم یه فعال سیاسیه و نامزدش کشته شده میگفت:  "من عاشق شدم. من امیر رو میخوام!"

هیچ کس هم پوزخند نمیزنه. اصلا هم مسخره نیست.

اینم یکی از تفاوتهای ما با آمریکاییها است. اینجا تو هر سن و سالی که آدم بگه عاشق شده کسی خنده اش نمیگیره.

این پست رو نوشتم که بگم حالا که توی ایران هستید از این ایمکانات استفاده کنید و هر وقت دلتون خواست بزنید تو کار عشق و عاشقی.

[ ۱۳٩٢/٢/۱۱ ] [ ٧:٠٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یک نوازنده سنتور هست کنار میدان ونک میشینه و ساز میزنه. قشنگ میزنه و آهنگهاش متنوعه. بیشتر هم آهنگهای ترانه‌ها و تصنیفهای قدیمی رو میزنه. مثلا بهار دلنشین. من خودم با وجودیکه صبحها عجله دارم ولی یه چند لحظه ای می ایستم و گوش میدم. خیلی ها رو هم دیدم که گوش میدن.

یاد یه ایمیلی افتادم که چند سال پیش دستم رسید درباره یه نوازنده ویولون حرفه‌ای که توی مترو ایستاده بود و یکی از آهنگهای باخ یا یک فرد مشابه رو میزده ولی کسی  تحویلش نگرفته بوده.

بعد هم توی اون ایمیل کلی مردم رو سرزنش کرده بود که یعنی بیشتر آدمها فقط عجله دارند و لحظاتشون رو از دست میدن و از این حرفا.

راستش از وقتی این نوازنده سنتور رو دیدم یهو به ذهنم زده نکنه باخ و بتهوون و موتزارت اینقدرها هم که ما فکر میکنیم نابغه نبودند.

به هر حال هر چه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند.

[ ۱۳٩٢/٢/٩ ] [ ۸:٤٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دیشب آپارت یه فیلم گذاشته بود به نام خانواده در تبعید. یه خانواده ایرانی بودند که توی دهه شست (اونایی که غلط املایی میگیرند بدونند که اولش شست بوده بعد معرب شده تبدیل شده به شصت و هر دوش درسته) به دلایل سیاسی از ایران فرار کرده بودند و بعد به اتریش پناهنده شده بودند. مشکل اصلیشون این بود که دوست داشتند بتونند به ایران برگردند و خانواده‌شون رو ببینند. اما نمیتونستند و هر از گاهی یکی از اقوامشون از ایران به اتریش میرفت و میدیدشون.

نمیدونم من الکی به همه چیز مشکوکم یا اینکه این شک و تردید من درسته.

یه جورایی به من حس یه فیلم تبلیغاتی رو منتقل کرد. نه مثل فیلم "بدون دخترم هرگز" یا "سنگسار ثریا" که خیلی مسخره بودند. به نظرم یه جورایی این فیلم تبلیغاتی و هوشمندانه بود.

این خانواده یه بار با اقوامشون قرار گذاشتند که برن به مکه و اونجا همدیگه رو ملاقات کنند. دائم هم وقتی توی مکه بودند داشتند درباره قوانین عربستان و اسلام صحبت میکردند. حجاب اجباری، قطع ید، فضای دیکتاتوری عربستان. و دائم هم میگفتند که این شرایط مثل ایرانه. خوب البته که هست و این شرایط واقعا سخت و ناراحت کننده است.

اما این خانواده چرا مکه قرار گذاشتند؟ آیا استانبول یا دوبی نمیشد رفت؟ هر دوشون از شهرهای کشورهای اسلامی هستند با آزادی بیشتر.

من احساس کردم مکه قرار گذاشتند که تا بتونند با مقایسه‌اش با ایران ضد ایران تبلیغ کنند.

واقعا این شرایط بد اینقدر نیاز به تبلیغ داره؟ مگه بقیه دنیا نمیدونند چه جوریه؟

[ ۱۳٩٢/٢/٧ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

بعضی روزها اینقدر خسته میشم که دلم میخواد هر کس جلوی چشمم میبینم رو چنگ بزنم.

مثلا همین روز دوم اردیبهشت.

شب اینقدر خسته بودم که اصلا نای حرف زدن نداشتم. از خستگی عصبی شده بودم.

الان دارم فکر میکنم اون روز چه کارهایی کردم.

همین کارهای هر روز و متداول. صبح ساعت 6 بیدار شدم. رفتم  شرکت. 8  جلسه بودم با کارفرما تا 10 صبح. بعد با دوستم پیاده برگشتم شرکت و سر راه رفتیم خرید پارچه. توی شرکت هم مشغول کار شدم و یه کم هم حرص خوردم از دست چند نفر. عصری یه کم زبان و یه کم کتاب خوندم. رفتم خونه. 20 دقیقه ورزش کردم. غذا پختم. یه کم نقاشی کشیدم.

ساعت 8 شب اینقدر خسته بودم که حتی از دیدن سریال ویلای من که خیلی خوشم میاد اصلا هیچ لذتی نبردم. حرفای آدمای اطرافم رو یه خط در میون میشنیدم. اصلا تمرکز نداشتم.

نمیدونم واقعا چه طور میشه با این خستگی بی‌پایان مبارزه کرد یا حداقل از شدتش کم کرد.

لازمه بگم طی آخرین چکاپ نه کمخونی دارم نه دیابت نه چربی خون بالا نه کمکاری یا پرکاری تیروئید. فشار خونم هم درسته و سرجاشه.

مشکل نمیدونم چیه؟

[ ۱۳٩٢/٢/۳ ] [ ٩:۳۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دارم کتاب قبل از طوفان الکساندر دوما رو میخونم. کتابش 8 جلده و حالا حالا درباره کتاب دیگه ای نمینویسم!

هر چی کتاب از ادبیات فرانسه خونده بودم یا درباره زمان انقلاب 1789 بود یا بعدش. برای همین اصلا هیچ دیدی از فرانسه پیش از انقلاب نداشتم.

این کتاب درباره 200 سال قبل از انقلابشونه.

هر چی میخونم بیشتر به خصلتهای مشترک همه آدمها در اقصی نقاط دنیا پی میبرم.

خشونت، جاه طلبی، عشق قدرت، بیرحمی و....

[ ۱۳٩٢/٢/۳ ] [ ۸:٠٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یعنی یقین دارم که یه روز این کامپیوتر رو روی فرق سر مدیر شبکه‌ شرکت خورد میکنم.

[ ۱۳٩٢/٢/۱ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب