رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

میرم روی ترازو. میزنه به عبارتی59 کیلو. خیرشو ببینی.

هی جوونی کجایی که یادت به خیر. یادته 49 کیلو بودی؟

با خودم فکر میکنم چند وقت 49 کیلو بودم؟ به زور ورزش و سونا و رژیم و اعصاب خوردی سر جمع شش ماه در کل زندگیم.

طولانیترین زمانی که توی یه وزن  ثابت موندم 53 بود در دوران دانشجویی. بعد رفتم سر کار در نتیجه ولو شدن روی صندلی کارمندی شدم 60!

بعد از تغییر کار و پاره وقت شدن روند نزولی شروع شد. 60 - 58 - 55 -53 -52 -52 -52

بعد هم رفتم فوق و به دلیل مشغله زیاد 52 موندم.

تابستون 84 توی تعطیلیهای دانشگاه رفتم روی 57 کیلو تا شهریور همون سال به دلیل استرس عروسی دوباره رسیدم به 52.

الان دوباره خرس شدم 59. ای خدا! گریه 

[ ۱۳٩۱/٥/۳۱ ] [ ۳:٥٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز یکی از کشوهای میزم رو باز کردم یهو چشمم به یه بسته بیسکویت افتاد که هفته پیش خریده بودم و یادم رفته بود.

یعنی اگه بهم یه جعبه پر از جواهر میدادند اینقدر ذوق نمیکردم.

[ ۱۳٩۱/٥/۳۱ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

چند وقت پیش شبکه من و تو یه برنامه نشون داد درباره وقتی که شاه از ایران رفت تا زمان مرگش. برنامه فیلمهای مستند رو نشون میداد به همراه مصاحبه و حرفهای فرح دیبا.

برنامه‌اش برای من جالب بود چون من بچه بعد از انقلابم. هر وقت تلویزیون خودمون رو روشن کردم همش میگفتند شاه ملعون. هر وقت زدم ماهواره شبکه های سلطنت طلب گفتند اعلی‌حضرت فقید. اما این برنامه قسمتهای فیلمهای واقعی رو نشون میداد و به فرح فرصت توضیح داده میشد.

اما جالبتر از خود برنامه عکس العملهای مردم بود. هم جوونها هم پیرها همش میگفتند آخی بیچاره شاه بدبخت! بمیرم الهی!

به جوونها میشه تا حدودی حق داد. ما دوران شاه رو ندیدیم. این فیلم هم درباره دوران بیماری و آوارگی شاه بود. هر آدمی حتی بدترین دیکتاتور دنیا هم وقتی بیمار و ضعیفه قابل ترحم میشه. اصولا شرافت هم حکم میکنه که وقتی کسی مریض و بیچاره است باهاش مدارا کرد. به قول معروف چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا. و این کاری بود که سیاستمدارهای آمریکایی و دوستانشون نکردند. البته کسی هم از سیاستمدار جماعت توقع شرافت نداره.

اما پیرترها. دلم میخواد بگم اگه شماها طرفدار شاه بودید برای چی سال57 ریختید توی خیابونها و مخالفت کردید؟ چرا اعتصاب کردید؟ حتی اگه هیچ کدوم از اینکارها رو هم نکردید ته دلتون طرفدار سرنگونی شاه بودید. حالا چرا جوری ازش حرف میزنید که انگار فرشته بوده؟

مگه شماها نمیگفتید اون موقع هم دیکتاتوری بود؟ مگه نمیگفتید حتی اجازه نداد مصدق رو در گورستان عمومی دفن کنند؟ مگه نمیگفتید خیلی راحت قانونهای تصویب‌شده مجلس رو وتو میکرد؟

اون موقع آزادی ظاهری و امنیت و رفاه اقتصادی بیشتر از الان بوده. مردم به جای اصلاحات، شورش کردند چون آزادی بیشتر میخواستند. اما تند رفتند و اوضاع بدتر از بد شد. شاه اونقدرها هم بد نبوده و قابل اصلاح بوده. اما مردم نپذیرفتند و حالا هم حاضر نیستند بگن ما اشتباه کردیم. همش میگن ما نبودیم که انقلاب کردیم. ما شاه رو دوست داشتیم. شاه خوب بود.

[ ۱۳٩۱/٥/٢٩ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دیروز فیلم ضدگلوله رو دیدم. به نظرم چند تا نکته جالب داشت.

کمیته دنبال کسایی که نوار موسیقی لس آنجلسی میفروختند بود و دستگیرشون میکرد اما خیلی راحت از کنار کسی که معتاد بود میگذشت. تازه معتاده میگفت دستتون درد نکنه اینا هستند که جوونا رو فاسد میکنند، بگیریدشون.

طرف تیپ و قیافه اش رو مثل داریوش اقبالی درست کرده. نشسته داره آواز داریوش میخونه. تا یه کمیته ای از جلوش رد میشه رنگ عوض میکنه و آهنگران میخونه.

زنی که شوهرش رفته جبهه میگه بهش گفتم اگه شهید شدی اون دنیا من رو هم شفاعت کن منم بیام بهشت. آقا سلیم (مهدی هاشمی) میگه آدم عاقل خودش یه کاری میکنه که بره بهشت نه اینکه منتظر شفاعت بقیه باشه.

[ ۱۳٩۱/٥/٢٩ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز ساعت 2:30 میرم خونه تا پنج روز تعطیلم.یعنی فقط میخوام استراحت کنم و تفریح.

لَیسَ مِنا مَن لا یَتَفرَح فی خَمسه مُتَعطَله.

یعنی از ما نیست کسی که در پنج روز تعطیلی تفریح نکند.

 

اینو الان از خودم گفتم. فکر نکنید از جایی دزدیدمش.

 

میخوام بخورم، بخوابم، آشپزی کنم، ورزش، کتاب، فیلم، نقاشی، خیاطی و...

                

[ ۱۳٩۱/٥/٢٥ ] [ ۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

من هر وقت هر جای دنیا زلزله میاد بدجوری یاد خانم همیز میافتم. خانم همیز معلم کلاس اخلاق (بی اخلاقی) توی دبیرستانمون بود. اون موقع یه پنج شش سالی از زلزله رودبار میگذشت. خانم همیز اومد سر کلاس گفت میدونید چرا توی رودبار زلزله اومد؟ اونا حقشون بود از بس عرق و شراب میخوردند اینجوری شد!!!!!!!

حالا من سالهاست دارم دنبال ربط این دو تا موضوع به هم میگردم و به یه نتایج جالبی رسیدم:

- مردم انگلیس که توی کشورشون زلزله نمیاد دائم دارند آب دعا و گلاب میخورند.

- زلزله چند سال پیش بلده مازندران که خسارات خیلی کمی داشت به این دلیل بود که مردم اون منطقه آبجو با درصد الکل پایین میخوردند.

-زلزله بم در حد نوشیدن هرروزه ویسکی بوده.

-زلزله ژاپن به این دلیل بود که هر نفر از مردم ژاپن روزی یه گالن تکیلا میخوره.

 

واقعا چرا اینقدر این همیز بیشعوره؟

[ ۱۳٩۱/٥/٢٤ ] [ ۸:۱٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

متاسفانه شاهد برنامه طنز سخیف خنده بازار از شبکه سه بودیم درحالیکه در آذربایجان هموطنانمان درگیر شرایط بعد از زلزله هستند.

از روشهای زیر میتوان به شبکه سه اعتراض کرد.

 

http://ch3.iribtv.ir/

تلفن گویا : 22021901 - 22021955

نمابر : 22051579
پیام کوتاه : 300003
پست الکترونیکی : sima3@irib.ir
صندوق پستی : 3334- 19395
آدرس : تهران - انتهای خیابان آفریقا - خیابان گلخانه - پلاک 12

[ ۱۳٩۱/٥/٢۳ ] [ ٢:٥۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دوستان عزیز سازمان انتقال خون برای زخمیهای زلزله آذربایجان نیاز به خون داره. از طریق پرتال سازمان انتقال خون بخش مراکز اهدای خون میتونید پایگاههای این سازمان رو توی شهر خودتون پیدا کنید. آدرس پرتال رو روی اسمش لینک کردم.

توی تهران هم آدرسهاش اینهاست.

وصال شیرازی (مرکز)

بلوار کشاورز، خیابان وصال شیرازی، بالاتر از تقاطع طالقانی، شماره 99

صادقیه

فلکه دوم صادقیه، ضلع شمالغربی میدان، ابتدای بزرگراه آیت ا... اشرفی اصفهانی، جنب آموزشگاه دخترانه بعثت 

نارمک

بین میدان رسالت و چهارراه سرسبز، نبش خ 49                                                

افسریه

بزرگراه بسیج، نرسیده به20متری افسریه، نبش کوچه 28 (شهید میراسماعیلی)

ولیعصر (عج)

میدان ولیعصر (عج)،ابتدای بلوار کشاورز، ضلع جنوب غربی میدان

شهریار

شهرستان شهریار – خیابان انقلاب- روبروی امامزاده اسماعیل (ع)

رباط کریم

رباط کریم ، بلوار مصلی ، ضلع جنوب غربی میدان معلم ، روبروی مرکز پیش دانشگاهی دار العلم     

پیروزی

خیابان پیروزی، نبش خیابان اول نیروی هوایی، پلاک 271

مترو شهرری

ضلع شمالی مترو

آزادی

میدان آزادی، داخل پارک المهدی (ع)، جنب ساختمان شهرکتاب

میلاد

بیمارستان میلاد ورودی 3 طبقه همکف جنب آزمایشگاه

مترو امام خمینی (ره)

میدان امام خمینی (ره) ابتدای باب همایون

سعادت آباد

بلوار دریا ضلع شمال غربی میدان کوثر

تجریش

میدان تجریش- ابتدای خیابان دربند- جنب بیمارستان شهدا

حرم عبدالعظیم (ع)

شهرری ضلع شرقی حرم

مصلی امام (ره)

خیابان شهید بهشتی درب جنوبی مصلی روبروی شبستان

مسجد امام حسن مجتبی (ع)

خ آزادی- بعد از پل زیرگذر

امامزاده صالح (ع)

میدان تجریش صحن امام زاده صالح (ع)

حسینیه گلزار شهدای ورامین

ورامین خیابان 15 خرداد حسینیه گلزار شهدای سید فتح ا...

 

 

هلال احمر هم به نظر میرسه فقط نیاز به کمک نقدی داره. شماره حسابش هست 99999 بانک ملت به نام جمعیت هلال احمر ایران. از خودپردازهای بانک ملت هم میتونید از بخش سایر خدمات- کمکهای مردمی- هلال احمر با هر کارتی پول پرداخت کنید.

[ ۱۳٩۱/٥/٢۳ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

واقعا دیگه از دست  خودم خسته شدم. آخه آدم اینقدر خر.

آخه آدم حسابی دلت نمیخواد برای کادو تولد پول بدی خوب نده زورت نکردند که!

امروز از اونور یکی از همکارای سابقم که زورش میاد یه زنگ به آدم بزنه اس‌ام‌اس زده یه سوال کاری پرسیده. من هم گشتم جوابشو پیدا کردم براش با اس‌ام‌اس فرستادم. یارو یه تشکر زورش میاد بکنه.

همش تقصیر خودمه. تقصیر هیچ کس نیست.

باباجان صاف وایسا بگو من از دست جناب رییس‌اینا شکارم دوست ندارم تولدش کادو بدم.

یا محکم جواب یارو رو که سوال پرسیده نده. اه اه حالم از خودم بد شد.  

 

پینوشت 1: پیرو پست بالا خیلی قرص و محکم از شرکت در خرید کادوی تولد انصراف دادم. الان حالم بهتره.

[ ۱۳٩۱/٥/٢٢ ] [ ۳:۱٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دو روز دیگه تولد یکی از معاونهای شرکته که میشه مدیر مدیر من.

امروز یکی از همکارها اومده میگه میخوایم نفری ده تومن بزاریم برای آقای رییس‌اینا کادو بگیریم. نمیدونم واقعا چرا یهو یادشون افتاده برای این آقا کادو بگیرند.

این آقای رییس‌اینا آدم بدی نیست ولی یک خصلت منفی که داره اینه که پاچه‌خوار مدیر عامله.

از این پاچه‌خواری خیلی منفعت برده. خیلی سریع طی چند سال پیشرفت کرده و تا سمت معاونی رفته بالا. البته باهوش و زحمتکش هم هست ولی خوب کاتالیزور پاچه‌خواری باعث میشه آدم ره بیست ساله رو ده ساله طی کنه. جدیدا یه سوزوکی هم خریده و هی باهاش دوردور میکنه.     ما که بخیل نیستیم ایشالا خدا بیشتر بهش ببخشه آما......

من اصلا دلم نمیخواد توی این کادو خریدن سهیم بشم. آخه برای چی؟ این شرکت الان بیشتر از سه میلیون به من بدهکاره اونم توی شرایطی که چند تا پروژه گرفته و وضع شرکت قابل قبوله. وقتی هم بتونه بدهیش رو صاف کنه احتمالا با سه میلیون میشه یه بال مرغ خرید.

با این زحمت پول درمیارم اونوقت ده تومن بزارم برای کسی که برای این مدیر عامل بیشعور داره بادمجون دور قاب میچینه؟

صندلیهای همه شرکت رو عوض کردند غیر از بخش ما. همش به این مدیر میگیم یه کاری کنه صندلیهای ما هم عوض بشه آقا اصلا عین خیالش نیست. میترسه ذهن مدیرعامل رو با بحث صندلی مغشوش کنه.

وقتی همه پول بزارن من هم خواه ناخواه باید بزارم دیگه. نمیشه 20 نفر پول بزارن من یه نفری پول ندم.

[ ۱۳٩۱/٥/٢٢ ] [ ۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز بانمکترین فیلترینگ عمرم رو دیدم. دنبال کتاب بابابرفی جبار باغچه بان میگشتم. در کمال تعجب لینک اول فیلتر، لینک دوم فیلتر و لینک سوم هم فیلتر بود.

فکر کردم شاید باغچه‌بان خدابیامرز از اون دنیا کار بدی کرده من خبر ندارم.

داشتم دست به کار میشدم که فیلترشکن رو راه بندازم که در کمال نومیدی لینک چهارم باز شد.

[ ۱۳٩۱/٥/٢۱ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

کلا حالم خوب نیست. به قول معروف خیلی دلم گرفته از خیلیا.

چرا احساس تنهایی میکنم؟

چرا به کسی اعتماد ندارم؟

چرا زود لجم درمیاد؟

چرا دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم؟

چرا هر صدایی اعصابم رو خرد میکنه؟

مخصوصا صدای حرف زدن و خندیدن این یارو که تو شرکت پشت سرم میشینه و آخر جمله‌ها رو کش میده. صدای پاشنه کفشش و موبایلش هم اعصاب خرد کنه.

این قانون جذب هم این جور مواقع یادش میافته کار کنه. یه کتاب اعصاب خرد کن از صادق چوبک افتاده دستم که مجبورم بخونمش. مجبورم چون الان توی این شرکت کتاب نخونده دیگه‌ای ندارم. نمیدونم چرا آدم وقتی حالش خوبه از آسمون براش چیزهای خوب نمیریزه ولی وقتی حالش بده حتی کتابی که داره میخونه هم ضد حال از کار درمیاد.

صبح ساعت ده دقیقه به هشت رسیدم شرکت، دربونه رام نداد میگه قبل از هشت نمیشه بیاید تو! انگار میز و صندلیا رو میخورم. اومدم دیدم همکارام جلوی در همه تو ماشیناشون نشستند که ساعت هشت بشه برن توی شرکت. رفتم دور و بر شرکت یه چرخی زدم همه مغازه‌ها تعطیل بود. آره دیگه همه ملت شریف و درستکار و راستگو تا صبح مشغول عبادت بودند.شهر کتاب هم تعطیل بود.

خسته ام. اصلا هیچی حالمو خوب نمیکنه. مطمئنم حتی اگه یه خونه رو به دریا داشته باشم باز هم حالم خوب نمیشه.

یه جای کار توی زندگی من داره میلنگه. نمیدونم کجا؟ کی متخصص زندگی سراغ داره؟

 

[ ۱۳٩۱/٥/۱۸ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

نون مظهر برکت خدا است چون کاشت گندم کلی فرایند طولانی و طاقت فرساییه تازه بعدش باید درو کنن آرد کنند خمیر کنند بزار تو تنور. خلاصه اینکه همیشه به ما گفتند یه ذره نون هم نباید هدر بدر اگه بیات شد و موند بدید به پرنده ها.

اما یه چیز دیگه هم هست که به نظر من شاید بیشتر از نون فرایند تولیدش سخت باشه. اونم کتابه. فرض کنید یه نویسنده مثلا بالزاک یا هر نویسنده دیگه‌ای نشسته برای هر خط کتابش کلی فکر کرده و یه رمان نوشته. بعد یه مترجم فرضا به‌آذین نشسته کلی زحمت کشیده و ترجمه کرده هم به زبان مبدا مسلط بوده هم به زبان مقصد. جوری ترجمه کرده که هم به نویسنده وفادار باشه هم اینکه خواننده ایرانی بخونه و لذت ببره. تازه بعدش نوبت ناشره که بنده خدا باید بره دنبال مجوز و این جور چیزها. بعد کلی وقت که مجوز رو گرفت حالا باید بره دنبال کاغذ.

خلاصه اینکه کتاب با این همه مشقت تولید میشه پس اگه میخوایم کفران نعمت نشه اگه کتاب میخونیم هیچ خطش رو نباید هدر بدیم.

[ ۱۳٩۱/٥/۱٧ ] [ ٧:٤٦ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دیروز و امروز یه کتاب خوندم به نام جامعه شناسی خودمانی که بعضی از ایرادهای فرهنگی ما ایرانیها (و نه همه ایرادها!) رو توی این کتب نوشته بود. از جمله دروغ، تملق، حسودی و..   که البته این صفتها فقط مال ما نیست ولی به نظر میرسه تو ایران شدیده. یکی از چیزهایی که نوشته بود درباره وضعیت کاری در ایران بود که متوسط زمان کارکردن حدود نیم ساعته که ایراد از این سیستمه که پر از کارمنده.

الان توی شرکت ما  وضع همینه. نه اینکه نخوایم کار کنیم. کاری نداریم. خدا وکیلی من هر روز حد اکثر یکی دو ساعت کار مفید میکنم بقیه وقتم رو همش دارم مطالعه میکنم. احساس پوچی بهم دست داده. میگم کار اینجا رو ول کنم برم روستاهای سبزوار معلم بشم. یا یه دستگاه پارچه‌بافی بزارم گوشه خونه‌ام پارچه ببافم. اقلا یه کار مفیدی بکنم. آخه چه قدر مطالعه. شدم عالم بی عمل.

[ ۱۳٩۱/٥/۱٥ ] [ ۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

از صبح هر کجا زنگ میزنم و با هر کس کار دارم هیچ کس تلفنش رو جواب نمیده. نه خونه نه شرکت نه موبایل.

ااااه اعصابم خورد شد. گریه    کلافه

[ ۱۳٩۱/٥/۱٤ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

توی کتاب بادبادک باز وقتی امیر از آمریکا به افغانستان برگشته بود راننده افغانی یه چیزی توی این مایه‌ها بهش گفت. گفت که " تو فکر میکنی افغانستان همون افغانیهای ثروتمندی هستند که توی اروپا و آمریکا دیدی؟" بعد یه پیرمرد درب و داغون و روستایی رو نشونش داد و گفت :" نه. افغانستان واقعی اینه."

ظاهرا ایران هم به همین شکله. هر کس که تحصیلاتی داره یا زندگی متعادلی داره با افرادی مثل خودش معاشرت میکنه و فکر میکنه ایران همینه پس چرا وضع مملکت اینقدر خرابه. اما به نظر من این ایران نیست. این آدمهای متعادل با زندگی سالم، جامعه کوچیکی توی ایران هستند که خیلیهاشون یا از ایران رفتند و یا در فکر رفتن از ایران هستند.

چند نمونه از ایران واقعی:

- چند سال پیش یکی از دوستهام که دانشجوی معماری بود با همکلاسیهاش برای دیدن یه شهری به سفر رفتند. میگفت توی اون شهر به صورت کاملا بیدلیل یه جوون بیکار دعوا راه انداخت به یکی از همکلاسیهای دوستم که یه پسر بود حمله کرد و بینیش رو شکست. دلیلش چیه؟ به نظر دوست من فقط حسودی میتونه باشه. اون جوون بیکار آینده‌ای برای خودش نمیبینه برای همین به اون دانشجو حمله میکنه. حالا من نمیدونم بیکاری و بیسوادی اون چه ربطی به بینی اون دانشجو داشته.

- دوستی همراه شوهرش داشته از سفر برمیگشته توی یه جاده خلوت ماشینشون خراب میشه دو تا داهاتی گردن کلفت به جای کمک میان و شوهره رو تا میخوره میزنند و همسرش رو میدزدند تا بهش تجاوز کنند. هر چند اون زن میتونه از دستشون فرار کنه اما توی نفس مساله تاثیری نمیزاره.

من الان حتما متهم به نژادپرستی و پایمال کردن حقوق بشر میشم اما ایران واقعی همینها هستند. همین آدمهایی که بزرگترین تفریحشون اینه که بیان توی یه محله خوب و مرفه و منتظر بمونند که یه زن تنها از کنارشون رد بشه و هر چی عقده جنسی از بچگی تا بزرگی داشتند رو توی چند کلمه مزخرف که لایق همه طایفه‌شونه بار اون زن کنند.

توی کشوری مثل آمریکا که مدتهاست میگه ما نژادپرست نیستیم سیاه‌پوستها حق حضور توی خیلی از محله‌ها رو ندارند. چرا توی ایران هر کی از داهاتش فرار میکنه راه میافته میاد سر چهار راههای تهران می‌ایسته و ما باید حرفهای کثیف و مزخرفشون رو تحمل کنیم؟ حتما این وضعیت برای شهرهای دیگه هم هست. اصفهان و تبریز و شیراز  و... با این معضل ناامنی روبرو هستند. تازه آخرش هم میگن شماها حجابتون رو رعایت کنید تا عمله‌ها به گناه نیافتند!!!

[ ۱۳٩۱/٥/۱۳ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دوستی داشتم که یه بار برای کاری اداری به یکی از ادارات کشور سوییس مراجعه کرده بوده. میگفت راس ساعت 10 صبح یهو 5 دقیقه موسیقی پخش کردند همه پرسنل بلند شدند و رقصیدند بعد نشستند پشت میزهاشون و به کارشون ادامه دادند. هدف از این کار حفظ سلامت روح و جسم پرسنل و البته در نهایت بهره بردن بیشتر از نحوه کارکردشون بوده. مثل داستان برده رقصان که هر روز برده ها رو روی کشتی وادار به رقص میکردند تا بدنشون تحلیل نره و بیمار نشند. البته الان اگه به مدیرشون و اون سیستم این حرف رو بزنی صد تا طومار بلندبالا برای آدم میارند که نه کار ما خیلی هم خوبه و به نفع پرسنله. اینم مدارک روانشناسیش.  ولی در نهایت به نظر من توی نفس مساله فرقی نداره.

مدتیه زندگی بشر به نظرم احمقانه میاد. وقتی نیاز به آموزش داره تفریح میکنه. وقتی نیاز به تفریح داره کار میکنه. وقتی سیره غذا میخوره. وقتی گرسنه است تنقلات میخوره. وقتی نیاز به کار داره وقت تلف میکنه. وقتی باید زنده باشه میمیره. وقتی باید بمیره زنده است. هدف و برنامه‌اش هیچ وقت مشخص نیست.

هر که تازد سوی کعبه بی دلیل

همچو این سرگشتگان گردد ذلیل

 

 

[ ۱۳٩۱/٥/۱۱ ] [ ۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

از شیر آب توی لیوانم آب ریختم. قبل از اینکه بخورمش بو کردم. انگار دارم آب استخر رو استنشاق میکنم! وحشتناک بوی کلر میداد. یک ساعتی گذاشتم بلکه کلرش کم بشه. این در شرایطیه که خیلی از کشورها دیگه از کلر برای گندزدایی استفاده نمیکنند.

[ ۱۳٩۱/٥/۱۱ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز دنبال چند تا تصویر نقاشی شده از مسیح میگشتم. هر تصویری که خوشم اومد و خواستم ببینم سایتش فیلتر شده بود!!!!!!!!!

چشمم روشن! عیسی مسیح هم رفت توی فیلتریا! چی کار کرده؟

[ ۱۳٩۱/٥/۱٠ ] [ ۳:٢٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

چند وقت پیش رادیو یه برنامه لوس گذاشته بود با یه مجری خنک که با هیجان میگفت: "به نظر شما چه طور میشه دنیا رو درست کرد؟"

مردم هم زنگ میزدند و راههای مختلفی میگفتند. یه جواب به نظرم جالب اومد: "دنیا درست هست. ما داریم خرابش میکنیم."

[ ۱۳٩۱/٥/٩ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دیروز توی لیوانم نسکافه خوردم بعد یادم رفت لیوان رو بشورم. امروز صبح شستمش. از صبح هرچی آب توی این لیوان میخورم بوی نسکافه میده. خیلی باحاله.

[ ۱۳٩۱/٥/٩ ] [ ۸:٢٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

فرح دیبا به نظر من آدم جذابیه. اما جذابیتش به دلیل سلیقه خاصش در لباس پوشیدن و خوشگل بودنش نیست. توی نگاهش یه حالتی شبیه غم هست که جذابش میکنه.

برای این میگم شبیه غم چون به نظرم غم نیست. اینکه الان با وجود از دست دادن همسر و دو تا بچه غمگین باشه عجیب نیست اما این حالت عجیب نگاهش رو وقتی که در اوج قدرت در تهران و در کنار خانواده‌اش بود هم داشت.

[ ۱۳٩۱/٥/٧ ] [ ٩:٢٦ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

آدمهای قوی از تحقیر آدم ضعیف و بیمار و آواره چه سودی عایدشون میشه؟

[ ۱۳٩۱/٥/٧ ] [ ٧:٢۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

وقتی یه عکس دسته جمعی گرفته میشه همه دنبال عکس خودشون میگردند و بعد میگن " ای وای من زشت افتادم چه بد"

غافل از اینکه بقیه هم فقط دنبال عکس خودشون هستند و اصلا عکس هیچکس دیگه رو نمیبینند.

[ ۱۳٩۱/٥/٤ ] [ ۳:٠۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یه دیالوگی بود توی فیلم "پری" داریوش مهرجویی تو این مایه ها: "خدایا من یه جوری شدم یا همه یه جوری شدند؟"

منم الان همین سوال رو دارم.

[ ۱۳٩۱/٥/٢ ] [ ۳:۳٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب