رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

امروز هفتمین سالگرد عروسیمه. اما وقتی خودمون رو جای عروس و دامادهای الان میذارم احساس میکنم از لحاظ اقتصادی انگار بیست سال گذشته!

قیمتهای سرسام‌آور و حقوقهای چندرغازی.

بالاخره یه چیزهایی ناگزیره. یه جشن هر چند کوچک باید گرفته بشه حالا فرض کنید آدم بخواد بره سرویس طلا بخره. رسما خودش سرویس میشه. طلا بدون مزد ساخت گرمی 95 تومن. سال 84 ما گرمی 11 تومن خریدیم. سر آدم سوت میکشه. عروس و داماد روی زمین که نمیتونند زندگی کنند. باید یه خونه یه وجبی اجاره کنند و اسباب اثاث توش بچینند. قیمت لوازم خونه هم با دلار میره بالا.

حالا این از اولش که بالاخره یه جوری جور میشه. اما خدا بعد عروسی رو به خیر کنه با این خرج و مخارج. تا یه بقالی میری و برمیگردی کمتر از ده دوازده تومن خرج نمیشه.

اونوقت میگن چرا اینقدر طلاق زیاد شده. خوب مال وضعیت اقتصادیه دیگه.

 

 

[ ۱۳٩۱/٦/٢۸ ] [ ٩:٠۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

رابطه‌ام با گل و گیاهها بهتر از آدمها است. کلا زیاد حوصله آدم جماعت رو ندارم. نمیدونم زندگی قبلیم گیاه بودم یا توی زندگی بعدیم قراره گیاه بشم.

گاهی فکر میکنم توی زندگی فعلیم هم یه جورایی گیاهم!

امروز 5 نفری با همکارهام رفتیم ناهار. اصلا حرف مشترکی باهاشون پیدا نکردم. اون چهار تای دیگه بچه داشتند. درباره بچه‌هاشون حرف زدند و اینکه در آینده مادرزن و مادرشوهر میشند. اینکه آیا مادرزن و مادرشوهرهای خوبی میشند؟ یه مدتی هم درباره اینکه متولدین هر ماهی چه خصوصیاتی دارند که من اصلا اعتقاد به این مسایل ندارم. برای همین کلا در طول بحث خواب بودم و توی ذهنم احساس کردم الان یه چیزی تو مایه‌های دیفن باخیا و بنجامین هستم!

[ ۱۳٩۱/٦/٢٧ ] [ ۳:۳۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یه تیکه هایی از فیلم توهین آمیز به پیامبر اسلام رو دیدم. واقعا مسخره بود.

خوب که چی حالا؟ من خودم نه مذهبی هستم نه مذهبی‌ها را دوست دارم ولی  منظور سازنده رو از این فیلم بیمعنی نفهمیدم. کارگردانش یه علاف صد در صد بوده.

ظاهرا خیلی کیف داره صدای مسلمونها رو در بیارند. به نظر من اگه همه مسلمونها دسته‌جمعی توافق کنند و در برابر یه همچین فیلم چرتی عکس‌العمل نشون ندند دیگه هیچ علافی هم همچین فیلم مضحکی نمیسازه.

[ ۱۳٩۱/٦/٢٥ ] [ ٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

از سه شنبه تا جمعه با تور سفر بودم. تور رو طبق معمول قدس گشت انتخاب کردیم. هر چند میگن قدس گشت مال پیر و پاتالها است اما من خودم شخصا با پیرها راحت‌ترم تا با جوونها. البته با خیلی جوونها یعنی بچه مدرسه‌ایها هم راحتم. حوصله همسنهای خودمو ندارم.

صبح سه‌شنبه حرکت کردیم. توی مسیر یه سر ماسوله هم رفتیم. دفعه پیش که ماسوله بودم حدود 13 یا 14 سال پیش بود. خوشبختانه ماسوله هیچ تغییری نکرده بود و مثل دفعه قبل زیبا بود. حتی مغازه‌های قبلی هم سر جاشون بودند. میگم خوشبختانه برای اینکه تغییرها معمولا در جهت منفیه. البته مغازه‌ها مثل بقیه مغازه‌های دنیا پر از جنسهای بنجل چینی بود.

بعد از ماسوله به طرف آستارا حرکت کردیم و توی هتل اسپیناس مستقر شدیم. هتل اسپیناس رو خیلی دوست دارم. آرامش خاصی داره. درست پشت هتل هم یه مرداب کوچک هست به نام مرداب استیل. باز هم خدا رو شکر که این هتل رو کنار مرداب ساختند. برای اینکه اگه نمیساختند الان کنارش دو سه تا کبابی درب و داغون ساخته بودند و مرداب هم پر از آشغال شده بود. جالب بود که مرداب از هفت سال پیش که دیده بودمش کلی بزرگتر شده بود. احتمالا بارندگی امسال زیادتر بوده.

روز چهارشنبه به اردبیل و سرعین رفتیم. مقبره شیخ صفی در دست مرمت بود. فرش خانقاه شیخ صفی که الان توی یکی از موزه‌های لندن هست رو دوباره از روی نقشه قبلی بافتند و کف سالن چینی‌خانه انداخته بودند. واقعا فوق‌العاده و زیبا بود. پشت عمارت هم گورستان شهدای جنگ چالدران بود به نام شهیدگاه. بعد هم سرعین رفتیم و قدم زدیم. هوای اردبیل و سرعین واقعا سرد بود. من موندم اینا زمستون چیکار میکنند. من با یه ژاکت داشتم میلرزیدم. ولی ماشالا همشون پوستهاشون سرخ و سفید و صاف بود. نقطه مقابل ما تهرانیها. از اردبیل عسل صاف شده خریدم و از سرعین عسل با موم. راستی یادم رفت بگم. توی سرعین ناهار یه غذایی خوردم به نام قیمه پیچاق که خیلی خوشمزه بود.

روز پنج‌شنبه رفتیم جاده اسالم به خلخال. راهنمای تور صبحش گفت میخوام ببرمتون سوییس. خدایی راست میگفت. از لحاظ زیبایی شبیه عکسهای سوییس بود.

جمعه هم که توی راه برگشت به تهران  رفتیم رشت. رشت هوا تقریبا گرم بود. یه چیز جالب. توی رستورانی که در رشت رفتیم با غذا باقلای خام هم سرو میکردند. البته من نخوردم ترسیدم معده درد بگیرم.

مثل همه سفرهای شمال چیزی که آدم رو آزار میداد زباله‌هایی بود که مردم توی طبیعت ریخته بودند. حتی طبیعت زیبای اسالم خلخال هم پر از آشغال بود. واقعا چه قدر آدم بی‌ذوق زیاده.

مشکل دیگه هم مثل بیشتر جاهای ایران مشکل دستشویی عمومی یا به قول راهنمای تور recovery  بود. تعداد دستشویی‌ها همه جا کم بود و همشون هم فوق‌العاده  کثیف بود.

یه سر به ساحل هم زدیم.  ساحل هم پر از آشغال بود. جوری که آدم کلا از سفرش پشیمون میشد. نمیدونم چه جوری میشه به ملت آموزش داد که آشغال نریزند؟

[ ۱۳٩۱/٦/٢٥ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

این چند روز که چند تا بلا سرم اومد همه به من میگفتد که چشم خوردی.

بدجوری رفتم توی فکر چشم زخم. راستش من همیشه چشم شور رو مسخره میکردم و میگفتم اینا همش خرافاته. اما الان کلا چند وقتیه که درباره همه چیز توی این دنیا دچار شک شدم و فکر میکنم شاید هم فکر من اشتباه باشه. من که همه چیز رو نمیدونم. چشم زخم هم یکی از موارد شک و تردید منه که درباره‌اش اظهار نظر نمیکنم. یعنی نه میگم درسته نه میگم غلطه.

توی اینترنت درباره‌اش گشتم. هم با عبارتهای چشم شور و هم با devil eye. توی همه فرهنگها هست. البته اینکه توی همه فرهنگها باشه معنیش این نیست که حتما درسته. ممکنه از یه فرهنگی به بقیه سرایت کرده باشه مثل شب یلدا که به زور شده تولد مسیح و الان همه جای دنیا جشن میگیرند.

به نظر من وقتی چیزی اینقدر همه‌گیره و درباره‌اش حرف زده میشه باید تحقیق حسابی درباره‌اش بشه. هم علمی و هم تاریخی. اما راستش هر چی توی اینترنت گشتم یا درباره مقابله با چشم شور بود (اسفند دود کردن- تخم مرغ شکستن و...) یا بررسی تاریخی و منطقه ای بود که هر کجا چه عقایدی دارند و چی میگن. از جمله یه مقاله خوبی که دکتر منیژه مشیری نوشته بود.

شما اگه اطلاعات جالبتری داشتید به من بگید. منظورم اطلاعات علمیه.

[ ۱۳٩۱/٦/٢٠ ] [ ۸:٠٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یه چند تا بدبیاری پشت هم آوردم.

اول از همه هفت هشت تا از گیاههای آپارتمانی نازنینم آفت زد. که روز جمعه با مسیو بردیمشون توی حمام و شستیم و آفت‌کش زدیم.

روز چهارشنبه رفتم استخر با سرسره آبی پریدم توی استخر. اینقدر پرش شدید بود که گوش راستم خونریزی کرد. شب از گوش‌درد رفتم دکتر. آنتی بیوتیک و ضد التهاب و مسکن و.... داد. البته زود خوب شد ولی کلی ترسیدم. 

جمعه هم در حین سمپاشی به گل و گیاهها، کف آشپزخونه خیس کله پا شدم و با ساق پا رفتم توی یه نیمچه پله سرامیکی لبه آشپزخونه. شب حتی اگه پتو به پام میخورد دلم ضعف میرفت. هنوز هم لنگ لنگان راه میرم.

از اون ور مسیو هم پنج شنبه رفته بود فوتبال اونم زانوش ضربه خورده و زخم شده.     

 

خلاصه اینکه یه چند روزی برامون بارید.

[ ۱۳٩۱/٦/۱٩ ] [ ٩:٤٥ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

جدیدا حس میکنم خیلی مد شده که آدمها به خصوص خانمها بگن ما خیلی مهربون و ناناز و حساسیم. (خودم هم مستثنی نیستم ها)

طرف شوهرش با یه خیریه همکاری میکنه، خانم میگه :"فی فی میره یه خیریه که برای بچه های بی‌سرپرست و مریضه. من که اصلا نمیتونم پامو اونجا بزارم اعصابم نمیکشه. اصلا دلم ریش میشه این بچه‌ها رو میبینم." (موش بخوردت.)

همه نشستند دارند فیلم میبینند رفتند توی بحر فیلم یهو طرف میگه :"وای کانال رو عوض کن این چه فیلمیه آخه. دلم ریش شد." تازه یه نفر رو هم میشناسم برای بقیه هم نسخه میپیچه :"وای سوسن این چه فیلمیه داری میبینی. تو روحت لطیفه. نگاه نکن!" (منتظر بودم تو بهم بگی.) وقتی هم میگی به خودم مربوطه جوابش اینه :"تو چه قدر نامهربون و بداخلاقی. من برای خودت میگم. به اعصابت فشار میاد."    (خفه شو بزار فیلمم رو ببینم دیگه.)

چهارشنبه سوری همه دارند توی حیاط آتش بازی میکنند و لذت میبرند اخماشو کرده تو هم میگه :"از خونه تا اینجا همش تنم لرزید. این همه رسمهای ایرانیها به فنا رفته اینم از بین بره دیگه." (تازه ما هیچ وقت ترقه بازی نمیکنیم همه آتش بازیمون در حد فشفشه و بالون و ... است.)

این هم یه حرف دیگه که از چند تا آدم مختلف شنیدم :"ما که جوونیمون توی این مملکت هدر رفت. جوونی نکردیم. همینه اعصابامون ضعیفه." (روانشناسا بهش میگن فرهنگ مظلوم‌نمایی در ایران.)

یه چیز خیلی بانمک! یه دوره مولوی خوانی با دوستام داشتیم. یه خانمی اونجا بود هر کس جدید که میومد بهش میگفت یه صفت خوب و یه صفت بد از خودت بگو. یه دختر خیلی لوسی اومده بود میگفت "صفت بد من اینه که خیلی مهربونم!" خانمه هم گفت "زحمت کشیدی الان که اینجا نشستیم هممون مهربونیم. توی شرایط حاد معلوم میشه کی واقعا مهربونه."

 

 

[ ۱۳٩۱/٦/۱٩ ] [ ۸:٠٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

آخه چرا ضد حال میزنی؟

از صبح تا شب ضدحالهای مختلف رو میشنوم از افراد خانواده بگیر تا دوست و همکار. خیلیهاش بیدلیله همینجوری فقط میخوان یه چیزی گفته باشند.

به قول قدیمیها کاش گردن آدم قد شتر دراز بود که حرف تا از اون پایین بیاد بالا، آدم یه ذره فکر میکرد.

چرا موهاتو فرق وسط باز کردی؟ کج بهتره.

چرا شلوارتو این مدلی دوختی؟ قدیمیه.

چرا فلان جا خونه خریدی؟ اونجا به درد نمیخوره.

چرا رفتی م.شیمی خوندی؟ تو باید میرفتی محیط زیست.

چرا درخت مو کاشتی؟ پرتقال میکاشتی بهتر بود.

چرا بچه نداری؟ یکی دو تا بزا.

 

آخه به تو چه...

 

اینقدر میترسم از این که خودم هم اینجوری رنده اعصاب باشم.

[ ۱۳٩۱/٦/۱۸ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دیشب نزدیکیهای صبح کابوسهای خیلی بدی دیدم. با تپش قلب و معده درد شدید از خواب پریدم. دست و پاهام هم یخ کرده بود.    

آخه آدم وقتی حالش خوبه و اعصابش آرومه چرا باید کابوس ببینه؟

یعنی بدترین عذاب برای من اینه که شب از خواب بپرم چون از توی خیابون هیچ صدایی نمیاد ولی عوضش تا دلت بخواد از توی خونه صداهای عجیب غریب و توهمی میشنوم!

 امیدوارم امشب دیگه خوابهای خوب ببینم.    

[ ۱۳٩۱/٦/۱٥ ] [ ٧:٢٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

آقای آبدارچی وقتی توی جلسه چای میاره برای من کمرنگ میاره. من بهش نمیگم کمرنگ بیار. خودش وقتی توی آشپزخونه نشسته میبینه که من برای خودم چای کمرنگ میریزم برای همین برای من کمرنگ میاره. آبدارچی ما همه رو میبینه.

 

میرم مهمونی همه کسانی که من رو میبینند میدونند که من از بدو تولد از شیرینی بدم میومده. طرف توی مهمونی به من شیرینی تعارف میکنه. میگم نمیخورم. برای هزارمین بار توی زندگیش به من میگه :"باز رژیم گرفتی؟ میدونم دوست داری! بردار بخور چاق نمیشی."      ای بابا من رو ببین.

همیشه صلیب میندازم گردنم برای دفعه هزارم منو دیده میگه :"این صلیب جدیده؟ مگه مسیحی هستی؟"       چرا من رو نمیبینی؟

گاهی میترسم از اینکه منم اینجوری دیگران رو نادیده بگیرم.

[ ۱۳٩۱/٦/۱٤ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

تو کنیز سلطانی حق خودکشی نداری. بخشی از اموال سلطانی. سلطان اگر تصمیم بگیرد جان تو را خواهد گرفت. ما به تو لباسهای نو و زیبا میدهیم. هر روز به حمام میروی و دوره های آموزشی میبینی تا یک زن حرمسرای باادب و هنرمند باشی. (دیالوگ فیلم حریم سلطان ساخته شده از کتاب سلطانه)

شماها کارشناسهای مدیرعامل هستید. نانخور مدیر‌عاملید. باید اوامرش را اطاعت کنید. اگه میگه نامه تایپ کنید بگید چشم. چشمداشت پول هم نداشته باشید اوضاع مالی شرکت خرابه. یه نونی بزنید توی ماست بخورید. ماست هم گرون شده به ما چه. در غیر این صورت اخراج میشید. طی یک ماه باید کل کار رو تحویل بدید و برید. به دربون هم میگم راهتون نده. (معنا و مفهوم دیالوگهای مدیر اعظم در جلسات)

ظاهرا کنیز سلطان سلیمان بودن بهتر از کارشناس این شرکت قزمیت بودنه. کنیز سلطان لباسهای خوشگل و غذای مجانی خوب داره ضمن اینکه دوره‌های آموزشی هنری مجانی هم میبینه و هر وقت دلش خواست میتونه بشینه و گلدوزی و نقاشی کنه. اگه فکر میکنید کنیز بودن شامل یه سری خدمات دیگه هم میشه باید بگم کلا سلطان سلیمان از اون لحاظ کاری به کارش نداره و سرش گرم زن خودشه.

اما اگه کارشناس باشی باید کاهای سخت بکنی کلی از حقوقت رو مالیات بدی. پول غذا با خودته. باید لباس هم بخری. پول آب برق تلفن گاز و... خونه ات رو هر برج باید پرداخت کنی. حرفی از کارانه و مزایا هم که نیست. ضمن اینکه باید هرچی جناب رییس میگه بگی چشم. دوره آموزشی هم در کار نیست.

تازه یه موضوع دیگه. توی این چند روز که تهران تعطیل بود و ما رفتیم شرکت، جناب مدیر عامل خودش نیومد شرکت و رفت به تفریحاتش رسید.

[ ۱۳٩۱/٦/۱۳ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

وقتی میخوام ایمیل بزنم معمولا برای سی چهل نفر از دوستان میفرستم.

اما وقتی میخوام اس ام اس بزنم فقط برای سه چهار نفر. یادم میافته دیگه دوستان کمی توی  ایران هستند.

[ ۱۳٩۱/٦/۱٢ ] [ ۸:۳۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

چند وقتیه ایمیلهایی ساخته میشه با عنوان "فقط در ایران"

بعضیهاش بانمکه بعضیهاش هم حالت انتقادی داره که خوبه اما یه بار یکی از این ایمیلها به دستم رسید که هر چی فکر کردن نفهمیدم چه ایرادی وجود داره.

"فقط یه خونواده ایرانی میتونند برند رستوران و برای باقیمانده غذاشون ظرف یکبار مصرف بگیرند."

یعنی چی؟ یعنی اینکه اگه آدم بقیه غذاشو بریزه توی سطل آشغال و حیف و میل کنه خوبه؟

انتقاد خوبه ولی نه اینکه آدم از اون ور بام بیافته.

[ ۱۳٩۱/٦/۱۱ ] [ ٧:٠۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

من شخصا برای بچه‌دار نشدن دلایل مختلفی دارم که اصلا ربطی به ایران و شرایط فعلی نداره اما وقتی خیلی از مادرهای دور و برم رو میبینم و شرایط موجود رو نگاه میکنم تعجب میکنم که چه طور حاضر شدند بچه‌دار بشند.

مسوولیت بچه و به عبارتی غذا دادن، شستن، پوشک کردن و ... طبق قوانین نانوشته صددرصد با مامان بچه است. و پدر فقط لطف میکنه. میگید نه؟ الان دو روزه من و همکاران داریم میایم شرکت ولی شوهران همکاران تعطیلند و به امر بچه‌داری مشغولند. همه خانمهای همکار مینالند که شب وقتی میرن خونه باید غرولند شوهرهاشون رو بشنوند که کجا بودی از صبح تا حالا دارم باسن بچه میشورم. بیچاره‌ام کرده. خسته شدم. یعنی چی؟ چرا شرکت شما تعطیل نیست؟

به قول خواهرهای خودم شب وقتی بچه نوزاد گریه میکنه من باید بپرم و برم بغلش کنم و امکان نداره آقای همسر از جاش جم بخوره در حالیکه هردومون فردا باید بریم سر کار.

بعد از زاییدن کلا فاتحه هیکل و شادابی و طراوت و پوست و غیره خونده میشه.

خستگی دائمی به دلیل شب بیداری.

عدم تمرکز روی کار شرکت.

دودلی و عذاب وجدان به دلیل گذاشتن بچه در مهد کودک و اینکه ای کاش خونه‌دار بودم.

خیلی از زنها، دور پیشرفت شغلی و درآمد مستقل رو خط میکشند و بچه‌هاشون رو نگه میدارند.

 

میگید موارد بالا طبیعیه و همه جای دنیا اینجوریه.

اما در ایران هر زنی باید این موارد رو تحمل کنه به اضافه اینکه:

هرگز نمیتونی برای بچه‌ات حتی حساب پس‌انداز باز کنی، تحت هیچ شرایطی نمیتونی نام فامیلی خودت رو بر بچه‌ات بگذاری (حتما میگید جاهای دیگه هم اینطوره نه خیر خیلی کشورها با توافق فامیلی رو برای بچه انتخاب میکنند)، باید حرفهای مادرشوهرت رو بشنوی که میگه این بچه ماست نوه پسریمونه از خودمونه، ترجیحا باید پسر بزایی تا نام خانوادگی شوهرت جاودانه بشه، اگه بخوای طلاق بگیری باید در به در دنبال حضانتش از این دادگاه به اون دادگاه بدوی و قیمومیت که کلا هیچی، تازه آخرش بچه ات هر جا که بره ازش میپرسند نام پدرت چیه، طبق قوانین اگه بچه‌ای که زاییدی و بزرگش کردی بیافته و بمیره حتی برای شرکت در مراسم خاکسپاریش باید از شوهرت اجازه بگیری در غیر این صورت باید در تنهایی سوگواری کنی، اگه شوهرت به رحمت خدا رفت قیمومیت بچه با پدرشوهرت هست و اون تعیین میکنه که کی از بچه نگهداری کنه و....

[ ۱۳٩۱/٦/۸ ] [ ٩:۱٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دست بچه چند ماهه یکی از همکارهام دیشب با اتو کمی سوخته. امروز میپرسید برای سوختگی چه کمکهای اولیه‌ای لازم هست. پد وازلینه، پماد زینک اکساید و...

بهش گفتم همه اینها رو بزار توی جعبه کمکهای اولیه بزار یه گوشه خونه ممکنه لازمت بشه.

جوابی که از مادر بچه مذکور شنیدم :

تاریخ این جور چیزها میگذره هر چند ماه یکبار باید دوباره پول بدم بخرم برای همین اصلا جعبه کمکهای اولیه توی خونه‌ام ندارم!!!

دقت داشته باشید که این جواب کاملا جدی بود نه برای شوخی و مزاح.

[ ۱۳٩۱/٦/۸ ] [ ٩:۱٢ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

بدرالدین حقانی یکی از کله‌گنده‌های طالبان از خانواده حقانی کشته شد. این خبر رو بیش از دویست بار شبکه بی‌بی‌سی تکرار کرد. البته با آب و تاب زیاد و انگار که با کشتن این بشر ریشه تروریسم رو از جهان هستی پاک کردند.

آب و تاب که معلومه برای تبلیغاته. برای اینکه بگن نیروهای امریکایی و هم‌پیمانان بی‌دلیل این دور و برها نمی‌چرخند و دارند یه کارایی میکنند.

اما حالا که بدرالدین مرده چی میشه؟ هیچی اصلا جای نگرانی نیست! صدرالدین که هست. اونم نباشه قطب‌الدین و کشک‌الدین و پشم‌الدین به ترتیب پسردایی و پسر‌خاله و پسرعمه و پسر عموش که هستند.

اصلا فرض کن کل طایفه حقانی از زمین برداشته شد. باز هم مشکلی نیست خانواده ربانی، کشسانی، فوقانی و... هستند.

مگه طالبان یه نفر و دو نفرند؟ توی همین ایران من طالبان رو در تار و پود خیلی از  مردم حس میکنم. از یه آدم پیر و بیسواد بگیر برو تا یه جوان تحصیل‌کرده و دانشگاه‌رفته.

اگه راست میگی به‌جای هزینه قشون‌کشی و منفجر کردن بدرالدین، برای پاک کردن افکار طالبانی از ذهن مردم مشرق‌زمین تلاش کن. نمیگم این افکار رو پاک کن. میگم تلاش کن طی بیست سال آینده فقط کمرنگ بشه.

کار سختیه نه؟ از قشون‌کشی سخت‌تره. ضمن اینکه اونقدرها هم نمیتونید از توش تبلیغات دربیارید.

[ ۱۳٩۱/٦/٧ ] [ ۸:۳٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

نمیدونم اعصابم ضعیف شده؟ آدم عجیبی شدم؟ کلا یه چیزایی داره برام غیرقابل‌تحمل میشه. هی به خودم میگم بابا جان علایق آدمها با هم فرق داره دموکرات باش. بیخیال باش.

یعنی هر روز همش یا دارم مسایل مختلف درباره بچه‌داری رو میشنوم یا درباره غذا خوردن و آشپزی و البته بحث شیرین پول. ماکارونی را چه طور بپزیم که بچه 3 ساله بخوردش. بچه من خیلی باهوشه تا ده میشمره. بچه من دیروز یه دونه منجوق رو قورت داد حالا چی میشه. کی کارانه میدند؟ میگن کارتها قراره شارژ بشه.

امروز سه تا از همکارام درست بیست دقیقه  درباره ناهارهای هفته بعد شرکت حرف زدند. بحث میکردند که شنیتسل بگیرند یا جوجه چینی! چرا این یکی از اون یکی گرونتره؟ فرایند پختشون چیه؟ مشتقاتشون چیه؟ یعنی می‌ارزه 5 یا 6 تومن براش پول بدند؟ بعد یکیشون زنگ زده به شوهرش داره با اون مشورت میکنه و نظر میپرسه.

هدفون رو گذاشتم توی گوشم و صدای علیرضا قربانی رو تا جای ممکن زیاد کردم

مجنون شده‌ام از بهر خدا زان زلف خوشت یک سلسله کن

فایده نداره. حالا بحث طرز تهیه سالاد گیلاس و سبزیجاته! البته با صدای بلندی که کل سالن رو درمی‌نورده.

عزیزم نفس عمیق بکش. دموکرات باش. بیخیال باش. خوب دلشون میخواد درباره سالاد حرف بزنند به من چه. تو سعی کن نشنوی. ای بابا  آخه صداشون بلنده.

شب منم تو ماه من بر آسمان بی من مرو بی من مرو

هاها حالا فوائد چای سبز برای بدن...

 

ای کاش یه شغل آزاد داشتم. یعنی از زندگی کارمندی بیزارم.

عرضه خارج شدن از این وضعیت رو هم ندارم.

واقعا ما برای همین چیزا زنده‌ایم؟ برای اینکه تولیدمثل کنیم، بخوریم، بپوشیم، خرج کنیم؟ نمیدونم. البته اینا جز لاینفک زندگیه ولی من فکر میکنم اینا هدف نیست.

شاید هم اشتباه میکنم.

فقط از خدا میخوام خودش یه راهی به من نشون بده

 

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

 

 

[ ۱۳٩۱/٦/٧ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

همیشه پاهاشو تکون میده. دائم اخم میکنه و توی خودشه. به خودش نمیرسه و چاق شده. مدتهاست خنده واقعی ازش ندیدم و خنده هاش مصنوعیه. زود از کوره در میره و عصبانی میشه و همیشه هم حق رو به خودش میده و میگه فلانی کاری کرد که من عصبی بشم.

من: چی شده؟ چرا همش عصبی هستی؟

او: مگه میشه توی این مملکت خوشحال بود؟ معلومه که عصبیم. تازه چاق هم هستم.

من: خوب رژیم بگیر.

او: نمیتونم. بدون فکر غذا میخورم.

من: فکر کن ببین الان مشکلت دقیقا چیه؟

او: دلم میخواد یه عالم پول داشته باشم. {لازمه توضیح برم ایشون یه خانم مهندس شاغل هستند و همسرشون به همین ترتیب. یه آپارتمان خوب و بزرگ توی یکی از محله های خوب تهران دارند. خودش یه ماشین و همسرش یه ماشین داره. پسر چهارساله شون هم به یکی از بهترین مهدکودک های تهران میره.}

من: باید دقیقا مشخص کنی چه قدر پول میخوای داشته باشی؟

او: {فکر فکر فکر} چهل میلیارد تومن!!!!

من: حالا باید مشخص کنی با این پول میخوای دقیقا چی کار کنی؟

او: {بعد از مکثی طولانی} نمیدونم {باز هم مکث} همه خانواده با هم میریم آمریکا!

من: ببین هدفت مشخص نیست. خود آمریکا رفتن که هدف نیست. باید بگی میخوای بری آمریکا دقیقا به چه هدفی؟

او: {مکث زیاد} نمیدونم. خوب آمریکا است دیگه! آزادی هست.

من: آزادی که البته خوشمزه است ولی تعریفت از آزادی چیه؟ الان بری آمریکا میخوای فعالیت سیاسی کنی؟

او: {اخماش تو هم میره پاهاشو تکون میده} نه نمیدونم. اصلا آمریکا رو ولش کن! 40 میلیارد رو میخوام که دیگه کار نکنم.

من: خوب اگه سر کار نری دقیقا چیکار میکنی؟

او: چه میدونم کتاب میخونم.

من: چرا الان نمیخونی؟ خیلی ها کار میکنند کتاب هم زیاد میخونند مثل خود من.

او: خوب تو بچه نداری!

من: وقتی بچه نداشتی کتاب میخوندی؟

او: {سکوت، اخم، تکان دادن پا}

من: حالا کتاب رو بیخیال. پولدار باشی دیگه چیکار میکنی؟

او: نمیدونم. میرم ماساژ.

من: خوب چرا الان نمیری؟ هزینه اش مگه چه قدره؟ ماهی یه بار راحت میشه رفت.

او: نه اگه پولدار باشم ماساژور رو میارم خونه.

من: تعجب   یعنی 40 میلیارد میخوای فقط برای ماساژور خصوصی؟

 

 

نتیجه گیری: خیلی آدمها اصلا نمیدونند از زندگی چی میخواند و بی دلیل حالشون بده. یا شاید بهتره بگم دلیل بدحالیشون رو نمیدونند.

خیلی آدمها فکر میکنند اگه پول داشته باشند زندگیشون از این رو به اون رو میشه ولی اگه پول هم داشته باشند هیچ فرقی نمیکنه.

 

[ ۱۳٩۱/٦/٦ ] [ ٩:٠۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

در پی تعطیلی تهران به دلیل اجلاس سران کشورهای غیر متعهد شرکت ما تعطیل نیست هاها

خنده    قهقهه    گریه       

[ ۱۳٩۱/٦/٦ ] [ ۳:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

کاش میشد تون صدا رو هم در نوشتن نشون داد.

خودتون تصور کنید. صدای تودماغی یک خانم که بسیار بلنده و حروف آخر کلمات رو میکشه.

حالا فرض کنید داره میخنده و در حین خنده یه ته جیغ کوچولو هم قاطی صدای خنده‌اش کنید.

هاا هاااا ها اِهاااا    اِاِ اِ هااااااااا اِه اِه هاها  شیطان        

نمیدونم تونستم منظورم رو برسونم یا نه. اگه یکی در فاصله یک و نیم متری شما اینجوری بخنده چی‌کار میکنید؟

واقعا نمیدونم چه جوری بهش بگم که خنده‌اش داره اعصابم رو خورد میکنه. 

[ ۱۳٩۱/٦/٥ ] [ ۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

چند سال پیشها سوار اتوبوس بودم یه خانم خیلی جوون که بیست سال هم نداشت رو دیدم که یه دختربچه حدود شش هفت ساله کنارش بود. یه خانم پیر ازش پرسید خواهرته؟ گفت نه بچمه. من یازده سالم بود که ازدواج کردم!

امروز صفحه اول یاهو یه خبر نوشته بود که مجلس میخواد تصویب کنه که حداقل سن ازدواج دختران، نه سال باشه.

واقعا این خبر مسرت بخش رو به تمام ب*چ*ه بازها و متجاوزین محترم تبریک عرض میکنم.

 

پی نوشت: چرا  دانشگاه رفتن خانمها از بدبختیهاست؟ چرا باید سن ازدواج تا کودکی پایین بیاد؟  آیا برای حفظ بنیان خانواده است؟

نه عزیزم. وقتی نصف جمعیت جامعه نفهم و بیسواد باشند. بچه هاشون هم نفهم میشند. و هر نسل بهتر از نسل قبلی میتونه به موجودات ظالم سواری بده.

 

[ ۱۳٩۱/٦/٤ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

معمولا هر هنرمندی یه کارش به عنوان شاهکار معرفی میشه و از بقیه آثارش معروفتر میشه. نمیدونم تعریف شاهکار چه جوریه که من همیشه از هر هنرمندی یه اثر دیگه‌اش رو به عنوان شاهکار قبول دارم. مثلا:

شاهکار داستایوسکی جنایت و مکافاته ولی من ابله رو بیشتر دوست دارم.

شاهکار تولستوی جنگ و صلحه ولی من پدرسرگئی رو بیشتر دوست دارم.

شاهکار داوینچی مونالیزاست اما به نظرم ژان باتیست قشنگتره.

[ ۱۳٩۱/٦/۳ ] [ ۸:٠٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز چی کارا کردم؟  کمی گردگیری. پختن عدس پلو با ته دیگ زعفرونی. شستن یه سری لباس. و حالا نشستم پای کامپیوتر و در حال نوشیدن شربت آبلیمو دارم قسمت 22 از فصل سوم سریال خاطرات خون آشام رو میبینم.

چرا این سریال برای من جذابه؟ هنرپیشه‌ها جذابند؟ داستانش جالبه؟ سریال خیلی هنریه؟

دروغ چرا؟ راستش از هیکل لاغر و کشیده النا خوشم میاد. مدل موی کاترین رو هم دوست دارم. از حق نگذریم کارولاین هم خوشگله. از تیپ و لباساشون هم خوشم میاد.

اما دلیل اصلیش اینه که به تمام دختران آمریکایی حسسسسودیم میشه! به آزادیشون به قدرتشون. به اینکه هیچ کس کاری به کارشون نداره و هر کاری دلشون بخواد میکنند. به اینکه توی سن 16 سالگی کارهایی میکنند که ماها توی چهل سالگی هم حق نداریم.



[ ۱۳٩۱/٦/۳ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دیشب جو فراست به یه دختربچه هفت ساله یاد میداد که برای کنترل خشمش اون رو در یک بادکنک بدمه.

آدم بزرگ برای کنترل خشمش باید چی کار کنه؟ در بالن بدمه؟

[ ۱۳٩۱/٦/٢ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب