رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

نمیتونیم از همه بچه های سر چهارراه گل و فال بخریم.

اما میتونیم یکیشون رو انتخاب کنیم و کمکش کنیم شاید بتونه درس بخونه. اگه سواد داشته باشه اگه مطالعه کنه دیگه نادان نمیمونه. اون وقته که شاید ایران هم عوض شه.

یه سر بزن به این نشونی.

با این خدمات فوق العاده بهزیستی و نیروی انتظامی و ... فعلا تنها راه حل اینه که خودمون هوای همدیگه رو داشته باشیم.

[ ۱۳٩۱/۳/۳٠ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

قوانین ایران خیلی مخالف داره. مثلا همین قوانین موجود برای ازدواج و طلاق. نه اینکه فکر کنید فقط زنها چون قانونهای زیادی به نفعشون نیست مخالفند.

خیلیها هستند حتی در شرایطی که میتونند از یه قانون به نفع خودشون استفاده کنند این کار رو نمیکنند.

مثلا قانون سنگسار!

با این چیزهایی که آدم میشنوه اگه قرار بود هر شوهر ایرانی که زنش بهش خیانت میکنه بره و زنش رو سنگسار کنه معلوم نبود هر سال چند صد هزار زن در ایران سنگسار میشدند!!!!!!!!!

[ ۱۳٩۱/۳/٢٩ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یه چند وقتیه احساس میکنم آشپزی خیلی مساله مهمی توی زندگی آدمها شده.

البته منظورم این نیست که بده یا خوبه. فقط نمیدونم احساسم درسته یا اشتباه.

مثلا تعداد مغازه های ظرف فروشی خیلی زیاد شده. نه مغازه ای که گلدون و ظرف زینتی میفروشند ها. مغازه هایی که دیگ و قابلمه و کاسه بشقاب میفروشند. خوب اینها برای غذا پختن و خوردن استفاده میشن دیگه.

یا مثلا مجله های آشپزی خیلی زیاد و پرطرفدار شدند.

چه خونه دار و چه شاغل خیلی دنبال مساله خوردن و آشپزی هستند. مثلا طرف از خوابش میزنه که کرفس بشوره و خورد و فریزری کنه.

معمولا غذاهایی مثل کله جوش و دمی باقالی و دمی گوجه زیاد طرفدار نداره و اگه پخته بشه همینجوری هوسیه نه برای ناهار یا شام. درحالیکه یه نسل قبل همینها رو برای ناهار میخوردند حالش رو هم میبردند. اینطوری که دور و برم توی خونواده و دوستان میبینم همه دنبال پختن پلو و خورش و غذاهای گوشتدار هستند.

یا مثلا خانمهای خونه دار یه نسل قبل خیلی توی نخ خیاطی و بافتنی و این جور هنرها بودند اما الان فقط آشپزی میکنند.

دور و بریهای من که اینجوری هستند. دور و بریهای شما چه طور؟

[ ۱۳٩۱/۳/٢۸ ] [ ٤:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دبیرستان که میرفتم مدیرمون سعی و تلاش زیادی کرد که دانش آموزان باهاش همعقیده بشند.

البته منظورم اینه که تصور میکرد هر کس توی اون مدرسه میاد حتما باهاش همعقیده است. اما تلاش میکرد ما بعد از گرفتن دیپلم باز هم باهاش همعقیده باشیم.

یادمه سوم دبیرستان که بودم به عنوان جایزه شاگرد اولی به من یه کتاب داد به نام جزیره خضرا. توی خونه شروع کردم به خوندنش.

یادمه فصل اولش درباره اثبات وجود جزیره خضرا بود.

نویسنده کتاب که یادم نیست کی بود دانشش درباره کامپیوتر در این حد بود که بهش گفته بودند کامپیوتر ابزاری که به آن اطلاعات میدهند و از آن نتیجه کسب میکنند.

یکی از روشهای اثبات وجود جزیره خضرا در این کتاب این بود: "وقتی به کامپیوتر توضیحاتی درباره جزیره خضرا داده شد نتیجه ای که بیرون داد دال بر وجود این جزیره بود."

پس از خواندن جمله فوق کتاب رو کنار گذاشتم و در اولین چهارشنبه سوری به عنوان سوخت ازش استفاده کردم.

[ ۱۳٩۱/۳/٢۸ ] [ ٤:٢۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یه سیزده سالی هست که کمر درد دارم. البته نه همیشه. منقطع.

ولی الان یک ساله که هر روز صبح با کمردرد بیدار میشم. اگه صبح برم پیاده روی هم کمردردم تشدید میشه ولی اگه عصر برم نه.

دیروز بالاخره رفتم دکتر ارتوپد.

چند تا ورزش داد و گفت لاغرتر شو.

پیلاتس و ایروبیک هم تعطیل. فقط ورزشهای خودش به اضافه استخر.

دیشب ورزشها رو انجام دادم. باورم نمیشد چیزی شبیه معجزه است.

صبح امروز بدون کمردرد بیدار شدم.

یعنی یه بار ورزش اینقدر تاثیر داشته؟

[ ۱۳٩۱/۳/٢۸ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

فکر میکنید من امروز چه کارهایی کردم؟

صبح رفتم ایمیلهای کاریم رو چک کردم. دریغ از یه ایمیل کاری.

زنگ زدم اون یکی معاونت یه کم به پر و پای اونا پیچیدم. الکی گفتم مدیر پروژه ها دنبال مدارکشون هستند. بسوزه پدر بیکاری!

نشستم مشقای زبانم رو نوشتم و زبان خوندم.

ظهر شد پاشدم ناهار خوردم. از همون غذای کذایی.(نخودسبز و مرغ و سیب  زمینی و ....)

یکی از کشوهام رو فنگ شویی کردم.

نقاشی کشیدم!

باورتون میشه؟‌ پشت میز کارم نشستم و نقاشی کشیدم.

یعنی یه طرح با مداد زدم حالا باید بره تبدیل بشه به نقاشی. ایشالا دوشنبه.

در انتهای وقتم هم با یه نقاش محترم خوش تیپ جذاب دست طلایی آشنا شده. البته مرحوم شده.

CHRISTIAN SCHAD

شنبه روز بدی بود؟

روز بیحوصلگی؟

وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی؟

نه بابا

روز خوبی بود. مجبورش کردم خوب بشه!

[ ۱۳٩۱/۳/٢٧ ] [ ٤:٢٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دیروز رفتم فیلم آزمایشگاه.

فیلم کمدی بود درباره چند نفر که توی یه آزمایشگاه تشخیص طبی کار میکردند. دو تا جبهه توی آزمایشگاه به وجود اومده بود مثبت و منفی. در نهایت جبهه مثبت از آزمایشگاه رفت و یه جای دیگه شروع به کار کرد.

نکته مثبتش این بود که توی فیلم کسی برنده یا بازنده نبود. حتی جبهه مثبت که تغییر شغل داد به نظرم شکست خورده نبود. و اونهایی که توی آزمایشگاه موندند هم به نظر برنده یا بازنده نمیرسیدند.

برخلاف خیلی از فیلمها که آخرش خوبها خوشبخت میشند و بدها بدیشون میاد جلوی چشمشون. این به نظرم پایان متفاوتی داشت.

هر دوشون بسته به احساس قلبی خودشون میتونستند فکر کنند که برنده یا بازنده هستند.

[ ۱۳٩۱/۳/٢٧ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

مهندس میم یکی از مدیرهای اصلی شرکت ماست که یک درجه پایینتر از مدیرعامله. مدیر رده بالای بخش ما هم میشه. آدم خوبیه. باادبه. مهربونه. پرتلاشه. فقط تنها ایرادی که میشه بهش گرفت اینه که جان‌نثار مدیرعامله! فکر کنم توی این رده و سمت دیگه طبیعی باشه. البته توی شرایط فعلی شرکت ما که بدجوری جان نثاری باعث پیشرفت میشه.

چهارشنبه گذشته مدیرعامل جشن گرفت. از این جشنهایی که مدیرا دور هم جمع میشن و همش از خودشون و کارهای سال قبل شرکت تعریف میکنند. ما کارکنان هم باید بشینیم و کف بزنیم.

به دلیل اینکه شرکت از پارسال کلی بهمون بدهی داشت تصمیم گرفتیم که نریم. جشن هم فقط با حضور مدیران تشکیل شد و دور همی جشن گرفتند.

روز چهارشنبه احساس کردم همکارم (ز)  دلش میخواد بره جشن ولی توی رودربایستی بقیه همکارها گیر کرده.

امروز خودش اومده و به من میگه : "کاش چهارشنبه میرفتم. فقط به خاطر مهندس میم. آخه اون خیلی مهربون و باادبه."

(ز) عزیز! تو هم به زودی توی این شرکت پیشرفت میکنی. فکر کنم استعداد جان نثاری بالایی داشته باشی.

[ ۱۳٩۱/۳/٢٧ ] [ ٧:٥۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

فکر میکنید امروز با توجه به اینکه تعطیل بود و وقت آزاد داشتم ناهار چی پختم؟

قیمه؟ باقالی پلو؟ دلمه فلفل؟

رفتم سر یخچال دیدم یه تکه مرغ از دو سه روز پیش مونده. یه ظرف نودل و سبزیجات هم از یکی دو روز قبل توی یخچال بود. 

سبزیجات توی نودل شامل هویج و فلفل دلمه و قارچ و کمی گردو رو جدا کردم و نودلها رو ریختم دور.

مرغ رو هم ریز ریز کردم ریختم توی مخلوط سبزیجات.

یه کنسرو نخود سبز هم داشتم ریختم توش.

یه سیب زمینی هم خورد کردم توی مخلوط مورد نظر.

برنج از شب پیش شسته بودم رو آبکش کردم و مخلوط رو ریختم لابلاش.

بعد گذاشتم دم کشید.

خدایی خوشمزه شد.

[ ۱۳٩۱/۳/٢٦ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز دنبال نقد برای کتابی بودم و اتفاقی وارد سایت منیرو روانی پور شدم.

غصه ام گرفت که چرا تا حالا به این سایت سر نزدم.

وقتی مطالبش رو میخوندم دلم نمیخواست از پای کامپیوتر بلند شم. دلم نمیخواست زمان بگذره. اول حسرت خوردم که چرا این آدم اندیشمند از ایران رفته. ولی بعدش با خودم فکر کردم این مرزها چیز زیاد مهمی نیست. دنیا هم دیگه با وجود اینترنت و ماهواره خیلی بزرگ نیست.

عکس خود منیرو بالای سایت بود.

مطمئنم خواهرم "س" اگه این سایت رو باز کنه اول از همه چیز عکسش رو میبینه و میگه این زن چرا زشته؟ بابک تختی از چی این بشر خوشش اومده؟

از خواهرم ایراد نمیگیرم چون متاسفانه این طرز فکر خیلی از آدمهای جامعه است.

زن باید زیبا و سکسی باشه. همسر آدم معروفی مثل بابک تختی باید عروسک باشه.

واقعا دردناکه.

وقتی مطالب سایت رو میخوندم از تمام زنانی که مهمترین فکرشون کاهش یا افزایش دور کونشونه، زنانی که تمام تلاششون پخت یک غذای جدید برای شوهر و بر و بچه هاشونه متنفر میشم.

بیشتر از اون از نادانی‌هایی که باعث میشه این زنها اینجوری فکر کنند دلگیر میشم.

میدونم الان که این پست رو بنویسم خیلی ها شروع به دفاع از قشر بانوان خانه‌دار میکنند.

پس توضیح میدم. از آشپزی بدم نمیاد ولی نه اینکه همه فکر آدم بشه. از اینکه آدمی مراقب ظاهرش باشه بدم نمیاد ولی نه اینکه تمام هم و غمش باشه.

زنهای زیادی رو میشناسم که اسیر و بنده لباسشون هستند. اسیر غذا پختن. اسیر رنگ مو. و بدبختی اینه که به این مسایل افتخار هم میکنند.

به نظرم آدمیزاد بالاتر از این حرفهاست. بالاتر از اینکه اسیر رنگ و لعاب ظاهرش و بنده شکمش باشه. ارزش عمر گرانمایه* بیشتر از این حرفهاست.

*عمر گرانمایه در این صرف شد تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا

[ ۱۳٩۱/۳/٢٤ ] [ ۳:٢٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۱/۳/٢۳ ] [ ۸:٤٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۱/۳/٢۱ ] [ ۳:۱٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

خواجه عبد الله میگه: الهی! هر که را عقل دادی، چه ندادی؟ و هر که را عقل ندادی، چه دادی؟!

عقل مهمه و تعریفهای زیادی داره از جمله عقل معاش. نمیدونم خواجه عبد الله منظورش چی بوده. خیلیها عقل معاش دارند اما دریغ از یه ذره شعور آدم بودن. توی هر حرفی دل میشکنند. توی هر کاری بقیه رو له میکنند. وقتی به نفعشونه مهربون میشند. هر وقت لازم باشه دروغ میگند.

آدم بیشعور از هر درنده ای خطرناکتره. شیر و ببر و پلنگ طبق غریزه شون حمله میکنند و پاره میکنند. بعد هم که سیر شدند میرن کنار. آدم بیشعور درنده ایه مجهز به سلاح هوش بشری. اسلحه ای که اگه کنترل نشه دنیا به این شکلی میشه که میبینیم.

من میگم:

الهی! هر که را شعور انسانی دادی، چه ندادی؟ و هر که را شعور ندادی، چه دادی؟!

[ ۱۳٩۱/۳/٢۱ ] [ ٩:۳٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

جزیره ای هست وسطهای اقیانوس آرام که  هنوز هیچ کشتی، هواپیما، زیردریایی و ... به اونجا نرسیده.

اسمش هست جزیره لیلیانگو  

ما اگه به لیلیانگو بریم دچار مشکل زبان میشیم چون در این زبان بعضی کلمات وجود نداره مثلا دروغ خیانت حسودی کلاهبرداری. زبانشون از نظر ما ناقصه. از نظر اونها هم زبان ما ناقصه. مثلا ما برای اژدهای قرمز چهار سر زبون دراز با گوشهای چهارخونه کلمه‌ای نداریم اما اونها بهش میگن لاکی-باکی. چون این نژاد از اژدها اطراف جزیره اونها زندگی میکنند و اگه دور و بر ما بودند تا حالا نسلشون رو منقرض کرده بودیم تا روش اصلا اسم نزاریم.

لیلیانگویی های مشاغل مفیدی دارند مثلا ستاره شناسی، گیاهشناسی و اختراع انواع بازی. که هر کدوم زیر شاخه های مختلفی دارند. گیاهشناسی برای دوا درمان. گیاهشناسی برای خورد و خوراک. ستاره شناسی برای ارتباط با موجودات فضایی. ستاره شناسی برای طالع بینی. اختراع بازی برای بچه ها برای بزرگها. بازی تکنفره. بازی گروهی. بازی فکری.

آدم بیکار اونجا پیدا نمیشه. جامعه شون هم طبقاتی نیست. مثلا اون کسی که گیاه شناس دوا درمانه پوست اونی که ستاره شناس طالع بین  هست رو به خاطر حق ویزیت نمیکنه. همه مثل هم زندگی میکنند.

جزیره خوشگلیه. خونه ها توش شکل هم هستند. کسی به دلیل اینکه مبلمان و پرده خونه اش رو نمیتونه عوض کنه سکته نمیزنه!

با طبیعتشون مهربونند. دائم درخت نمیندازند که خونه بسازند.

شاید همین یکنواخت بودنشونه که باعث شده خیلی مشکلات رو نداشته باشند. مثلا حسودی، چشم و همچشمی، حرص. شاید هم برعکس چون این صفات رو ندارند شهرشون یکنواخت و متعادل مونده.

اگه یه روز با کشتی توی اقیانوس آرام گم شدی و رفتی به جزیره شون حرفی از دنیای ما نزن چون مجبورند کلمه ای رو اختراع کنند به نام ناامنی و شغلی اختراع کنند به نام حصارسازی برای دور و بر جزیره شون.

حالا حتما از خودت میپرسی من از کجا میدونم این جزیره هست.

بهت میگم : من خودم یه لیلیانگویی مهاجر هستم! 

 

 

 

[ ۱۳٩۱/۳/۱٦ ] [ ٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دانش آموز راهنمایی بودم که جنگ داخلی یوگسلاوی شروع شد. اون وقتها ماهواره و اینترنت نبود و معمولا توی خونه ها وقتی همه دور هم مینشستند تلویزیون ایران روشن بود و همه هم به ناچار همون رو میدیدند.

یادمه خانوادگی نشسته بودیم جلوی تلویزیون و بساط میوه هم پهن بود که یهو توی اخبار گفت سربازان صرب پس از تسخیر سارایوو به تعداد زیادی از زنان بوسنیایی تجاوز کردند. راستش رو بخواید من تا به حال این کلمه رو درباره آدمیزاد نشنیده بودم و فقط فکر میکردم میشه به مرزهای یه کشور دیگه تجاوز کرد! تا اومدم بپرسم منظور چیه دیدم رنگ از رخسار همه پریده و میگن : " ای وای! عجب وحشیهایی! چه دنیایی شده! امان از این بشر دوپا!"

خلاصه که من هم فهمیدم یعنی چی و من هم که کلا آدم با دل و جراتی هستم (!) از اون موقع نسبت به کلمات صرب و صربستان و سرباز صرب ترس و وحشت پیدا کردم. گذشت و جنگ اونها تموم شد و منم دیگه همه چیز رو فراموش کردم. البته فکر میکردم همه چیز رو فراموش کردم غافل از اینکه این ترس یه گوشه ذهنم قایم شده.

تا اینکه دیروز نشستم و فیلم in the land of blood and honey که کارگردانش آنجیلینا جولی هست رو دیدم.

از همون اول فیلم که یه سرباز صرب رو نشون داد یهو عرق سرد وحشت نشست روی پیشونیم و اون تصاویر کذایی از دوران نوجوانی اومد جلوی چشمم. بعضی جاهای فیلم اونقدر وحشتزده شدم که گلاب به روتون تا مرز شکوفه زدن هم پیش رفتم. اما در کمال پررویی نشستم و فیلم رو تا ته دیدم.  فیلمش خیلی عالی نبود و به نظرم فقط چون کارگردانش جولیه معروف شده.

سوسن خوشبین:  بابا اینا هنرپیشه هستند و زمان جنگ عین خودت یه الف بچه بودند.

سوسن بدبین: چی میگی؟ لابد بابا و عمو و فک و فامیلشون این کارها رو کردند دیگه.

سوسن خوشبین: این بنده های خدا اگه جنگ دوست داشتند که نمیرفتند توی فیلم ضد جنگ بازی کنند.

سوسن بدبین: فیلمشونه. اینا دارند پولشونو میگیرند.

.

.

 

بعد از فیلم هم سعی کردم بهش فکر نکنم. تا اینکه شب تلویزیون داشت اخبار ورزشی نشون میداد. "امروز نواک جوکوویچ تنیسور صرب با فدرر بازی کرد."    ای دل غافل چرا امروز هر چی صربه جلوی من ظاهر میشه. دوربین که جوکوویچ رو نشون داد باز دچار ترس شدم. حالا این جوکوویچ بیچاره که زمان جنگ یه بچه زیر دبستان بوده و بعدش هم احتمالا فقط به توپ و راکت تنیس فکر کرده چه گناهی داره، من نمیدونم.

دیروز فهمیدم یه جنگ میتونه  نگاه آدمها رو نسبت به یه قوم و طایفه دست کم برای سالها تغییر بده. حتی اگه کلی آدم ضدجنگ و صلحدوست توی اون سرزمین زندگی کنند.

[ ۱۳٩۱/۳/۱۱ ] [ ۸:٢۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

ما آدمها زیاد خلاق نیستیم. دائما هم داریم مقایسه میکنیم. توی هر موضوعی یه الگو میسازیم و همه چیزهای مشابه رو با اون مقایسه میکنیم.

مثلا فرض کنید الان کتاب معروف "چه کسی پنیر مرا جابجا کرد" رو به دست ده نفر که مشکلی دارند و در برابر تغییر مقاومند توی یه کلاس بدید که بخونند.

مطمئن باشید هر ده نفر میگن "شرایط من فرق میکنه! من نمیتونم مثل "ها" باشم!"

جواب: نمیتونی نتون پس وضعیت زندگیت همین میمونه!

 

یه مقایسه جالب دیگه هم با الگوهای فرضی هست. مثلا داریم میگیم فلان آدم خیلی بیشعوره. یکی اون وسط میگه نگین بابا اگه مثل بهمان آدم بود چی میگفتید. 

جواب: چه ربطی داره؟ دو تا آدم نمیتونند در دو شیوه مختلف بیشعور باشند؟

 

مقایسه بعدی. مثلا زن و شوهره دعواشون میشه. یکی میگه خواهرت منو روانی کرده. اون یکی میگه پس من چی بگم که بابات منو دیوونه کرده و به من گفته فلان. اون یکی جواب میده هر وقت خواهر من هم دقیقا به تو گفت فلان اونوقت حرف بزن!

جواب: هم بابای تو بیشعوره هم خواهر اون یکی. زیاد با هم دعوا نکنید!

 

مقایسه خیلی متداول بعدی مقایسه طول عمره! مثلا : فلانی چرا اینقدر عمر کرده اون وقت عموی من 40 سالگی مرده؟

جواب: مگه از عمر عموت گرفتند و به عمر اون یارو اضافه کردند؟

 

زیاد توی این دنیا دنبال الگو و مقایسه باهاش نباشید. نه خوشیها با هم قابل مقایسه اند نه آدمها نه بدبختیها نه شرایط. هر اتفاق هر لحظه و هر آدم توی این دنیا منحصر به فرده.

[ ۱۳٩۱/۳/۱٠ ] [ ۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

1-

در خیابان راه میروم

در پیاده رو چاله عمیقی هست

من می افتم

گم شده و بی پناهم

تقصیر من نیست

انگار تا ابد طول میکشد تا راهی به بیرون بیابم

 

2-

من در همان خیابان راه میروم

در پیاده رو چاله عمیقی هست

وانمود میکنم آنرا ندیده ام

دوباره در آن میافتم

باورم نمیشود دوباره در آن چاه هستم

ولی تقصیر من نیست

هنوز هم خیلی طول میکشد تا بیرون بیایم

 

3-

من در همان خیابان راه میروم

در پیاده رو چاله عمیقی هست

آنرا میبینم

باز هم در آن میافتم.... این کار عادت شده است

چشمانم باز هستند.

میدانم کجا هستم.

تقصیر خودم است.

فورا بیرون میایم.

 

4-

من در همان خیابان راه میروم

در پیاده رو چاله عمیقی هست

آنرا دور میزنم

 

5-

در خیابان دیگری راه میروم

[ ۱۳٩۱/۳/٩ ] [ ۳:۱۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

1- (پچ پچ فامیلی یا همکاری)  فلانی یه مدت توی یه بیمارستان روانی بستری بوده. عجیب نیست که غیر عادیه. بیچاره دیوونه است.

2- (در بحثهای خانوادگی) اگه من نبودم الان فلانی رو برده بودند بیمارستان روانی.

3- (در درون خود) من یه مدت توی بیمارستان روانی بستری بودن پس بهتره به کسی نگم و پرونده ام رو هم یه جوری گم و گور کنم.

4- (باز هم در درون خود) من حالم خرابه ولی اگه برم پیش روانپزشک میگن که من دیوونه ام پس بهتره به روی خودم نیارم.

5- (گفتگوی بین دو نفر) برای چی میری پیش دکتر روانشناس مگه دیوونه ای؟

پاسخ به موارد فوق:

1- اون آدم دست کم عقلش رسیده که مشکلی داره و بردند دوا درمونش کردند. شما که این حرف رو پشت سرش میزنید هم نیاز به درمان دارید. آیا دنبال درمان خودتون هستید؟

2- شاید اگه همون فلانی که تو نزاشتی بره بیمارستان روانی، میرفت و توی بیمارستان یه مدت بستری میشد الان حالش خیلی بهتر بود پس بیخودی به خاطر کاری که کردی به خودت افتخار نکن. ضمنا اگه همون فلانی به جای روح و روانش آپاندیسش ترکیده بود باز هم وجودش رو توی سر خونواده اش میکوبیدی؟ مثلا به جای اینکه بگی فلانی یهو کنترل اعصابش رو از دست داد و  به یکی از افراد خونواده اش حمله کرد پس من میتونم آبروی تو رو ببرم و چیزی بگم که نتونی سرت رو بالا کنی آیا میتونستی بگی فلانی یه روز آپاندیسش ترکید پس من میتونم آبروی تو رو ببرم؟!

3- اگه بقیه بفهمند که تو توی بیمارستان بستری بودی چی میشه؟ فکر میکنی که دیگه مثل قبل بهت نگاه نمیکنند؟ فکر میکنند هنوز مریضی؟ کسی که رفته بیمارستان و مرخص شده یعنی الان حالش خوبه پس اگه دیگران درباره ات اینجوری قضاوت میکنند از حماقت خودشونه. تو نمیتونی جلوی حماقت دیگران رو بگیری و مسوول فکر بقیه هم نیستی.

4- اگه حتی کمی حالت بده حتما برو پیش مشاور. میدونی چرا؟ یه بیماری جسمی رو فرض کن.  از یه سرماخوردگی ساده یا یه شکستگی کوچک. اگه نری دکتر سرماخوردگیت تبدیل عفونت گلو میشه ممکنه رماتیسم بگیری. شکستگی اگه درمان نشه ورم میکنه عفونت میکنه و درنهایت اون عضو از دست میره. پس اگه حالت بده برو دکتر چون ممکن واقعا دیوونه بشی.

5- نه من دیوونه نیستم خیلی هم عاقلم که میرم دکتر. اگه نرم مثل خیلی از آدمهایی که دور و برم میبینم به هم ریخته و بیمار میشم.

 

لطفا طرز فکرتون رو درباره بیماری روانی و نیاز به روانپزشک یا روانشناس تغییر بدید. تا زمانی که فکرتون رو تغییر ندید جامعه همین قدر بیمار میمونه که میبینید.

[ ۱۳٩۱/۳/٧ ] [ ٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یکی بود یکی نبود. در زمانهایی قدیم سرزمین وسیعی بود که کویر و جنگل و کوه و دریا و دره و رود و ... داشت.

در این سرزمین مردمی زندگی میکردند که کشاورز بودند. شعارشان "پندار نیک، کردار نیک، گفتار نیک" بود. دروغ نمیگفتند. هر ماه یک تا چند جشن برگزار میکردند و بین سایر اقوام به قوم شادخواره معروف بودند.

این داستان پایانی ندارد چون از سرنوشت قوم مورد نظر خبری در دست نیست.

سرزمینشان الان کوچکتر شده. جنگلهایش کچل و پر از آشغال است. رودهایش یکی درمیان خشکیده. دریاهایش افتاده دست در و همسایه. مردمی در آن زندگی میکنند که شعارشان هست "پندار افتضاح، کردار داغون و گفتار خشن". کشاورزیشان ضعیف شده و بخش بزرگی از نیاز خوراکیشان را از کشورهای دیگر وارد میکنند. این مردم عاشق غم و غصه و گریه زاری هستند. البته نه اینکه شادی نداشته باشند. شادیهایشان هیجانی و غیر عادی است. مثلا برای گردش به یک نقطه از کشورشان یک اتوبوس کرایه میکنند. صدای ضبط رو تا آخر و تا حد شکستن شیشه ها زیاد میکنند و در اتوبوس در حال حرکت میرقصند! دروغ جز لاینفک زندگی روزانه شان است.

من فکر میکنم درباره سرنوشت قوم اولی چند احتمال وجود دارد:

1- قوم اولی اصلا وجود نداشته اند یا اینکه ایده‌آل بودنشان ساخته و پرداخته ذهن خلاق تاریخنویسان دروغگو است.

2- یک شهاب سنگ قوم مذکور را نابود کرده.

3- آدم فضاییها آنها را دزدیده اند.

4- قوم دوم نواده قوم اول است اما یهو و یا شاید یواش یواش تصمیم گرفتند بچه های ناخلفی بشند.

.

.

[ ۱۳٩۱/۳/٦ ] [ ٩:٢٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

تصویر زن خوب در تلویزیون ایران چه شکلی است:

زن خوب در خانه پیراهنهای شوهرش را با یک دامن گل و گشاد میپوشد.

زن خوب همیشه و در همه حال روسری به سرش چسبیده است.

زن خوب کار نمیکند و اگر خیلی نیاز مالی داشته باشد در یک محیط کاملا زنانه کار میکند.

زن خوب فقط وقتی جلوی آینه میرود که بخواهد گریه کند.

زن خوب مطالعه نمیکند و بیشتر وقتش را به دوخت و دوز و آشپزی میپردازد.

زن خوب صبحها از یک اطاق دیگر بیرون می‌آید و به شوهرش سلام می‌کند.

زن خوب خبر بارداریش را به شوهرش با استفراغ اعلام میکند!

زن خوب حتی اگر شوهرش سکته هم بکند به او دست نمیزند و روش تولیدمثلش احتمالا مثل میکروبها با تقسیم سلولی است!

زن خوب آرایش نمیکند ناخنهایش را بلند نمیکند. از ته دل نمیخندد. نمیدود و کلا احساسات هیجانی ندارد.

زن خوب مجرد در حالیکه چادر نماز بر سر دارد برای مرد محبوبش عشوه خرکی می‌آید ولی دو کلمه با او حرف نمیزند.

 

 

[ ۱۳٩۱/۳/٢ ] [ ٧:٥٦ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب