رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

چند وقت پیش بی بی سی یه مناظره گذاشته بود بین سه تا یهودی مقیم اسراییل که داشتند درباره حقوق اعراب توی اسراییل بحث میکردند.

دو تا آقا بودند که معتقد بودند اعراب خیلی هم وضعشون خوبه و اسراییل ته دموکراسیه و یه خانم بود که مخالف بود و میگفت داره به عربها ظلم میشه.

این چند تا جمله از حرفاشونه:

 یکی از آقاها : " من بیست سال توی ایران زندگی کردم. اونجا شهروند درجه دو بودم. یهودیها نمیتونند توی ایران به مدارج بالا برسند نمیتونند رییس جمهور بشند. حداکثر میتونند نماینده مجلس بشند."

خانم :"خوب وضع عربها هم همینه دیگه. مگه اونها میتونند توی اسراییل رییس جمهور یا نخست وزیر بشند؟"

آقا :"خوب اشکالی نداره عوضش میتونند نماینده مجلس بشند."

 

واقعا رو که نیست .......

 

[ ۱۳٩٢/۱/۳٠ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز یه چشمه دیگه از حرفای یکی از معلمهای دبیرستان یادم اومد گفتم بنویسم شما هم تفریح کنید.

یه بنده خدایی بوده هر روز با تسبیح ذکر میگفته. بعد میره اون دنیا میبینه در کارنامه اعمالش، ذکر درج نشده.

فرشته ها بهش میگن که چون تسبیحت اشتباها 99 تا دونه داشته این همه ذکر که گفتی اصلا حساب نیست!

[ ۱۳٩٢/۱/٢٧ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

هفته پیش به 80درصد اهدافم رسیدم.     از خود راضی

[ ۱۳٩٢/۱/٢٤ ] [ ٩:۳۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

 

چرا هیچ کس نمیفهمه من امروز چه قدر حالم بده، ‌چه قدر عصبی هستم، هر صدایی روی اعصابمه، دوست دارم جیغ بکشم،.....

واقعا چرا هیچ کس نمیفهمه؟

[ ۱۳٩٢/۱/٢۱ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

There is no frigate like a book
To take us lands away,
Nor any coursers like a page
Of prancing poetry.
This traverse may the poorest take
Without oppress of toll;
How frugal is the chariot
That bears a human soul

 

نمیدونم اشعار امیلی دیکینسون رو خوندید یا نه. شعرهای جالبی داره که با وجود سادگیش پیچیده است. وقتی توی اینترنت و وبلاگهای غیر فارسی زبان میگردم میبینم درک اشعارش حتی برای کسانی که زبان مادریشون هم انگلیسیه ساده نیست. برای من خوندن اشعار امیلی مثل حس کسیه که زبان مادریش انگلیسیه و الان میخواد اشعار خیام رو بخونه. لذت میبره اما سختشه. خوبه همه آدمهای دنیا قدر زبان مادریشون و ادبیاتشون رو بدونند.

اما الان درباره یه موضوع دیگه میخوام بنویسم. اونم اینه که وقتی دنبال معنا و مفهوم اشعار امیلی توی وبلاگها و سایتها میگردم شاید یهو پنجاه تا صفحه رو باز کنم و از این صفحه به اون صفحه میپرم انگار نمیتونم فکرم رو متمرکز کنم. حس بدی بهم دست داد. احساس کردم مثل یه آدم سطحی که فقط دنبال جواب شسته رفته میگرده هستم. برای همین یه صفحه رو که به نظرم بهتر و کاملتر از بقیه میومد رو انتخاب کردم و با دقت از سر تا ته تحلیلش رو خوندم.

فکر میکنم این اینترنت و ایمیل بازی و این همه اطلاعات یه جورایی خیلیها رو راحت‌طلب و در عین حال سطحی کرده. مثلا یکی رو میبینی فوق لیسانس عمرانه و میاد کلاس مترجمی زبان بعد کلمه مذبوحانه رو مینویسه مذبوهانه. خوب به نظر من این آدم سطحیه. چون مطمئنا این کلمه به چشمش خورده ولی هیچ وقت عمیق نشده و دقت نکرده که متوجه بشه ذبیح و ذبح و مذبوح یه ریشه دارند. حتما فکر میکنید فوق لیسانس عمران چه ربطی به ادبیات داره. اما این ادبیات نیست. یه کاربری روزانه است و آدمی که تا این اندازه تحصیل کرده موظفه که بلد باشه و درست بنویسه. مشکل اینه که خیلیها توی یه رشته علمی کلی هم درس میخونند و مدرک میگیرند ولی انگار توی اون رشته هم خبره نیستند. همش توی اینترنت گشتند و تند تند پنجاه تا چکیده مقاله خوندند اما روی یه دونه مقاله به طور کامل دقت و تمرکز نکردند. وقتی با طرف حرف میزنی میبینی دریای علمه ولی به عمق دو سانتیمتر.

این فقط یه مثال کوچک بود وگرنه مصادیق سطحی بودن توی اجتماع زیاده.

 

[ ۱۳٩٢/۱/٢۱ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

بالاخره موفق شدم برم دکتر پوست 

[ ۱۳٩٢/۱/۱٩ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۱/۱٩ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

من نمیدونم چرا هر وقت میخوام برم دکتر پوست یه عاملی گند میزنه به برنامه ام.

یا بارون میاد یا توی ترافیک گیر میکنم. امروز ساعت 9:30 وقت داشتم.

یارو اومده ساعت 9:15 میگه 9:30 باید بریم جلسه.

یعنی الان داغونماااااا

[ ۱۳٩٢/۱/۱٩ ] [ ٩:٢٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

من فکر میکنم خیلی از آدمها دوست دارند که براشون تعیین تکلیف بشه.

فقط ببینید هر سال چه قدر ایمیل و کتاب پدید میاد که توشون از افعال امری و نهیی استفاده شده.

همیشه به جلو نگاه کن و ادامه بده.

از زندگی لذت ببر.

به توانایی خدا ایمان داشته باش.

نگران فردا نباش.

شاید خیلی از این جمله‌ها مفید و خوب باشه ولی من بهشون حساسیت دارم. تا یه ایمیل رو باز میکنم میبینم از این چیزا نوشته فورا پاکش میکنم.

 

 

[ ۱۳٩٢/۱/۱۸ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

توی دوران مدرسه یه معلم داشتیم که میگفت روز قیامت اعضا بدن ما ازمون شکایت میکنند میگن که از ما در راه درست استفاده نکرده.

حالا که قراره شکایت بشه من خود شکایت دارم.

روز قیامت از مغزم شکایت میکنم که همش بدون اجازه من فکر منفی میکنه.

[ ۱۳٩٢/۱/۱۸ ] [ ۸:٢٦ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

هجده روز تعطیل بودیم. تمام این 18 روز رو تهران بودم. کتاب خوندم فیلم دیدم پیاده روی رفتم و....

اما پیاده‌روی دیروز خیلی بهم چسبید. رفته بودم توی حال و هوای شمرون توی بیست یا بیست و پنج سال پیش. خلوت، آروم. یه نم بارونی هم میزد.

نمیتونم حس دیروزم رو بنویسم. ولی یه آرامش عمیقی توی قلبم بود. مثل احساس بچگیهام. هنوز هم این حس باهامه.

 

پینوشت: همونطور که قبلا گفتم.کلی برنامه برای سال 92 دارم. طبق برنامه ریزی پخششون کردم بین این 52 هفته. هفته اول و دوم به بالاتر از 75 درصد از هدفهای این دوهفته رسیدم. این درصد رو که دیدم امروز با انرژی مضاعف دارم به برنامه‌ام ادامه  میدم. خداکنه بتونم نتیجه بگیرم.

[ ۱۳٩٢/۱/۱٧ ] [ ٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

[ ۱۳٩٢/۱/۱٥ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

نمیدونم کار جدید مرضیه برومند یعنی سریال آب پریا رو میبینید یا نه. روی اسمش لینک سایتش رو هم گذاشتم. موضوعش جالبه. درباره مشکلات محیط زیست توی ایرانه.

به نظر من سریالش خیلی ایرانیه، پری و خیال که با واقعیت الان ما قاطی شدند.

بعضی فیلمها یا سریالها خیلی ملیت دارند. مثلا سریال پوآرو خیلی انگلیسی بود، همش رمز و راز. یا سریال نیکیتا  خیلی آمریکاییه، بزن و بزن و خالیبندی.


خلاصه اینکه میخواستم تبلیغ کنم این سریال رو ببینید. من که دوستش دارم.

[ ۱۳٩٢/۱/۱٤ ] [ ٥:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

خلاصه داستان: داستان اولش با ساخت یه کوپن جعلی توسط یه دانش آموز شروع میشه (یه چیزی تو مایه های تراول چکهای ایران). این خلاف یه خورده کوچک مثل دومینو همینجور زنجیروار توی جامعه میره جلو تا آخرش میرسه به یه آدمی به نام استپان که مثل آب خوردن آدم میکشته دیگه یعنی از این خلاف بزرگتر نیست. توی قتل آخرش با یه زن خیلی پارسا و مثبت به نام ماریا روبرو میشه که لحظه مرگ بهش میگه "تو با این قتلها روح خودت رو سیاه میکنی."خلاصه استپان متحول میشه و از اینجا دومینو برعکس میشه و همه به سمت خوبی پیش میرند.

داستان واضحه یه بدی کوچک یواش یواش توی جامعه میشه وحشتناکترین خلاف ممکن. اما خوبی میتونه بدیها رو پاک کنه و از بین ببره.

خدا کنه فقط توی قصه اینجوری نباشه!

یه نکته باحال توی این داستان بلند این بود که توی این چهل پنجاه صفحه داستان شاید پنجاه تا شخصیت جا شده بودند. خیلی جالب بود. حتی بعضیهاشون اسم هم نداشتند فقط شغلشون رو نوشته بود.

[ ۱۳٩٢/۱/۱۳ ] [ ٧:٤٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

خلاصه داستان: شخصیت اصلی فیلم یه شاعر کُرد متولد بانه است به نام ساحل، که به جرم فعالیت سیاسی به سی سال زندان محکوم میشه و همسرش مینا هم به جرم همکاری باهاش به ده سال زندان. بعد از سی سال که ساحل آزاد میشه میاد دنبال زنش میفهمه دو تا بچه دوقلو داره. تا آخر فیلم هم نرفت پیش زنش و فیلم به نظر من ناتمام تموم شد. یه شخصیت دیگه هم توی فیلم بود به اسم اکبر که قبلا نوکر بابای مینا بوده و بعد از انقلاب نمیدونم چه کاره میشه. همش هم چشمش دنبال مینا بود. معلوم هم نشد بچه ها مال اون بودند یا ساحل.

توی فیلمهای قبادی گاهی صحنه‌های عجیب هست مثلا توی فیلم "لاکپشتها هم پرواز میکنند" ماهی قرمز رو که دادند دست کاک ستلایت، ماهی توی آب رنگش از بین رفت. ولی توی این فیلم دیگه خیلی ترکونده بود. لاک پشت از آسمون نازل میشد. ساحل بین گله کرگدن رانندگی میکرد. من از این صحنه‌ها چیزی نفهمیدم. باید یه نقد خوبی ازش پیدا کنم یا یه مصاحبه‌ای با قبادی. بالاخره حتما یه منظوری داشته دیگه.

فیلم رو با وجودیکه توی ترکیه ساخته بود و آزادی اونجا بیشتره ولی من از فیلمهای ایرانش بیشتر خوشم اومد. این فیلم همش دور مساله اکبر میگشت که دنبال مینا بود. همچین عشقی هم در کار نبود فقط دنبال سکس بود. یه بار هم تو زندان به مینا تجاوز کرد. یه بار هم توی ترکیه تا بهش پاسپورت خروج از ترکیه رو بده.

فکر کنم قبادی جوزده شده بوده که میتونسته فیلم رو با صحنه آزاد بسازه. از موضوع اصلی پرت شد. حتی شعرهایی هم که ساحل گفته بود و توی فیلم گفته میشد به نظرم زیاد جالب نبود.

 

[ ۱۳٩٢/۱/۱۱ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

بالاخره موفق شدم که فیلم آرگو رو ببینم.

بد نبود.خیلی هم مالی نبود. به نظر من در حد اسکار نبود. ولی اینقدر هم که میگفتند چهره ایران رو بد نشون داده اینجوری هم نبود.

خوب واقعیته دیگه. یه عده از دیوار سفارت رفتند بالا یه عده دیگه رو اسیر کردند.

همش میگن این چهره واقعی ایران نیست. پس چهره واقعی ایران چیه؟ ایران که همش سعدی و حافظ و شعر و ادبیات نیست. اینایی که به سفارت حمله کردند هم ایرانی بودند.

آخرای فیلم هم خیلی دیگه هالیوودی تموم شد. با ماشین دنبال هواپیما کرده بودند! ته تهش هم که شخصیت اصلی با زنش آشتی کرد دیگه خیلی مسخره بود.

 

[ ۱۳٩٢/۱/۱٠ ] [ ٦:٢٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

امروز میخوام نظرم رو روی داستان "سعادت زناشویی" تولستوی بنویسم. شما هم اگه  خوندیدش خوشحال میشم نظرتون رو بهم بگید. اگه بعدا خوندید باز هم بیاید اینجا و نظرتون رو بگید. شدیدا نیازمند نظرات دوستان کتابخوان هستم.

خلاصه داستان: داستان از زبان ماشا که یک زن اشرافزاده روس هست بیان میشه. ماشا در سن 17 سالگی با یکی از دوستان پدرش به نام سرگی ازدواج میکنه که سرگی 36 سالشه. کلی هم با عشق ازدواج میکنند. اما بعد از یه مدت شکل زندگیشون عوض میشه چون فاصله سنی زیادی دارند و سرگی در آستانه چهل سالگیه و دنبال آرامش و یکنواختی میگرده اما ماشا که تازه اوایل بیست سالگیشه همش دنبال هیجان و تفریحه. سرگی برخلاف خیلی از شوهرها، ماشا رو محدود نمیکنه و بهش میگه هر کاری دوست داری بکن. ماشا هم همش میره مهمونی و شب نشینی و با آدمهای مختلف معاشرت میکنه. حتی یه نیمچه عشقی هم بین ماشا و یک مرد ایتالیایی پدید میاد اما ماشا چون نمیخواسته به همسرش خیانت کنه سریع پا پس میکشه ولی تا یک سال دائم ذهنش درگیر بوده و فکر میکرده عشق بین خودش و سرگی کم شده. بالاخره بعد از یک سال میشینه با سرگی یک گفتگوی طولانی انجام میده و جفتشون به این نتیجه میرسند که عشقشون نسبت به هم کم نشده فقط شکلش تغییر کرده و داستان به خیر و خوشی تموم میشه یا به قول فرنگیا happily ever after به زندگیشون ادامه میدند.

توضیح: من فکر میکنم تولستوی اصل داستان سرگی و ماشا رو از زندگی خودش برداشته چون خودش هم با همسرش فاصله سنی زیادی داشته ضمن اینکه مثل سرگی یه آدم ضد تجمل و ساده‌زیست بوده.

نکته مثبت اول- مثل همه داستانهای تولستوی اینقدر جزئیات رو دقیق توصیف کرده بود که آدم حس میکرد در اون لحظه اونجاست. داستان از زبان ماشا بود و ماشا زیاد درباره چهره خودش حرف نزده بود ولی چهره سرگی رو توضیح داده بود با این وجود خواننده راحت میتونست چهره ماشا رو هم تصور کنه. نمیدونم چرا.

نکته مثبت دوم- داستان درباره حفظ عشق و پایبندی به خانواده بود که چون خودم صد در صد با تولستوی موافقم برای همین خوشم اومد.

نکته مثبت سوم- درگیری ذهنی ماشا با خودش خیلی جالب بود. آدم احساس میکرد خودش رفته توی قالب ماشا و داره فکرش رو میخونه. واقعا تولستوی یه روانشناس کامل بوده.

نکته منفی- به نظر من داستانش یکنواخت بود که البته نمیشه گفت نکته منفی چون شاید میخواسته که یکنواختی زندگی که اعصاب ماشا رو خورد کرده بود تصویر کنه. متاسفانه آخر قصه خوب  تموم شد! البته داستان یکنواخت با پایان بد میشه داستان مرگ ایوان ایلیچ و داستان هیجان انگیز با پایان بد هم میشه آنا کارنینا. من یه آدم مازوخیستی هستم که از داستانهای هیجانی با پایان بد خوشم میاد. البته باید یه فرقی بین ماشا و آناکارنینا باشه دیگه. آنا به همسرش خیانت کرد و زندگیش نیست و نابود شد ولی ماشا خیانت نکرد و سعادت زندگی خانوادگی خوب و خوش رو تجربه کرد. البته این نظر تولستوی هست چون توی واقعیت زیاد به این چیزا ربط نداره.

پی نوشت اول : من و مسیو دیشب به این نتیجه رسیدیم که اگه تولستوی همون موقع میومد ایران و آخوند میشد خیلی بهش میومد! باید اسم خودش رو هم از لیو تولستوی به اسدالله تولستوی تغییر میداد!

پی نوشت دوم: من فهمیدم که ته ته ته دلم یه کم هنوز مومن و مقدس هستم و شاید دلیل اینکه از تولستوی خوشم میاد همین باشه.

 

این بود انشای من

 

 

[ ۱۳٩٢/۱/٦ ] [ ۸:۳٦ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

سال 1392 رو با دیدن فیلم LINCOLN شروع کردم.

جنبه مثبت فیلم به نظرم ترکیب‌‍‌بندی صحنه‌ها بود. یعنی هر صحنه فیلم شبیه یه تابلوی نقاشی بود.

جنبه متوسط فیلم داستانش بود که به نظرم تقصیر کسی نبود. داستای الغای برده‌داری بود که همه میدونند چیه و هیجان خاصی نداشت.

جنبه منفی فیلم هم جمله آخر LINCOLN بود که داشت به زنش میگفت :" آرزو دارم روی زمین سرزمین مقدس اورشلیم قدم بزنم."

راسته که میگن هالیوود دست صهیونیستهاست.

[ ۱۳٩٢/۱/٢ ] [ ٥:۱۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب