رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

تا حالا دو تا عکس بوده که خیلی توی حافظه‌ام تاثیر گذاشته و از ذهنم پاک نمیشه.

یکی از این عکسها عکس معروف اعدام یک ویت‌کنگ در خیابانه که روی جلد کتاب زندگی، جنگ و دیگر هیچ هم چاپ شده.

یکی هم عکس مامور عثمانی که با نشون دادن نان به بچه‌های گرسنه ارمنی داره عذابشون میده.

 

واقعا چرا عکسهای توحش بشر تا این اندازه تاثیرگذارند؟

اگه همه آدمها ته دلشون خشن و وحشی هستند پس چرا این عکسها برای ما عجیبه؟

 

 

[ ۱۳٩۱/۸/٢٩ ] [ ۳:۱٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دو تا فیلم دوربین مخفی ترسناک دستم رسید که حسابی فکرم رو مشغول کرد.

توی یکیش یه خانم پزشک یا پرستار بود که شب توی یه بیمارستان کشیک بود که یه خانم در حال زایمان رو میارن. محیط رو یه جورایی ترسناک میکنند و در نهایت مثلا خانمه یه بچه ابلیس شاخدار به دنیا میاره. خانم دکتر بیچاره هم از وحشت داشت گریه میکرد تا اینکه فهمید دوربین مخفیه.

توی یه فیلم دیگه هم توی آینه تصویر یه روح رو نشون میدادند بعد هم روحه از پشت آینه میپرید بیرون و دنبال آدم میکرد! طرف اینقدر ترسیده بود که حتی وقتی فهمید دوربین مخفیه حال عادی نداشت و هاج و واج مونده بود و میلرزید.

مگه توی دنیا واقعی چه قدر احتمال تولد بچه ابلیس شاخدار وجود داره یا احتمال اینکه یه روح از آینه بپره بیرون؟ دلیل این همه وحشت ما چیه؟ من فکر میکنم دو تا دلیل داره یکی این فیلمهای ترسناک احمقانه است که بی‌دلیل وحشت رو در ضمیر ناخودآگاه ما ثبت میکنند دلیل دیگه هم اینه که ما ته دلمون ایمان داریم موجودات ضعیفی هستیم و قدرتهای منفی محاصره‌مون کردند. شاید اگه به همین اندازه یقین داشتیم که نیروهای مثبت هم دور و برمون هستند و به راحتی حمایتمون می‌کنند اینقدر ترسو  نبودیم.

[ ۱۳٩۱/۸/٢٧ ] [ ٩:۳٢ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دیشب که بارون اومد....

فکر میکنید چی شد؟هیچی دریغ از یه تاکسی توی خیابون. ملت هم تا وسط خیابون راه گرفته بودند بلکه یه ماشین گیر بیارند. فکر میکنید حرص خوردم؟ نه حرص نداره. یه ماه دیگه دنیا تموم میشه! حیف عمرم نیست؟ راه افتادم چتر به دست و پای پیاده به طرف خونه. بین راه هم کلی مغازه دیدم. خلاصه اینکه حسابی از لحظه ابدی اکنون لذت بردم.

همینطور که داشتم خوش و خندان و با کمردرد راه میرفتم یه دختری رو دیدم که از روبرو میومد. اون چتر نداشت برای خودش هدفون گذاشته بود و داشت موسیقی گوش میکرد و زیر باران راه میرفت. دو تاییمون بیدلیل لبخند زدیم. از این لبخندهایی که این روزها کمه.

به نظر میرسه که "لحظه ابدی اکنون" یه انجمنه که اعضائش همدیگه رو زود تشخیص میدند.

[ ۱۳٩۱/۸/٢٤ ] [ ۳:۱۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

2222

[ ۱۳٩۱/۸/٢٤ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یعنی صبح یه وضعیتی حالم بد بود.

غیر از این کمردرد مزمن، یه فلاکتهای دیگه‌‌ای هم سراغم اومد از جمله سردرد، ضعف، یخ کردن دستها و غیره. اینقدر داغون بودم میخواستم برم دکتر.

یه چای داغ که نیمه اشباع از قند بود خوردم کمی بهتر شدم. برای ناهار هم یه ساندویچ گنده رست بیف رو بلعیدم. الان کاملا حالم خوبه فقط یه خورده کمرم درد میکنه.

پولی که میخواستم بدم ویزیت دکتر همش رو خوردم.

[ ۱۳٩۱/۸/٢٤ ] [ ۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یکی از سوالهایی که لج من رو در میاره این سواله:

عزیزم نقاشی میکشی؟ سبکت چیه؟

البته جوابش اینه: سبک خاصی نیست. من سبک خودم رو دنبال میکنم.

و حالا ادامه سوال لج درآر: یعنی چی؟ منظورم اینه که با رنگ روغن میکشی یا آبرنگ یا...؟  متفکر

مجید جان! اون اسمش سبک نیست اسمش تکنیکه.

[ ۱۳٩۱/۸/٢۳ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

1111

[ ۱۳٩۱/۸/٢۳ ] [ ۸:٤٦ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

من هنوز نفهمیدم که خرید کردن رو دوست  دارم یا دوست ندارم. متفکر

خرید لباس برای من توی مایه‌های شکنجه است. حالا اگه اطاق پرو دلباز و خنک باشه کمی از شکنجه کم میشه ولی در نفس مساله اثری نمیذاره.

راه رفتن توی پاساژهایی که پر از لباس‌فروشی هستند اعصابم رو متشنج میکنه. البته نمیخوام به قشری از جامعه توهین کنم ولی کلا با بوتیک‌دارها مشکل احساسی دارم.

خرید لوازم آرایش هم کاملا رو اعصابمه به خصوص اگه فروشنده‌اش مرد باشه و بخواد توضیح بده که این رنگ به شما میاد یا نمیاد!

خرید عطر هم سرم رو درد میاره. دوست دارم عطر کادو بگیرم و نخرم.

حالا جاهایی که عاشق خرید ازشون هستم.

داروخانه‌ها اون قسمتی که ماسک و کرم و شامپو میفروشند.

بزازی به شرطی که خلوت باشه.

کتابفروشی‌هایی که بتونم توشون بچرخم و کتابها رو ورق بزنم.

و البته طلافروشی که با این قیمتها خیلی وقته طرفش نرفتم.

وقتی میرم توی مغازه‌های لوازم نقاشی هم روح و روانم به پرواز درمیاد.

از عطاری هم خوشم میاد مخصوصا اگه از اون ترازو‌های سنگی داشته باشه.

عاشق خرید از شهروند یا بقالی‌های بزرگی هستم که میشه توش گشت و کلی خرید کرد.

توی مسافرت فقط دوست دارم صنایع دستی بخرم.

[ ۱۳٩۱/۸/٢٢ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

اگه قرار باشه 21 دسامبر دنیا تموم بشه حدود چهل روز دیگه وقت داریم.

از دیروز شرکت ما نمایشگاه کتاب گذاشته حدود 20 تا کتاب و دی‌وی‌دی انتخاب کردم. با خوم فکر میکنم اگه دنیا تموم بشه خدا میذاره بقیه‌اش رو اون دنیا بخونم؟

کارتهای استخرم چی میشه؟ اون دنیا جایی هست که بتونم شنا کنم؟

این حرفهای تموم شدن دنیا تنها فایده‌اش اینه که حسابی منو برده در فکر لحظه ابدی اکنون.

[ ۱۳٩۱/۸/٢۱ ] [ ٧:٤٥ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

وقتی حالتون بده فکر کنید که حالتون خوبه اونوقت خوب میشه.

هفته پیش کلا حالم تعطیل بود. دیشب نشیتم با مسیو درد دل کردم. طفلک همه درددلهامو فقط گوش کرد بعدش حالم خوب شد.

خدا عمرت بده مسیو جان.

برای بهبود وضعیت از صبح همش فکرهای مثبت کردم و یه تیپ جدید هم زدم اومدم شرکت. تا حالا دو تا ایمیل خوب دستم رسیده یکی درباره لحظه ابدی اکنون یکی هم یه سخنرانی جالب.

خلاصه اینکه زندگی زیباست.

[ ۱۳٩۱/۸/٢٠ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

چه بخوای چه نخوای زندگی این شکلیه!

 

[ ۱۳٩۱/۸/۱۸ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

هر روز توی خیابون چند تا چینی میبینم.

مثل دوران ایلخانی که ملت توی خیابون، مغول میدیدند. فکر کنم آخرش نیاز به یه نهضت شبه سربداران باشه تا اینا به ولایتشون برگردند.

[ ۱۳٩۱/۸/۱٧ ] [ ۸:٥٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

اه واقعا خسته هستم. همه اش میگن موقع عصبانیت هیچ حرفی نزنید و هیچ تصمیم نگیرید. با هیچ کس که نمیتونم حرف بزنم. چون نه کسی درکم میکنه نه کسی میتونه کاری کنه.

اعصابم واقعا خورده. این چه زندگی کوفتیه؟ خسته شدم.

اصلا منو برای چی به این دنیا فرستادند؟

همش باید تظاهر کنم حالم خوبه و خوشبختم. حتی الان که سر کار نشستم باید تظاهر کنم حالم خوبه در حالیکه دلم میخواد زار زار گریه کنم.

از ته دل امیدوارم دسامبر امسال دنیا تموم بشه.

[ ۱۳٩۱/۸/۱٤ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

طی دو روز پشت هم دو ایمیل به دستم رسید. در یکی از اونها شعری از کیوان شاهبداغی بود که زیرش به اشتباه نوشته بودند سهراب سپهری. یکی هم داستانی از پروین اعتصامی که زیرش نوشته بودند مولوی.

شعر به حباب نگران لب یک رود قسم اثر آقای کیوان شاهبداغی است.

شعر معروف گره گشا هم اثر پروین اعتصامی عزیز است. آن گره را چون نیارستی گشود این گره بگشودنت دیگر چه بود

من خودم هم گاهی ایمیلها رو بدون فکر فوروارد میکنم. اما این یه تلنگری شد که هر بار دقت بیشتری کنم.

دوستان عزیز لطفا شما هم قبل از ارسال ایمیلها از درستی اونها مطمئن بشید.

[ ۱۳٩۱/۸/۱٠ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

اسفند سال 1390 یه کتاب خریدم به نام ARTBOOK. هر صفحه از این کتاب معرفی یه نقاشه و یه نقاشی از اون نقاش رو چاپ کرده با یه توضیح درباره تابلو و کمی هم درباره خود نقاش.

معمولا هفته ای یک صفحه از این کتاب رو اتفاقی انتخاب میکنم و میخونم و میرم درباره اون نقاش توی اینترنت جستجو میکنم و بقیه کارهاش، جزئیات زندگیش و.... رو پیدا میکنم.

امروز نقاشی فرانسوی به نام BALTHUS یا BALTHAZAR KLOSSOWSKI DE ROLA رو انتخاب کردم. نقاشیش رو اینجا نمیذارم چون وبلاگم فیلتر میشه!

وقتی درباره اش توی اینترنت گشتم دیدم تقریبا همه نقاشیهاش به همین سبک و سیاقه. حتی نقاشیهای نسبتا قدیمیش مثلا در سال 1934. جالبه که این نقاشیها رو در گالریهای نقاشی به نمایش میذاشته.

یه لحظه خودم رو جای بالتوس گذاشتم. من نقاشی و طراحی‌های به روش اون رو دوست دارم. اما این شکلی نمیکشم. چرا؟ وقتی به ته ذهنم رجوع میکنم میبینم که دارم به خودم اینها رو میگم:

- اگه این نقاشی رو بکشی کجا میخوای نمایشش بدی؟ هیچ گالری‌ای اون رو قبول نمیکنه.

- حالا فرض کن یه گالری زد به دیوار، از وزارت ارشاد میان درش رو تخته میکنند.

- حالا اصلا از زیر دستشون در رفت و زدی به دیوار گالری و مردم اومدند دیدند. فکر میکنی کسی هست که بخره؟

-  خاک عالم! مردم چی میگن؟

- اصلا اگه این نقاشی رو کشیدی و نتونستی نمایشش بدی فقط میتونی بذاریش توی فیسبوک. فکر نظرهایی که زیرش مینویسند رو کردی؟

بیخیال بابا. اصلا نکش.

 

 

[ ۱۳٩۱/۸/٩ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

نویسنده :‌پیر بوالو - توماس نارسژاک  مترجم: عباس آگاهی ناشر: جهان کتاب

خلاصه: این کتاب قبل از سال 1965 نوشته شده و مطالبش یه جورایی تخیلیه. یه محکوم به اعدام که اعضا بدنش رو میبخشه و بعد هر کس که این اعضا رو گرفته یه تغییراتی توی فکر و ذهنش اتفاق میافته.

اما فصل آخر یهو همه چیز زیر و رو میشه و به نظر من کیفیت داستان میشه در حد یکی از قصه های آگاتا کریستی.

توی اینترنت خیلی دنبال یه نقد فارسی ازش گشتم ولی پیدا نکردم. حالا باید دنبال نقد انگلیسی بگردم. مشکل اینه که اسم کتاب رو به فرانسه میدونم چیه ولی انگلیسیش رو نمیدونم. اگه نقدی چیزی پیدا کردید من رو بیخبر نذارید.

et mon tout est un homme

[ ۱۳٩۱/۸/٦ ] [ ٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

جشن تولد من هر سال یکی از طولانیترین تولدهای دنیا است.

برای اینکه تولد واقعی من سوم آبانه اما شناسنامه من 30 شهریوره.

توی شرکت هر ماه همکارها میگن که کیا متولد اون ماه هستند و از اول شهریور به من تبریک میگن! بهشون میگم من آبانی هستم، میگن باشه اشکالی نداره آبان هم بهت تبریک میگیم.

همیشه دو سه روز قبل از تولد شناسنامه‌ایم مثلا 26 شهریور شرکت پیشواز میره و کادومو میده. روز 30 شهریور هم سیل تبریک بانکها و موسساتی که یه جورایی بهشون مربوطم سرازیر میشه.

میرسیم به مهر. من یه عالمه دوست متولد ماه مهر دارم و وقتی بهشون تبریک تولد میگم اونها هم جلو جلو به من تبریک میگن! چون اعتقاد دارند سوم آبان فاصله زیادی با مهر نداره و من یه نمه مهرماهی حساب میشم.

یه سری از تبریکها و کادو ها دوم آبان به دستم میرسه چون شب تولدمه. ضمنا من روز تولدم سر کار نمیرم. برای همین همکارهام همون دوم آبان بهم کادو میدند.کادوهای مامانم و مسیو هم امسال دوم آبان به دستم رسید. روز سوم هم باقیمانده تبریکها و کادو‌ها داده میشه از جمله کادوی خودم به خودم.

من توی سایتها تولدم رو زدم 25 اکتبر. این 25 اکتبر بیشتر وقتها سوم آبانه و هر از گاهی چهارم آبان. از جمله امسال که 4 آبان بود برای همین توی فیسبوک تبریکها رو روز 4 آبان گرفتم. بانمکیش اینه که مسیو هم گاهی کادوهاش دو بخشه. مثل پارسال که یه سری سوم آبان گرفتم یه سری پنجم آبان.

میخوام جشن تولدم رو به عنوان طولانی‌ترین جشن در هر سال به گینس معرفی کنم.

[ ۱۳٩۱/۸/٦ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

شعرهای بیشتر ترانه ها و تصنیفهای قدیمی خیلی عاشقانه است. طوری که آدم وقتی گوش میده میره توی هپروت. فرقی نداره خواننده زن باشه یا مرد. کلا همشون یه جوری درباره معشوق حرف میزنند که آدم فوری شعر رو حفظ میشه و دلش میخواد با خودش زمزمه کنه.

بر گیسویت ای جان کمتر زن شانه / گل مریم چشماتو وا کن سری بالا کن/ مرا ببوس برای آخرین بار / سیمین بری گل پیکری و......

حتی قطعه‌هایی که گله و شکایت از بیوفایی یار هست هم لطیف و زیباست مثلا الهه ناز/ شد خزان

اما ترانه های حالا. ترانه که چه عرض کنم. همینایی که به خورد ملت میدند. کافیه مثل من زیاد تاکسی سوار بشید تا این دری وری ها رو بشنوید. و برای دیدن تصویرشون فقط شبکه های ماهواره رو بالا پایین کنید. لازم نیست روشون تمرکز کنیدها چون ممکنه شکوفه بزنید. فقط کانالها رو طی 5 دقیقه تند تند بالا پایین کنید.

من که ادعام میشه حافظه ام قویه  اصلا این شعرها توی حافظه‌ام نمیمونه. ولی مضامینش اینها است. من خوشتیپترین پسر شهرم/ تو خوشگل و بوری ولی من پیشت نمیشینم/ برو گمشو/ دیگه ازت بدم میاد/ فکر نکن دنبالت میام/ فکر نکن نازتو میکشم/ مثل تو ریخته/ دیگه دوستت ندارم ...

طی همون بالا پایین کردن کانالهای ماهواره فقط ریخت خواننده رو ببینید. پسره دماغش رو بگیری جونش میزنه بیرون اونوقت میگه من خوشتیپترینم برو گمشو محلت نمیذارم!

قیافه و شعر و موسیقی و تیپ و رقص و همه چی کلا هماهنگه.

واقعا دلم میخواد یه بار یکیشون رو ببینم ازش بپرسم رمز این اعتماد به نفس جادوییت چیه؟ احتمالا همشون هم ادعاشون میشه که بنان باید از اون دنیا بیاد پیششون شاگردی کنه.

 

[ ۱۳٩۱/۸/۱ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب