رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

به نظر من با یه سفر چند روزه میشه ظواهر یه شهر رو دید و از زیباییهاش لذت برد و یا زشتیهای ظاهریش رو دید اما اگه میخوای زشتیها و زیباییهای عمیق پاریس (و البته بیشتر زشتیها) رو ببینی بالزاک بخون. درسته که مال بیشتر از صد سال پیشه اما انگار تازه است.

بابا گوریو: اوژن جامعه را به شکل اقیانوسی از لجن میدید که آدمی اگر پا به آن می‌زد تا گردن فرو می‌رفت.

قانون اجتماعی که نص‌اش بی چون و چرا بی ترحم است اغلب در مواردی جنایت آشکار را محکوم می‌کند در حالیکه بی‌شمار اصلاحیه‌ها آن را می‌بخشد.

زندان اعمال شاقه با رسوم و زبانش یکباره در این خطاب و در این مرد مجسم شد، مردی که دیگر یک فرد نبود. نمونه یک ملت تباه شده یک قوم وحشی و منطقی، خشن و انعطاف پذیر بود.

در ادارات هم اطاعت منفعلانه است همچنان که در ارتش هست. دستگاهی است که شعور و وجدان را خفه می‌کند و به هر کاری که او دستورش را داده باشد قانونیت می‌دهد. لقب عالیجنابش که موید نزهت نیات و تقدس مقاصد اوست برای غیر مجازترین افکار هم حکم گذرنامه دارد.

اغلب حتی احمق‌ترین آدمها هم تحت تاثیر شور و عشق به بالاترین درجه شیوایی در اندیشه، اگر نه در زبان، می‌رسند و پنداری در جوّی نورانی گام می‌زنند.

 

[ ۱۳٩۱/٧/۳٠ ] [ ٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز یه ایمیل به دستم رسید درباره دکتر ایبن الکساندر یک متخصص مغز و اعصاب که مدعی شده پس از یک دوره اغما بهشت رو تجربه کرده.

من مثل همیشه نه باور کردم و نه رد کردم.

به قول مولوی

ورای روشنایی من چه دانم!!

برای من که به همه چیز مشکوکم حتی اینکه آیا خانواده‌ای که جهان هستی برای من رقم زده همان خانواده واقعی من هستند و اینکه آیا من واقعیم یا زاییده ذهن یکی دیگه. اینکه فکر میکنم کسی هست که من رو میبینه و گاهی در زندگی حضورش رو حس کردم. شاید خدا یا چیز دیگه‌ای. این هم یکی از موارد شک و تردید من بود.

اینکه واقعا دکتر الکساندر بهشت رو دیده یا اینکه کفگیرش به ته دیگ خورده بوده و گفته یه کتاب پرفروش بنویسم رو نمیدونم.

همین طور فیلم بوی کافور عطر یاس وقتی فرمان‌آرا میگفت همیشه فکر میکردم در لحظه مرگ فقط به همسر و بچه‌هام و این جور چیزها فکر کنم اما وقتی تا مرگ رفتم و برگشتم تصاویر زیبای طبیعت در ذهنم چرخید.

به هر حال این ایمیل من رو به این فکر فرو برد که بهشت حاضر و آماده جایی گوشه ذهن هر کسی هست. فقط باید گشت و پیداش کرد. با ثروت، شغل، تحصیلات، خانواده‌ و... نمیتونی این بهشت رو بسازی حتی اگه فکر کنی که اون رو ساختی.

[ ۱۳٩۱/٧/۳٠ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

تعطیلات آخر هفته فیلم IN TIME رو دیدم که به جرات میتونم بگم یکی از بهترین فیلمهایی بود که توی کل عمرم دیده بودم. به خصوص درباره فیلمنامه و موضوع. کارگردان و نویسنده فیلمنامه اش اندرو نیکول هست که قبلا فیلم LORD OF WAR رو ساخته.

خلاصه فیلم:

بشر شرایط زندگی رو به این شکل میکنه که همه بچه ها تا 25 سالگی رشد میکنند و بعد از 25 سالگی تغییر براشون متوقف میشه اما باید برای اینکه زمان بیشتری برای زندگی داشته باشند کار کنند. واحد پول زمان هست. مثلا کارگرها روزمزد هستند و به ازای هر روز که کار میکنند فرضا 48 ساعت زمان به دست میارند که روی ساعت  دستشون شارژ میشه. اتوبوس سوار شدن قیمتش یک ساعته. برای بعضی چیزا باید یک ماه پرداخت بشه. اگه کسی زمانش تموم بشه و نتونه زمان بیشتری به دست بیاره میمیره.

دنیا به 12 بخش زمانی تقسیم شده. بخش 12 از همه فقیرتر و بخش 1 از همه ثروتمندتره.

مردم بخش 12 همش در عجله و در حال دویدن هستند چون وقت کم دارند. اما بخش 1 اونقدر وقت دارند که همه حرکاتشون کند و آرومه.

ثروتمندهای بخش 1 به دلیل داشتن یه عالمه زمان عمر جاویدان دارند اما فقرای بخشهای پایین با بالا رفتن قیمتها و مالیات دائم در حال مرگ هستند چون نمیتونند زمان کافی پرداخت کنند.

حالا ثروتمندها چه جوری ثروتمند شدند؟ مثلا با داشتن بانک. به مردم وام میدن با بهره‌های خیلی زیاد. بانکدار پولدارتر میشه و فقیرها فقیرتر.

توی این شرایط یه شورشی از بخش 12 و یه شورشی از بخش یک (دختر یه بانکدار) پیدا میشن و شروع میکنند به دزدی از بانکها و مثل رابین هود زمانها رو بین مردم بخشهای پایین پخش میکنند تا بتونند آزادانه به بخشهای بالاتر رفت و آمد کنند. اونوقته که نظمی رو که پولدارهای ایجاد کردند نابود میشه.

از اون روز که این فیلم رو دیدم رفتم توی فکر: آیا ما ایرانیها، پاکستانیها، افغانیها و... خیلی تنبل هستیم؟ آیا فقرمون فقط تقصیر خودمونه؟ چرا ساعات کاری توی کشورهایی مثل سوییس و انگلیس رو به کاهشه؟ چرا یهو دلار توی ایران این همه قیمتش رفت بالا؟ چرا همه حسرت رفتن به آمریکا و کانادا رو دارند؟ از همه مهمتر چرا این فیلم هیچ جایزه‌ای نگرفته؟

 

[ ۱۳٩۱/٧/٢٩ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

توی فیس بوک بودم که جمله‌های تسلیت رو دیدم. تسلیت دوستان به همدیگه و به بچه‌های استاد. 

رفتم توی سایتهای خبری همگی واضح و روشن نوشته بودند " استاد جمال الدین خرمی نژاد درگذشت" . یاد خبر فوت پورعرب افتادم. شاید این هم الکی باشه. دنبال تکذیب خبر گشتم. نه تکذیبی در کار نیست. استاد خرمی نژاد درگذشت.

مثل همیشه این حرفها هست که میگن هنرمند نمیمیره و توی تابلوهاش هست. اما واقعیت اینه که دیگه به تابلوهای استاد چیزی اضافه نمیشه.

حیف..............

 

فکر میکنم هنوز با قلم‌موهاش که بهشون میگفت دوست و رفیق و با همون حس  خلسه و از خود بیخود شدن، نشسته و رنگها رو روی کاغذ میکشه. با همون حرکت عجیب دست.

 


 

[ ۱۳٩۱/٧/٢٧ ] [ ۸:۳٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

آبدارچی شرکت ما آقای "ر" که توی پستهای قبلی هم ازش نوشتم آدم بسیار باادب و مهربانیه. به  همه احترام میزاره. فرقی نمیکنه طرفش من باشم یا مدیر عامل یا دربون یا اون کارگری که دم در رو جارو میکنه. با همه با لبخند و آرامش حرف میزنه و به همه احترام میزاره.

نقطه مقابلش جناب آقای مهندس "چ" هست. این بشر به غیر از افرادی که رییسش هستند به احدی از آدمها احترام نمیزاره. با همه دعوا داره. داد میزنه و بسیار بی‌تربیته.

مصداق بارز "عالم شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل"

[ ۱۳٩۱/٧/٢٥ ] [ ۸:٥٥ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

Yankee Doodle went to town
A-riding on a pony
He stuck a feather in his hat
And called it macaroni

یانکی قوقولی به شهر رفت

با یابوی جوونی

یه پر توی کلاش بود

اسمش بود ماکارونی

ترکیب تسلط بر نفس، قدرت مدیریت و فرماندهی، ثروت و میهن‌پرستی سبب افتخار آفرینی میشه اونم افتخاری که تا قرنها باقی میمونه.

 

[ ۱۳٩۱/٧/٢٢ ] [ ۳:۳۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

هر کس آزار من زار پسندید ولی

نپسندید دل زار من آزار کسی

 

گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل

شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی

 

شهریار

 

توضیح: کتاب دریای گوهر یه مجوعه سه جلدیه که دکتر مهدی حمیدی جمع آوری کرده. یک جلد منتخبی از داستانهای نویسنده های معاصر ایرانیه مثلا صادق هدایت و بزرگ علوی. یک جلد منتخب شعرهای شاعران معاصر ایرانیه مثلا شهریار و بهار و.... یک جلد هم منتخبی از کارهای ترجمه مترجمین ایرانه است. یعنی ترجمه هایی از  شعر یا داستانهای نویسنده های کشورهای دیگه. مثلا بعضی از اشعار ویکتور هوگو.

واقعا اسمی که روی این کتاب گذاشتند برازنده است. مخصوصا اون دو جلد ترجمه و اشعار شاعران ایران. اصلا انگار تمومی نداره. هر وقت حوصله ام سر میره یکی از این جلدها رو باز میکنم و یه شعری میخونم. انگار این شعرها تمومی نداره.

هر کسی در این جهان بُد از روز نخست

آسایش خویش جست و این بود درست

عاقل داند که گنج آسایش را

در کنج کتابخانه می باید جست

بدیع الزمان فروزانفر

پارسال این کتاب رو مسیو جان جان تولدم برام کادو خرید.

دکتر حمیدی فقط انتخاب نکرده. هر جا از نظرش نقصی داشته یا نیاز به توضیح داشته توضیح هم داده.

[ ۱۳٩۱/٧/٢۱ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

از متن کتاب: میتوانم نان خالی و فقط آب بخورم. اگر لازم باشد روزه می‌گیرم. اما نمیتوانم از وسایلی بگذرم که بدون آنها آدم در این مملکت نمی‌تواند گلیم خودش را از آب بیرون بکشد.

 

توضیح من: داستان درباره پدر فداکاریه که همه اموالش رو فدای دخترهاش میکنه؟؟ نه، به نظر من داستان تقبیح جامعه تجمل زده فرانسه است.

 

پ.ن: میخوام دست کم برای مدتی درباره چیزایی که دوست دارم بنویسم. کتاب، نقاشی و... کمی وبلاگم تغییر حال و هوا میده.

 

[ ۱۳٩۱/٧/۱۸ ] [ ۳:۳۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

از جمعه عصر که گردن درد سراغم اومد تا امروز نتونستم راحت بخوابم و دائم از خواب می‌پریدم.

صبح هم به زور از جام پا شدم و اومدم سر کار.

از صبح تا حالا عین خوابگردها هستم.        کار زیاد دارم و نمیتونم تمرکز کنم.         برای هر کاری باید کلی وقت بزارم و چند بار چک کنم مبادا با خطا انجام داده باشمش.  

این بیخوابی چه جوری کاسه کوزه آدم رو میریزه به هم.            

[ ۱۳٩۱/٧/۱٧ ] [ ٤:٤٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

نمیدونم همه کسانی که بچگیشون در جنگ و کمبود گذشته اینجوری هستند یا فقط من اینطوری هستم.

میخوام یه دستمال کاغذی از جعبه اش بردارم اولین فکری که از ذهنم میگذره اینه که مبادا تموم شه. بعد به خودم میگم فرضا تموم شه توی انباری باز هم هست. حتی اگه نباشه میتونم برم بقالی سر کوچه و بخرم. بعد از این فکره که دستمال رو از جعبه برمی دارم.

این فکر شامل خیلی چیزای دیگه هم میشه.

مبادا این صابون خوشبو تموم شه.

مبادا این دفتر یادداشت قشنگ تموم شه.

مبادا این .....

[ ۱۳٩۱/٧/۱٦ ] [ ٧:۳٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

خدیجه سلطان خواهر پادشاه عثمانی عاشق وزیر اعظم یعنی ابراهیم پاشا است و برعکس.

اما برای خدیجه نامزد دیگه ای انتخاب کردند به نام محمد چلبی که معلم ولیعهد شش ساله است.

این محمد چلبی برخلاف سایر رقیبهای عشقی اصلا دیو دو سر نیست. جوان آرامی هست که سالها در مصر تحصیل عرفان کرده. خیلی فروتنه و وقتی ازش درباره عرفان میپرسند میگه من هنوز اول راهم من کجا استادهای بزرگ کجا. ضمنا صفت مثبت دیگه ای هم داره و اون اینه که ولیعهد خیلی بهش علاقه منده. این صفت مثبتیه چون روانشناسها معتقدند مردی که مورد اعتماد بچه ها باشه خودش آدم قابل اعتمادیه.

ابراهیم پاشا هم آدم باهوش و زرنگیه. باسواد و اهل مطالعه و هنرمنده.

اما موضوع اینه که ابراهیم یه سیاستمداره و به نظر من به سیاست مدار جماعت نمیشه اعتماد کرد.

[ ۱۳٩۱/٧/۱٦ ] [ ٥:٠۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

خبر بی بی سی: زنان در کنار مردان در استادیومها به تماشای لیگ فوتبال افغانستان مینشینند.

بعد هم تلویزیون تصویر زنها و مردهای افغانی رو توی استادیوم نشون میده که با تیپ و لباسهای مختلف چه سنتی و چه جدید نشستند و بازی رو نگاه میکنند و با هیجان بالا و پایین میپرند.

یعنی اینا همون مردمانی هستند که با ریشهای بلند به دستور طالبان و با عمامه به استادیوم میومدند و بین دو نیمه به تماشای اعدام و سنگسار مینشستند و حتی در سنگسار ها شرکت میکردند؟

یعنی بشر اینقدر قابلیت تغییر داره؟

مثل همیشه این حسرت به قلبم اومد که ای کاش ایران هم بعد سالها یه تغییری در جهت مثبت داشته باشه. دیگه از تغییر منفی خسته شدیم.

[ ۱۳٩۱/٧/۱٦ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

بعد از گوش‌درد و یه آلرژی وحشتناک روی پوست پام از دیشب دچار گردن‌درد شدم.

اونقدر که بی اختیار گریه میکردم. دکتر هم فقط مسکن داد. الان هم وقتی خوابیدم خوبم وقتی از جام پا میشم دوباره درد میگیره.

امروز و فردا سر کار نمیرم.

[ ۱۳٩۱/٧/۱٥ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

هر وقت میخوام یه کار جدید انجام بدم کلی ذوق دارم. اصلا به چیز دیگه نمیتونم فکر کنم. 

امروز میخوام یه کار جدیدی انجام بدم که نتیجه نهاییش اول آذر مشخص میشه.

اول آذر بهتون میگم.

[ ۱۳٩۱/٧/۱٢ ] [ ۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز  10 مهر

من همچنان 59 کیلو

قهقهه

[ ۱۳٩۱/٧/۱٠ ] [ ٩:۱٦ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز برای بار سوم آپ میکنم.

از این همه منفی نوشتن خودم خسته شدم. انگار این وبلاگ شده سطل زباله افکار منفی من.

هر وقت کارهای شرکت کم میشه به اضافه چاشنی ضعف جسمانی، من اینجوری قاطی پاطی و بی اعصاب میشم.

فردا رو مرخصی گرفتم. مرخصی با موبایل خاموش!

میخوام فکر کنم. به اینکه چه طور میتونم جلوی بیکاری رو در شرکت برای خودم بگیرم. چون حتی 5 دقیقه بیکاری کافیه که منو از شادی به غم برسونه.

[ ۱۳٩۱/٧/۸ ] [ ٤:٥٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

اول اولش دل آدم مثل آینه است. آدم فکر میکنه این دنیا خیلی قشنگه. همه چیز خیلی خوبه.

همینطور که آدم بزرگ میشه و غصه میبینه یواش یواش روی دلش یه زنگاری میشینه.

این زنگار رو نمیشه پاک کرد. هر چی پاک میکنی محکمتر میچسبه.

اگه آدم غصه‌هاش زود شروع بشه دلش هم زودتر زنگار میگیره. مثل آدمهایی که از بچگی دلشون پر از غم میشه.

 

آدم حسابی! اگه نمیتونی به بچه‌ات شادی بدی، بچه‌دار نشو.

اگه نمیتونی شادی بدی اقلا نذار تا وقتی پیشته غصه ببینه.

[ ۱۳٩۱/٧/۸ ] [ ٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

- سلام دکتر جون. دستم به دامنت حالم خیلی بده.

دکتر: چی شده؟

- غصه دارم. دلم پر از غمه. الانه که برم خودم رو از پشت بام پرت کنم پایین. یا بندازم زیر ماشین. از زندگی سیرم. احساس بدبختی میکنم.

دکتر: چرا؟ اتفاقی افتاده؟

- اتفاق جدید نه. مشکل من همون تولدمه. اینکه چرا اصلا باید توی این دنیا باشم.

دکتر: فکر میکنی بقیه مردم ازت خوشبخترند؟

- دکی جون اگه الان خودم رو با کل دنیا مقایسه کنم جز خوشبختهام. اما من خودم رو با هم طبقه‌های خودم مقایسه میکنم. کاملا بدبختم. خیلی زیاد هم قلبم پر از غصه است.

دکتر: یه راه حل بهت میدم. اگه میتونی مشکلاتت رو حل کنی پس حلشون کن اگه نمیتونی بیخیال شو!

- تعجب این راه حل رو که عمه منم میتونه بده. پس برای چی اومدم پیش دکتر متخصص؟

[ ۱۳٩۱/٧/۸ ] [ ٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

چند وقته شرکت کاله توی بقالی نزدیک خونه‌مون یه خانم رو گذاشته که همیشه چسبیده به یخچال پنیرها. کافیه یکی بخواد به پنیرها نزدیک بشه اونوقت خانمه مثل صاعقه به سرش نازل میشه " عزیزم میتونم کمکتون کنم؟ این پنیر جدیدمونه میخواید امتحان کنید؟ این یکی رو چی؟" من خودم عشق پنیر دارم ولی خداوکیلی این خانمه رو که میبینم اعصابم متشنج میشه. همیشه صبر میکنم وقتی سرش گرم یه مشتری میشه میپرم سر یخچال و پنیری که میخوام رو با سرعت برمیدارم.

خبر:

جشنواره ساعتهای آفتابی تا 12 مهر در نشانی زیر برقرار است.

میدان هروی شهید وفامنش خیابان جمالی شرقی عمارت عین الدوله

هر روز از ساعت 10 تا 17

به نظرم جالب بود. کارهای چند تا مجسمه ساز بود.

 

 

[ ۱۳٩۱/٧/٧ ] [ ٩:۱۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

کلاس مترجمی میرم.

چون از شعر خوشم میاد الان خودم دارم اشعار ساده انگلیسی رو پیدا میکنم و فعلا فقط میخونم.

گاهی با خودم فکر میکنم خوب که چی؟ این کار برای چیه؟ به چه دردی میخوره؟

اما مثل همیشه شعر مولوی یادم میاد:

کوشش بیهوده به از خفتگی.

[ ۱۳٩۱/٧/٥ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

بیشتر وقتها به دنیای ایزوله خودم پناه میبرم. کار. مطالعه. شعر. نقاشی. ادبیات و...

خیلی هم خوب نیست. اینکه آدم اخبار نبینه و تحلیل نکنه انگار آدم رو از دنیا جدا می‌کنه.

دیشب بعد از مدتها مجبور شدم بی‌بی‌سی ببینم.

این شبکه خبری حتی آهنگش هم روی اعصاب منه.

شبکه‌ای که مدعیه من بیطرفم و فقط خبرهای موثق میدم. ولی به نظر من بینهایت موذیه. بله همیشه حقیقت رو میگه اما هر چیزی که دوست داشته باشه رو بزرگ میکنه و از هر زاویه‌ای که بخواد نمایش میده.

دیشب موضوع نوبت شما این بود "آیا باید زبانهای قومی و محلی در مدارس تدریس شوند؟"

من مخالف هیچ زبان قومی نیستم. مخالف تدریسش هم نیستم.

تدریسش خیلی هم خوبه چون ادبیات اون قوم حفظ و غنی میشه.

ولی اینکه چرا بی‌بی‌سی این موضوع رو انتخاب کرده برام جالبه. بعد از زمزمه‌هایی که برای تغییر مرزهای خاورمیانه به‌وجود اومده انتخاب این موضوع به نظرم بی‌دلیل نیست.



[ ۱۳٩۱/٧/٥ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

از دیشب حالم خیلی بد بود. شاید عوارض جانبی قرصی بود که مجبور شدم برای یه آلرژی بخورم (توی راهنماش نوشته بود از عوارض جانبی این دارو عصبانیته.)

صبح یه پست هم نوشتم اما فوری رمزدارش کردم چون خیلی خیلی منفی بود.

نمیدونم به هر حال بدجوری دلم گرفته بود. از آدمهای مختلف. از زخم زبونهاشون. یاد یکی از معدود افرادی توی این دنیا افتادم که هیچ وقت حالم رو نگرفته بود یعنی مادربزرگ خدابیامرزم.

صبح که پاشدم گردنبند مادربزرگم رو انداختم گردنم. یک عقیق که روش یه نوشته هست.

امروز برای اولین بار با دقت نوشته روش رو خوندم.

افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد.

الان حالم بهتره.

[ ۱۳٩۱/٧/٤ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۱/٧/٤ ] [ ۸:٥۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

من از امروز سوم مهر رژیم میگیرم و هر هفته دوشنبه وزنم رو اعلام میکنم. فعلا 59 هستم. میخوام ببینم تا روز تاریخی سوم آبان چه قدر میتونم وزن کم کنم.

 

[ ۱۳٩۱/٧/۳ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

سوسن خانوم

خیکی خانوم      

تپل مپل         

رژیم بگیر     

 

حالا دسته جمعی اینو بخونید شاید من از رو رفتم و رژیم گرفتم.   

[ ۱۳٩۱/٧/٢ ] [ ٩:٤٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

جدیدا شهرداری تهران یه کار جالب کرده و روی پارچه نوشته ها یا بالای اتوبانها (پلها) پیامهای روانشناسی خوب مینویسه.

کارشون به نظر من خیلی خوبه. مثلا یکی از این پیامها اینه:

"اوقات فراغت اوقات مرده نیست. برای آن برنامه ریزی کنیم."

 

[ ۱۳٩۱/٧/۱ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

توی فیسبوک اگه پست کوتاه باشه یا تصویر و عکس باشه دیده میشه. اما اگه پست طولانی بنویسی عمرا کسی نمیخونه. فقط یا الکی لایک میزنند یا نظرات بیربط زیرش مینویسند.

[ ۱۳٩۱/٧/۱ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب