رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

حرفهای خوب بزن. مثبت باش. غرغر نکن تا ناراحتیها رو جذب نکنی.

اینا همش درست. اما من امروز حالم بده! دوست دارم غر بزنم.

میخوام شر و ور و حرفهای بیربط بنویسم اگه حالتون بد میشه نخونید.

نمیدونم چرا شاید به دلیل کم خوابیدن دیشب باشه. اما از صبح تپش قلب بدون اضطراب دارم. حس و حال هیچ کاری رو ندارم. حتی کتاب خوندن. ساعت 3:30 بعد از ظهر توی میرداماد ترافیک رو اعصابی بود.

واقعا هدف از اختراع اتوموبیل چی بوده؟ سرعت؟ فعلا که هم بلای جون شده هم با این ترافیک، مایه کند شدن حرکت. اگه اسب یا شتر داشتم زودتر میرسیدم خونه.

هدف از کار کردن چیه؟ اینکه زندگیمون رو اداره کنیم یا اینکه زندگی و کار و همه چی پدرمون رو دربیاره؟

گشت ارشاد هم که همه جا ایستاده. هدف از لباس پوشیدن چیه؟ حفظ آدم از سرما و گرما یا  دیوونه کردن ابناء بشر.

الان خونه هستم یه شربت بیدمشک و بهارنارنج یا به قول حافظ قند آمیخته با گل برای خودم درست کردم. هر چند این چیزا علاج دل من نیست.

آلبوم آهنگ وفای محمدرضا و همایون شجریان رو گذاشتم.

سرو مرا پا در گل است

بر خط و خالش مایل است

واقعا خدا به این پدر و پسر عمر با عزت بده.

نه فقط به اینها بلکه به همه هنرمندها. نقاشها موسیقدانها مجسمه سازها و.... واقعا اگه هنر نبود این دنیا فقط محل دق کردن بود.

[ ۱۳٩۱/٤/۳۱ ] [ ٤:۳۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یعنی هر چی فکر میکنم متوجه نمیشم از صبح تا الان وقتم رو چه جوری گذروندم.

یعنی یه آدم چه قدر توانایی باطل کردن وقت رو داره.

کاری که مربوط به شرکت باشه امروز حداکثر یک ساعت تا یک ساعت و نیم وقتم رو گرفت. یه ساعتی با دوستان دور همی ناهار خوردیم. این میشه دو ساعت و نیم.

من از هفت شرکتم. الان هم نزدیک 3 هست.

بقیه وقتم چی شده؟

[ ۱۳٩۱/٤/۳۱ ] [ ٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

شرکتمون رو چشم زدم.

صبح با قیافه خوابالو در به در دنبال آبجوش بودم که یه نسکافه بخورم خواب از سرم بپره.

رفتم ناهارخوری، آبدارچی میگه هنوز سماور برقرار نیست.

اومدم بالا همون خانم مهندس عجله‌ای چون همه کارهاش کامله فلاسک آبجوش از خونه آورده بود. خدا عمرش بده! ما رو ساخت!

ساعت 9:30 دوستم از یه طبقه دیگه زنگ زده با چشم گریون میگه رفتم پایین نمیذارند فلاسک رو پر کنم. میگه اینجا چای بخور برو.     

ساعت 10:30 با همون دوستم رفتم چای بخورم. دیدم در ناهارخوری قفله. آبدارچی میگه فقط 9 تا 10 میتونید بیاید چای بخورید.

دیگه کفرم دراومد و شروع کردم به داد بیداد که یعنی چی من چای میخوام این چه وضعیه. که آبدارچی گفت خانم مهندس به خدا من هیچ کاره هستم. به من هم گفتند در اینجا رو 10 ببندم.

به قول دکتر رضوانی تو روحتون هفت شب جمعه متوالی! 

اومدم بالا یه لیوان آب خوردم به جای چای.

[ ۱۳٩۱/٤/۳۱ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

اگه بچه دار بشم و بچه ام ناخلف بشه من از دستش حرص میخورم. اگه بچه‌دار بشم و بچه خوب و متفکر و درست حسابی‌ای بشه اون از دست این دنیا کوفتی و آدمهای نفهم حرص میخوره.

پ.ن 1: وقتی یه اتفاق بد یه گوشه دنیا میافته. همه دنیا صبر میکنند تا جنایت و کشتار به نحو احسن اجرا بشه بعد در بهترین حالت جنایتکارها رو پیدا میکنند و محاکمه میکنند!

پ.ن 2: نوشته‌های نومیدانه بالا به دلیل اتفاقات ناراحت‌کننده در میانمار است.

[ ۱۳٩۱/٤/۳٠ ] [ ۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

ماه رمضان توی شرکت ما تقریبا هیچ کس روزه نمیگیره. مایکروفر و ناهار داغ برقراره.

بدون چای هم که نمیشه سر کرد. ملت خسته میشند باید چای بخورند.

نیم ساعت هم ساعت کاریمون کم میشه.

دو سه روز هم که فردای شبهای قدره صبحش دیر میریم شرکت.

 معمولا قبل از رمضان کارتهای خریدمون هم شارژ میشه.

از سر کار هم که میام خونه قدم به قدم رستورانها بساط آش رشته شون برقراره و میتونم بخرم ببرم.

تازه بعد از اذان هم تلویزیون معمولا چند تا سریال داره. هر چند خالتوری اما بالاخره یکیش آدمو جذب میکنه.

دیگه چی از این بهتر؟

باز هم همکارهای من دائم غرغر میکنند که ای بابا هفته دیگه رمضان شروع میشه.

من که عاشق رمضانم. کلی بهم خوش میگذره.

[ ۱۳٩۱/٤/٢۸ ] [ ٧:٢٢ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

در عالم نقاشها سه تا قانون هست:

قانون اول: اگه نقاش واقعگرا هستی، مدرنیستها رو مسخره کن.

قانون دوم: اگه نقاش مدرنیست هستی، واقعگراها رو مسخره کن.

قانون سوم: هر چی عشقته بکش چون در هر صورت مسخره‌ات میکنند!

[ ۱۳٩۱/٤/٢٧ ] [ ٧:٤٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

من عاشق داستان رقص مرگ بزرگ علوی هستم. کلا از داستانهای عشقی نافرجام خوشم میاد اما دلیل علاقه من به این داستان اینه که انگار توی این قصه، زمانها کش میان. آدمها وقت زیاد دارند. زندگیشون با زندگی ماها که انگار 24 ساعت برامون کمه فرق داره.

یه کندی و آرامش عجیبی توی تم این قصه هست که هر وقت حالم از این زندگی پرعجله بد میشه دوست دارم برگردم و این داستان رو بخونم.

[ ۱۳٩۱/٤/٢٥ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

من نمیدونم همکارهای من میرن توالت یا میرن دوش میگیرند.

هر وقت میرم توالت شرکت یعنی تا دستگیره در خیسه!

[ ۱۳٩۱/٤/٢٥ ] [ ۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

راننده تاکسی میخواد راه بیافته یه تاکسی کنارشه و داره مسافر پیاده میکنه.

راننده تاکسی به مسافر در حال پیاده شدن: آقا لطفا یه کم سریعتر.

مسافر درحالیکه از عصبانیت کبود میشه: باشه بابا صبر کن.

 

دو تا راننده تصادف کردند. خوشبختانه خسارت جسمی و جانی نداشته. یکی از پنجره ماشینش میپره رو اون یکی ماشین و بعد با اون یکی راننده همدیگه رو شرق شرق میزنند. ملت جداشون میکنند. چند متر جلوتر دوباره میافتند به جون هم. مثل اینکه ناراحتند تصادف خسارت جانی نداشته میخوان جبران کنند!

 

میرم بقالی خرید کنم بین شاگرد مغازه ها حرف از درگیری دیروز توی مغازه بغلیه.

 

یاد حرف یه دکتر روانپزشک میافتم که میگفت اگه به من اجازه میدادند توی سد کرج قطره هالوپریدول (آرامبخش) میریختم.

 

 

[ ۱۳٩۱/٤/٢٥ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یعنی گاهی چنان اعصاب آدمو میریزند به هم که دلم میخواد با سر برم توی دیوار.

یه مدیر پروژه هست اینجا که مظهر اعصاب خورد کنیه. همون آقای مهندس "ن".  دریغ از یه ذره قوه مدیریت. توی پروژه‌اش یه بار یه خرحمالی داد به من که توی رودربایستی مدیرم قبول کردم.

حالا دست از سر من بر نمیداره و هر چی خرحمالی داره میریزه سر من.

یه وردست هم داره که امر بهش مشتبه شده رییس همه است.

الان بد قاطی هستم. 

[ ۱۳٩۱/٤/٢٥ ] [ ۸:۱٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

بالاخره بعد عمری شرکت ما موفق شد بیر دانه پروژه بگیره.

مدیر پروژه‌اش کیه؟ یه خانم مهندس عجله ای.

 

یه هفته ای هست که همش گیر میده ایمیل بزنید نامه بزنید این اطلاعات رو بگیرید. پیگیری کنید. 

 

الان جواب یکی از ایمیلها اومده که میگه ما هنوز اونجا چاه آب هم نزدیم که ببینیم آب چه جوریه؟ این سوالهای خفن چیه میپرسید؟؟ 

[ ۱۳٩۱/٤/٢٤ ] [ ۳:۳۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

تلویزیون رو روشن میکنم. یک شبکه خبری معروف رو از ماهواره انتخاب میکنم.

خبر اول- یک کودک نروژی هنگام بازی به داخل یک چاه قدیمی سقوط کرد اما با تلاش آتش‌نشانها نجات پیدا کرد. تلویزیون چهره گل‌آلود و وحشتزده بچه رو نشون میده که نجات پیدا کرده و سالمه و مادرش که از خوشحالی گریه میکنه. خبر مسرت‌بخشیه. خدا رو شکر. کاش همه خبرها اینطور باشه.

خبر دوم- در بمباران شهر حمص دست کم 100 نفر کشته و زخمی شدند. تلویزیون تصویر اجساد پاره‌پاره و سوخته و غیر قابل شناسایی کشته‌شدگان رو نشون میده و آدمهای زنده‌ای که از ته دل شیون میکنند و استیصال و بیچارگی از همه سلولهای بدنشون میریزه.

خبر سوم- یک مشت سیاستمدار پست‌فطرت نشستی بی‌نتیجه برای حل بحران سوریه تشکیل دادند. تلویزیون نشونشون میده در حالیکه سعی میکنند خودشون رو نگران نشون بدند با حالتی عصبی از روی کاغذهای دستشون چیزهایی رو میخونند. دوربین روی صورت یکیشون زوم میکنه. در همون یک ثانیه‌ای که توی دوربین خیره میشه از چشماش میخونم که داره به من میگه:

"سوسن! من تو رو میشناسم. میدونم که یه مهندس شیمی خرخون و پرتلاشی. میدونم زبان انگلیسی رو خوب بلدی. میدونم حرفه‌ای نقاشی میکنی. میدونم عاشق مطالعه‌ای. حتی میدونم قرمه سبزی رو با آبلیمو بیشتر دوست داری تا با لیمو عمانی. اما تو به عنوان یه آدم برای من کوچکترین اهمیتی نداری. چون تو یه خاورمیانه‌ای هستی. از خاور میانه برای من فقط مرزهاشه که اهمیت داره. دیشب یه شام سنگین خوردم. توی دنیای گرسنه‌ها و پابرهنه‌ها شام سنگین خوردن خیلی لذتبخشه. بعد رفتم روی تردمیل تا چربیهای حاصل از مفتخوری رو آب کنم. در همون حال به فکرم رسید که مرزهای خاورمیانه رو عوض کنم. اول باید دیکتاتورهایی که خودم چیدمشون و دارن شاخ میشند رو کله‌پا کنم. بعد از آشوب استفاده کنم و کشورها رو قیمه قیمه کنم. این کشورهای ریز ریز ضعیفتر از قبل میشن. برای تغییر مرز خون لازمه. خونهای حمص و بغداد و قندهار کافی نیست. با فشار اقتصادی، مردم صبور و نیمه ترسوی ایران رو اونقدر وحشی میکنم که بتونند خون بریزند. پ.ک.ک رو هم به جون استانبول میندازم. هر چند استانبولیها خودشون رو اروپایی میدونند اما من قبولشون ندارم. برای من شیراز و شعرها و سروهاش، بغداد و هزارویک‌شبش، استانبول و تاج و تخت سلطان عبدالحمیدش کوچکترین اهمیتی نداره. من فقط به هدفم فکر میکنم و برای رسیدن به این هدف فقط حواسم هست که به آلمانیها، بلژیکیها، هلندیها و.... آسیبی نرسه. بقیه آدمهای دنیا از نظر من آدم نیستند حتی اگه تمام عمرشون رو به مطالعه و فکر و بالا بردن شعورشون گذرونده باشند."

 

جناب سیاستمدار! این پست رو نوشتم که اگه پس فردا با بمب زدی وسط خونه‌ام و من دود شدم و رفتم به آسمون این چند سطر ازم باقی مونده باشه و بدونی اگه نتونستم مخالفتی کنم فقط برای این بود که قدرت و ثروت دنیا در دستم نبود وگرنه من و خیلیهای دیگه توی این منطقه از لحاظ هوش و شعور از تو و دور و بریهات بالاتر بودیم. ضمنا خر خودتی.

[ ۱۳٩۱/٤/۱٩ ] [ ٧:٠٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

پارسال در شرکت:

- راستی شنیدی مهندس فلانی با مهندس فلانی رفیق شده؟

من: نه بابا. شایعه است. اینا که جفتشون متاهل هستند.

- کجای کاری؟ شایعه کدومه؟ فقط خواجه حافظ خبر نداره.

من: تعجب

 

شش ماه پیش در شرکت:

- راستی شنیدی مهندس فلانی با مهندس فلانی رفیق شده؟

من: نه نگید این حرفا رو. اینا بهشون نمیاد.

- چی چی بهشون نمیاد؟ آبدارچی ها هم خبر دارند.

من: تعجب

 

این روزها در شرکت:

- راستی شنیدی مهندس فلانی با مهندس فلانی رفیق شده؟

من: من حوصله این دروغا رو ندارم. همه میدونند مهندس فلانی عاشق زنشه. همه رو اسمش قسم میخورند.

- (با پوزخند) خیلی خیلی مغزت پاستوریزه است. چرا به همه اعتماد داری؟

من: تعجب  گریه  نگران   سوال   ناراحت   فرشته  کلافه

[ ۱۳٩۱/٤/۱۸ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دبیرستان که بودم یه بار مامانم کتابهای ادبیاتم رو ورق زد و گفت : "اون وقتها توی کتابهای دبیرستان دو تا درس "آرش کمانگیر" و " خانه پدری" هم بود اما الان حذفشون کردند"

گفتم "چرا"

گفت "برای اینکه مبادا حس وطندوستی در بچه ها تقویت بشه"

حذف این داستانه شاید کمی تاثیر داشته اما سیاستهای دیگه‌ای هم که در پیش گرفته شد میشه گفت تا حدودی موفق بوده و حس میهن دوستی تا حد زیادی کم شده. مثلا خود من که یه نسل قبل خونواده‌ام آخر وطنپرست بودند الان برای من چیزی به نام وطن کاملا بیتفاوته.

پ.ن 1 : یکبار یه ایمیل به دستم رسید که میگفت ایران مام میهنه. اما چه مادری؟ مادری چادر به سر، مذهبزده، فناتیک و نادان. من ترجیح میدم برم به دامان یه نامادری تمیز و باشعور و روشنفکر.

پ.ن 2 : یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که کتابهایی که دوست دارم رو بدون فیلترشکن دانلود کنم. پرینت بگیرم و بدون ترس برم توی یه پارک. موهام رو بدم به دست باد. توی چمنها بشینم و بخونمشون. با وضعیتی که مام میهن داره تا 200 سال آینده ناممکنه.

پ.ن 3: اون چیزی که برای من آرزوئه برای خیلی از آدمهای دیگه یک مساله عادیه.

[ ۱۳٩۱/٤/۱٧ ] [ ٧:۱٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یه تابلوی تبلیغاتی بزرگ کنار خیابون یه عکس از یه شعبده باز چاپ کرده بالاش هم با حروف فارسی نوشته ایلوژنیست !!  قهقهه

[ ۱۳٩۱/٤/۱٤ ] [ ٥:۱٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

آدم وقتی میره سر کار و درآمد کسب میکنه زندگیش خیلی راحت‌تر میشه اما نمیدونم چرا رنگ و بوی همه چیز توی دوران دانشگاه یه جور دیگه است.

خیلی سال میگذره ولی هنوز برای من:

فوتبالیست تیم ملی یعنی دایی سیبیلو، عزیزی، شاهرودی

تفریح یعنی گشت و گذار توی میدون هفت حوض حتی اگه چیزی نخری

روز تعطیل یعنی انتخاب یه مدل جدید از بوردا و دوختن یه لباس جدید

بازی یعنی حکم چهارنفره

ماشین یعنی گلف و لانسر

شجاعت یعنی چهار پنج تا دختر با یه پاترول توی جنگلهای خلوت شیان ساعت 8 شب

سینما یعنی ساعت 1 بعد از ظهرهای دوشنبه آمفی تئاتر دانشگاه

خرید یعنی مغازه های توی اون مسجده که از شیر مرغ داشتند تا جون آدمیزاد

کنسرت یعنی گیتار زدن یکی از همکلاسیها توی سالن دانشکده با آواز گل گلدون من

فعالیت سیاسی یعنی سخنرانیهای هر روزه تو دانشگاه و درگیری و حتی کتک کاری

آرامش یعنی دسته جمعی رفتن به کافی شاپ بعد از تموم شدن امتحانها

دلتنگی یعنی بعد چند سال بری دانشگاه ببینی هیچ کس رو نمیشناسی و هیچ کس تو رو نمیشناسه

[ ۱۳٩۱/٤/۱۳ ] [ ٧:٥٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دوران دانشگاه دو تا دوست داشتم که سر همه قرارها دیر میومدند  بعد به جای عذرخواهی میگفت: کلاس داره! فکر نکنید قرار با دوست پسرهاشون. طی قرار با من یا با دوستهای دیگه دختر اینطور رفتار میکردند.

سر کلاسها دیر میومدند میگفت کلاس داره آدم دیر بیاد.

تلفن نمیزدند. میگفتند اول دوستهامون باید زنگ بزنند بعد ما جواب زنگشون رو بدیم.

خلاصه اینکه یه روز صبح پاشدم. شماره تلفنشون رو از دفتر تلفنم خط زدم. اسمشون رو از لیست دوستان فیس بوک حذف کردم.حتی خودشون هم به اعماق ذهنم فرو رفتند.

از اون روز دیگه خبری ازشون ندارم. فکر کنم هنوز منتظرند بهشون زنگ بزنم یا ایمیل بدم تا کلاسشون حفظ بشه.

با خودم فکر میکنم آدم همین جوری یواش یواش تنها میشه. با زنگ نزدن با کلاس گذاشتن.

[ ۱۳٩۱/٤/۱٢ ] [ ٤:٢٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

نمیدونم این چه جور فکریه که وقتی توی یه کتاب میخونم یه نفر از گرسنگی داره میمیره دلم میخواد برم یه پرس چلوکباب بخورم. انگار اگه من غذا رو بخورم اون گرسنه توی کتاب هم سیر میشه!

[ ۱۳٩۱/٤/۱٢ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

طی پیاده روی‌های بعد از ظهرم تعجب میکنم از این همه کثیفی و آلودگی. جویهای پر از آشغال. پیاده روهای کثیف. کفپوشهای نوچ و توت مالی شده پیاده رو ها. حتی درختها هم پوشیده از دود و غبار هستند.

توی هوا هم همش یه بویی میاد. مخلوطی از بوی دود ماشینها، سیگار، شیرابه ته سطل آشغالها، روغن سوخته فست‌فودها و البته بوی بدن آدمهای حمام نرفته.

خیلی از آدمها هم که آشفته. لباسهای چروک و کثیف. به خدا حمام و پودر لباسشویی و اتو و مام زیر بغل اختراع شده.عطر هم وجود داره. اگه عطر شانل گرونه میتونی عطر بیک بزنی. باور کن از بوی بدن بهتره.

همینطور که دارم پیاده راه رو طی میکنم پوسترهای روی دیوار رو میبینم و خنده‌ام میگیره. معجزه NLP. سمینار مثبت اندیشی. چگونه در زندگی موفق باشیم. راههای جذب ثروت. قیافه خندان یه آدم تمیز هم پای همه این پوسترها هست.

دلم میخواد از همه آدمها بخوام یه روز صبح بلند شید و شهرتون رو تمیز و مرتب کنید. حمام برید یه لباس تمیز بپوشید و عطر بزنید و با لبخند بیاید توی خیابون. ببینید باز هم نیاز به سمینار مثبت اندیشی و .... دارید یا نه.

[ ۱۳٩۱/٤/۱۱ ] [ ۸:٤۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

گاهی وقتی از سر کار برمیگردم یه بخشی از مسیر رو پیاده میام خونه.

یه روز یه پیرمرد رو دیدم که عکس رادیولوژی رو دستش گرفته و با عصبانیت میگه : کمکم کنید رحمتون بیاد.

منم رد شدم و کمک نکردم و تا 24 ساعت عذاب وجدان داشتم که شاید واقعا بیچاره بوده و احتیاج به کمک داشته.

فردا دوباره دیدمش و پس فردا و... جالب اینه که فقط از ساعت  5 به بعد هم میاد. قبل از 5 نمیدونم کجاست. شاید مشغول استراحته.

یه خانمی هم هست حدود 35 ساله که لباس خیلی ساده‌ای میپوشه و آرایش نمیکنه. ولی کنار پیاده‌رو ایستاده و تا یک مرد میانسال رد میشه میپره میره جلو یه چیزی زیر گوشش میگه. مردها هم راهشون رو میکشند و میرند. یه بار یکی از این مردها از جلوی من رد میشد همین جور زیر لب غرغر میکرد هر روز میاد اینجا گدایی. دیوونه‌مون کرد!   

من نمیدونم این چه جور گداییه که فقط مردهای میانسال درکش میکنند! یعنی زنها و مردهای جوون و پیرمردها زبونش رو نمیفهمند؟

[ ۱۳٩۱/٤/۱۱ ] [ ۸:۳٢ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یک نمونه از طلبکاری دائمی: صبح سوار تاکسی میشم کرایه تاکسی 850 تومنی رو هزار میگیرند. دلیلی نداره با راننده بحث کنم چون اکثرا آدمهای بددهن بی‌ادبی هستند. نظارت بر تاکسیرانی برای همین روزهاست دیگه. زنگ میزنم 1888 گزارش میدم. ولی فردا و پس فردا باز هم هزار تومن میگیرند.

یک نمونه از بی احترامی: سوار تاکسی میشم، راننده نمیگه تو آدمی یا سیب‌زمینی. سیگارشو روشن میکنه. تازه لطف میکنه پنجره رو باز میکنه و دودش رو میده بیرون. اگه اعتراض کنی میگه خسته‌ام ناراحتی پیاده شو! پیاده هم که بشی دو تا قلمبه بارت میکنه.

یک نمونه از مدیریت دولتی: چنارهای بلند خیابون کج شدند و دونه دونه دارند با یک باد یا طوفان میافتند. شهرداری میگه برای حفظ چنارها نیاز به همکاری شهروندان داریم! آخر مدیریت! من که به شخصه نمیدونم چه کاری از دستم برمیاد. برم چنار رو بغل کنم؟ دورش خاک بریزم؟

یک نمونه از مدیریت فردی: پایین چنارها توی جوی آب روان پر از لیوان یکبار مصرف و بطری آب و جلد بستنی و قوطی رانی و.... است. سطل آشغال به چه بزرگی همون بغله اونوقت پای شمشادهای بیچاره پر از بطری و کیسه و آشغاله.

 

بعد هم غرغر دائمی که گرونیه. چرا شهر کثیفه؟ چرا مملکت اینجوریه؟ وقتی تو به عنوان یه آدم، مدیریت آشغال توی دستت رو بلد نیستی دیگه از شهرداری و رییس جمهور و مجلس و ... انتظاری نداشته باش. اونم یه بی مسوولیت بیخیال مثل خودته با دامنه قدرت وسیع که ازش سو‌استفاده میکنه.

جشن هم میگیرند که یکی قراره بیاد دنیا رو از این بدبختی نجات بده!!!!

اگه یکی واقعا بیاد فکر کنم اولش باید یه دوره فشرده فرهنگ و شعور برگزار کنه.

[ ۱۳٩۱/٤/۱۱ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

کتاب قیدار رضا امیرخانی رو امروز تموم کردم و اصلا خوشم نیومد.

به نظرم ترکیبی بود از فیلمهای کیمیایی و سریالهای دهه فجر تلویزیون که از جفتش بدم میاد.

از این کتابهایی هم که نویسنده اش خیلی مرد ، مرد میکنه بدم میاد. خفه کردند ما رو با این مردیشون!!!

 

تبلیغ منفی هم یه جور تبلیغه. اگه دوست داشتید قیدار رو بخونید. این نظر من بود!

[ ۱۳٩۱/٤/۱٠ ] [ ٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

اول نوشت 1: مخاطب عام متن زیر قشر عظیمی از جامعه فعلی ما هستند.

اول نوشت 2: متن زیر مخاطب خاص ندارد ولی هر گونه تشابه ناشی از تصادف نیست ناشی از این است که شما هم با فردی از این قشر عام رو به گسترش برخورد داشته‌اید.

 

آهای تو که از کوچیک کردن بقیه خوشت میاد!

تو که بقیه رو با نیش و کنایه هات آزار میدی! بعد هم میگی منظورم به شما نیستا!!! خدا شاهده شما رو نمیگم!!!

خیال نکن خیلی باهوشی یا اگه جوابتو نمیدم یعنی من حرفات رو قبول دارم.

دلم نمیخواد جوابتو بدم چون میدونم برخلاف ظاهرت که سعی میکنی باادب نشونش بدی خیلی هم بی ادبی.

فقط دلم میخواد یه روزی بفهمی که چه قدر داری اشتباه میکنی.

هر چند با این روشی که در پیش گرفتی فکر نکنم اون روز بیاد.

 اگه خیلی شانس بیاری شاید موقع مرگ، مثل ایوان ایلیچ بفهمی چه قدر اشتباه کردی.

بدجوری درگیر خودت هستی.

بدجوری خودت رو زیر لایه ضخیم عطر و لباس گرون و... دفن کردی ولی باز هم میشه خیلی سریع تشخیصت داد.

میدونی چرا؟

چون رفتارت اونقدر بوی گند میده که بهترین عطرها هم نمیتونند جلوی رسیدن بوی بدش رو به مشام من بگیرند.

چون رفتارت اونقدر خشنه که حتی اگه لباس 200 میلیون تومنی هم بپوشی  به چشم من مثل کنف میاد.

من یه جواهرشناس حرفه‌ای هستم. فرق لعل و خزف رو خوب میدونم.

الان شبیه یه خزف هستی که توی رکاب انگشتر طلا کار گذاشته باشند. اگه رکاب طلا رو بردارند یه گوشه پرت میشی و کسی نگاهت هم نمیکنه.

برای همینه که چشم نداری هیچ لعلی رو ببینی.

برای همینه که تا یه آدم باشعور رو میبینی دست و پاتو گم میکنی و میخوای بکوبیش.

برای همینه که همش به اون رکاب طلا دلت رو خوش کردی.

میدونی برای چی دلم میسوزه؟

برای اینکه آدمها کور شدند و فرق  اصل و بدل رو نمیفهمند.

برای اینکه تو رو نمیبینند و فقط جلوه فروشیت رو میبینند.

برای اینکه

جای آن است که خون موج زند در دل لعل

زین تغابن که خزف میشکند بازارش

[ ۱۳٩۱/٤/٦ ] [ ۳:٥۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

از دیروز دچار بدحالی بیدلیل شدم. یعنی حس هیچ کاری ندارم و کلافه هستم. دیشب  تا صبح خوابهای چرت و پرت دیدم. نصفه شب هم از خواب پریدم دست چپم بدجوری کرخت بود.

از اون جهت که بدحالی، بیدلیل نمیشه با خودم فکر کردم چرا حالم خرابه. چند تا دلیل پیدا کردم:

1- گرمای هوا - با وجودیکه هوای آفتابی رو دوست دارم ولی این آفتاب داغ توی تیر و مرداد کلا روح و روان منو میریزه به هم. دلم نمیخواد اصلا از در خونه بیام بیرون.

2- گرونی کوفتی - یعنی هر چی میخوام بخرم کلی رفته روی قیمتش. هر جا هم که میرم همه دارند درباره قیمتها حرف میزنند. همش نگران آینده هستم و فکرم حسابی مشغوله.

3- رژیم لاغری - هر وقت رژیم میگیرم، خوابم میریزه به هم. حالا خوبه من رژیم سفت و سخت نمیگیرم.

4- خبرهای بد - انگار به من نیومده اخبار گوش بدم. مثل همیشه از خودم میپرسم چرا آدمیزاد اینقدر بده؟

5- رفیق ناباب! - نمیدونم همه مردم اینقدر حالشون خرابه یا فقط دور و بریهای من غمزده هستند. واقعا نمیدونم با کی معاشرت کنم؟ معضل معاشرت پیدا کردم.

6- احساس نا‌امنی - خیلی زیاد خبر از دزدی و زورگیری میشنوم که مثل همیشه موج بعد از گرونیه.

 

بدحالی من خیلی هم بی دلیل نیست. دست کم شش تا دلیل پیدا کردم.

[ ۱۳٩۱/٤/٦ ] [ ۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

ترک عادت موجب مرض است.

[ ۱۳٩۱/٤/٦ ] [ ۸:۱٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

این وبلاگ نویسی هم یه جورایی اعتیاد اوره. منو که معتاد کرده!

یه وقتایی دارم کار میکنم یهو وسط اوج کار میپرم میام توی پرشین بلاگ. رشته کار از دستم میره.

از الان تا 91/4/7 میرم توی ترک و نمیام پرشین بلاگ.

آخ از الان استخونام درد گرفت!!!

[ ۱۳٩۱/٤/٤ ] [ ٤:٤٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

داشتم درباره عربستان یه مطلبی رو میخوندم. اول درباره قوانین این کشور نوشته بود. مثلا اینکه زنها حتما باید روبنده بزنند. یا مثلا کارت شناسایی ندارند. بی نام نشان به دنیا میاند و از دنیا میرند و کلا جز آدمیزاد حساب نمیشند.

اول با خودم فکر کردم که لابد زنهای عربستانی این شرایط رو پذیرفتند و ناراحت نیستند. اما در ادامه نوشته بود آمار خودکشی زنان در عربستان به دلیل شرایط موجود خیلی بالا است.

فکر کردم خوب آره حق دارند منم اگه توی یه همچین شرایطی باشم و نتونم خودمو نجات بدم حتما خودکشی میکنم. تازه تعجب هم کردم که چرا بقیه‌شون هنوز زنده اند و خودکشی نکردند.

احتمالا اون زنهایی هم که توی آلمان و آمریکا و... غیره دارند زندگی میکنند اگه شرایط و قوانین ما رو توی ایران بخونند تعجب میکنند که چرا ما همگی خودکشی نمیکنیم!

[ ۱۳٩۱/٤/٤ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

"اگر خبری شد مرا زیر این درخت یاس چال کنید. تو بیابون آدم دلش میگیره."

آدمیزاد حتی اگر مرده باشد گل یاس را بیشتر از مورچه ها دوست دارد...

[ ۱۳٩۱/٤/٤ ] [ ٩:٤٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

واقعا بعضی آدمها اصلا حالشون خوب نیست.

صبح سوار تاکسی شدم من عقب نشستم کنار پنجره بعد یه خانم، خانم که چه عرض کنم. یه زنی  نشست کنار من.

کنار اون هم یه خانم دیگه نشست. نه کسی چاق بود نه جا تنگ بود. تمام مدت آرنج این زنه توی پهلوی من بود.

آخرش مجبور شدم کیفم رو بزارم روی پهلوم که سوراخ نشه!

من یه کم لای پنجره رو باز کرده بودم یهو زنه دستشو دراز کرد افتاد رو من که از پنجره آشغال بندازه بیرون.

بهش میگم : "خانوم چیکار داری میکنی؟"

میگه: "نترس چیزی نمیشه!"

یه قیافه دریده بی آبرویی هم داشت که گفتم اگه بخوام کشش بدم یه بلوایی توی تاکسی به پا میکنه.

خدایا همه دیوانگان عالم رو شفابده!

[ ۱۳٩۱/٤/٤ ] [ ۸:٢٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب