رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

اول از همه لازمه بگم که شرکتمون آجیل شیرینی داد. از غرغرهای احتمالی بیخبرم. چون چهارشنبه عصر دادند بعدش رفتیم خونه. شنبه یکشنبه هم شرکت نبودم. یعنی مرخصی بودم. اونم از نوع استعلاجی.

چه کمردردی داشتم. هی واااای من. همش دولا دولا راه میرفتم. میخواستم از جام پاشم فقط جیغ و فغان بود که میکشیدم.

خدا به آمپول روباکسین عمر باعزت بده که با تزریق دو تاش بالاخره این گیر عضلات کمر من باز شد. 

البته از اون جایی که من همیشه جنبه مثبت هرچیزی رو میبینم خوشحال شدم که دستکم یکشنبه رو نرفتم شرکت. چون جشن آخر سال بود و مستر "س" کارشناس نمونه شد. باز هم هی وااااااااااااااااااااااای من. خوب شد من نبودم وگرنه سکته میکردم.   

کلا یکی از معیارهای نمونه شدن توی شرکت ما بیشعور بودن و تنبل بودن و بی‌ادب بودنه.     

 

 

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢۸ ] [ ٩:۳۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز یکی از برنامه های کریس انجل رو دیدم.

به ملت میگفت بیاید فالتون رو ببینم بعد به همه یک چیز ثابت میگفت. همه مردم هم میگفتند وااااااااااااااااااااااای کریس از کجا میدونه. داره درست میگه. خلاصه کلی ذوقمرگ میشدند.

آخرش کریس انجل همشون رو جمع کرد و گفت من به همتون یه سری جمله ثابت گفتم و همتون باور کردید چون ته دلتون میخواستید که باور کنید!

 

رفتم تو فکر خیلی از افکار و عقایدی که میدونم دروغه و ته دلم میخواد که باورش کنم چون یه حس خوبی بهم میده.

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢٦ ] [ ٧:٢٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

شرکت ما هر سال شب عید یه بسته آجیل و یه ظرف بزرگ شیرینی ریز به همه میداد.

از حق نگذریم همیشه هم شیرینیش درجه یکه هم آجیلش. هر دو رو از بهترین مغازه های تهران میخرند.

تا پارسال هر وقت که این دو تا قلم رو میدادند یه سری که چیزی نمیگفتند اما یه تعداد زیادی شروع میکردند به غرغر کردن : "اصلا شیرینیش خوب نیست. باز رفتند از ته بازار  آجیل مزخرف خریدند. یه ذره شیرینی که بیشتر ندادند. این چیه دیگه؟ آجیلش همش تخمه است. این مغازه اصلا این شیرینیهای عیدش خوب نیست فقط کیکهاش خوبه."    و از این حرفها... لازمه بگم توی آجیلش تنها چیزی که زیاد نیست تخمه است.

فکر کنم هدفشون از ایراد گرفتن الکی این بود که بگن ما خیلی های‌کلاسیم و از این شیرینی و آجیلها خوشمون نمیاد! یه جورایی هم میخواستند بگن ما از کیکهای اون مغازهه خوردیم و نخورده نیستیم!

حالا امسال حرفش هست که به دلیل بی‌پولی، شرکت ممکنه شیرینی و آجیل نده. البته فقط حرفش هست و امیدوارم شایعه باشه. حالا همه دارند میگن :"ای واااای با این گرونی چیکار کنیم؟ شیرینی و آجیل چه جوری بخریم؟"

جونت بالا بیاد. اون موقع که ناشکری میکردی باید اینجاش رو هم میدیدی.

 

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢۱ ] [ ۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز یه فیلم دستم رسید که خدابیامرز فریدون مشیری خیلی جدی داشت یکی از اشعارش رو توی یه جمعی میخوند.

شعر و عکس‌العمل شنوندگان به شرح زیر است:

گفت دانایی که گرگی خیره‌سر 

هست پنهان در نهاد هر بشر

لاجرم جاری است پیکاری سترگ 

روز و شب مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست  

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجورِ پریش  

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

ای بسا زورآفرین مرد دلیر  

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را دراندازد به خاک  

رفته‌رفته می‌شود انسان پاک

وانکه از گرگش خورد هر دم شکست  

گرچه انسان می‌نماید گرگ هست

وانکه با گرگش مدارا می‌کند  

خلق و خوی گرگ پیدا می‌کند (هرهر- صدای خنده شنوندگان)  (لبخند مشیری)

در جوانی جان گرگت را بگیر  

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر (هرهر- خنده شنوندگان) (لبخند مشیری)

روز پیری گر که باشی همچو شیر  

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می‌درند 

گرگهاشان رهنما و رهبرند

این که انسان هست این‌سان دردمند    

گرگها فرمانروایی می‌کنند

وان ستمکاران که با هم محرمند  

گرگهاشان آشنایان همند

گرگها همراه و انسانها غریب  

با که باید گفت این حال عجیب

من هر چی فکر کردم دلیل خنده مردم رو نفهمیدم.

بانمکیش اینه که خود مشیری هم از خنده مردم لبخند میزد.

من اگه جای اون بودم یهو عصبانی میشدم میگفتم ساکت! دارم شعر جدی میخونم مگه جوک شنیدید؟   

 

 

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢٠ ] [ ۳:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

گفتم به مناسبت سال نو یه صفایی به قالب وبلاگم بدم.

امسال زدم تو کار سبز.

سررسیدی که توی پست قبلی گفتم هم رنگش سبزه.

    

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٩ ] [ ۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

قبل از عید 91 یه سررسید خریدم به نام بسته مدیریت فردی و یه سری اهداف برای سال 1391 نوشتم. هر ماه جدید که شروع میشد اولش یه خورده از اون اهداف رو برای اون ماه مینوشتم و در شروع هر هفته برای اون هفته. احساس میکردم هدفهام بزرگ هستند یا خودم تنبل هستم چون نمیتونستم به صد در صد برنامه هام برسم.

اما الان که آخرای سال 91 هست وقتی برمیگردم و سررسید رو نگاه میکنم میبینم به بالای شست درصد اهدافم رسیدم. احساس خوبی بهم دست داد. آدم حتما نباید نمره‌اش بیست از بیست باشه.

چند روز پیش رفتم یه سررسید نسبتا کوچک ولی جادار برای سال 1392 خریدم. برای خودم چهارده تا هدف ریز برای سال 1392 تعریف کردم و نوشتم که اگه کلی بهش نگاه کنم شامل سلامت،ثروت، روابط اجتماعی، کار، دانش و هنر میشه. اهداف ماه فروردین رو هم نوشتم.

خدا کنه امسال بتونم به بیشتر از شست درصد اهدافم برسم.

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱۸ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

سایت راز هر چند روز یه بار برام ایمیل میفرسته. ایمیل امروزش این بود.

 

You cannot create in another's life against their will, but if it is something they want, your thoughts are a real force that helps them

 

واقعا راست میگه. این همه آدم که با وجود فکر و دعا و اندیشه مثبت اطرافیانشون هر روز بیشتر دارند به قهقرا میرند، دلیلش اینه که خودشون تغییر نمیخوان.

نمیخوای نخواه! اصلا دیگه برات فکر مثبت نمیفرستم. فقط برای خودم فکر مثبت میکنم.

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٦ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ ] [ ۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

از جمعه تا دوشنبه کیش بودم. جای همگی خالی.

یه کم گرم بود. به خصوص توی آفتاب و اگه باد نمیومد.

مثل همیشه با تور قدس گشت رفتم که همیشه هم از پرواز راضی هستم هم از هتل.

پرواز کیش‌ایر بود و هتل هم شایان.

تقریبا هر جا که میشد رفت از کیش و خوش گذروند رو رفتم.

پارک دلفینها که 8 سال پیش فقط نمایش دلفینها رو داشت الان توی یه استخر بزرگ نمایش شیر و گراز دریایی هم داشت.

من برای همه حیوونای سیرک دلم میسوزه ولی استثنائا برای اینا دلم نمیسوزه. احساس میکنم به خودشون هم داره خوش میگذره.

روی بلیت پارک دلفینها به صورت کاملا زورکی، باید باغ پرندگان و سیرک رو هم دید. البته باغ پرندگان خوب بود. یه چیزی تو مایه‌های باغ پرندگان اصفهان. به نظر من باغ خزندگان هم داشت شامل مار و سوسمار و ایگوآنا. با ایگوآنا هم عکس گرفتم!

آکواریوم هم بود که تو هر بخشش یکی یا چند تا از ماهیهای خلیج فارس رو گذاشته بودند. آکواریومش خیلی خوب بود.

کاریز فوق‌العاده بود. تقریبا کامل شده بود ولی کامل کامل نه. قراره توی مسیرها آب و قایق بذارند.

شهر حریره و بندرگاه و درخت لور قدیمی رو ندیده بودم که اونها هم خیلی خوب و جالب بود.

کشتی یونانی هم که از وسط داشت میشکست. واقعا حیف. یعنی نمیشه یه فکری برای حفظش کرد؟ منظره‌اش توی غروب قشنگه.

از کلبه هور واقعا هر چی بگم کم گفتم. خیلی زیبا بود. کاش میشد آدم هر روز بنشینه و منظره غروب رو از اونجا نگاه کنه.

برای خرید هم که فقط پردیس2 و تا حدودی مرکز تجاری کیش.

تفریحهای دیگه مثل دوچرخه سواری، قایق‌سواری و segway رو هم امتحان کردم.

هر طرف هم نگاه میکردی پر بود از آدمهای آسیای جنوب شرقی. نمیدونم اینا اینجا چیکار داشتند میکردند. توی ولایت خودشون سوسک هم گیرشون نمیومده بخورند اینجا اومدند برا خودشون خوش میگذرونند.

الان با انرژی کامل توی شرکت نشستم و کار میکنم.

واقعا اینقدر که میگن مردم ایران افسرده و مریض و عصبی هستند به نظر میرسه بیشتر شامل مردم تهران باشه. هر شهرستانی که من رفتم مردم حداقل آرامششون خوب بوده. توی تهران از صبح که آدم میخواد بره سرکار همه جر و بحث و دعوا و بوق ماشین میشنوه. ولی من این وضعیت رو توی شهرهای دیگه ندیدم هرچند وضعیت مالی مردم توی شهرستانها پایینتره و بیکاری هم بیشتره ولی کمتر عصبانی هستند. البته از افسردگیشون خبر ندارم. در مورد مردم شیراز که چند سال پیش دیدمشون میتونم بگم اصلا چیزی به نام افسردگی اونجا وجود نداره. خیلی باحال و شادند.  خنده

 

پ.ن: ایران یعنی سوار قایق بشی روی آبهای خلیج فارس. قایقران لهجه عربی داشته باشه و برات آهنگ بریباخ بذاره.

ایران یعنی توی رستورانی جنوبی بشینی. برات میرزاقاسمی شمالی سرو کنند و صدای خواننده ای که اصالت کُرد داره رو بشنوی.

ایران همین شکلی قشنگه.

 

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

من حالم خوبه

 

من حالم عالیه


قراره تا شب کلی اتفاقهای خوب بیافته.


از صبح دارم اینو میگم.

میدونید چرا؟

صبح پاشدم دیدم نوسان برق زده آیفون تصویری نازنین و تلفن بیسیم عزیزم رو سوزونده. از سایر ضرر و زیانهای احتمالی هنوز خبری در دست نیست.

  

بعدش پاشدم بیام سر کار وسط راه زمین یخ زده بود  کله پا شدم الان یک سری نواحی از بدنم دچار درد و کوفتگی شده.

   

ولی من حالم خوبه.

مطمئنم هر چی قضا بلا بود گذشت و رفع شد.


[ ۱۳٩۱/۱٢/٩ ] [ ٩:٥٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دیدید وقتی توی تاکسی یکی پیاده میشه آدم چه ذوقی میکنه؟ من با خودم میگم آخ جون یارو پیاده شد جا باز شد.

نمیدونم چرا وقتی یکی از شرکت میره من همین حس رو دارم. انگار اون بیچاره جای منو تنگ کرده بوده.

یعنی یه همچین آدمی هستم من.

شرکتمون هم تا 16 فروردین تعطیل شد. من میخواستم برم سر کار. عید شرکت رو دوست دارم. خیلی خلوته.   

 

قابل توجه خوانندگان محترم: شرکت ما از 29 اسفند تا 16 فروردین تعطیله. اشتباه برداشت نکنید.

[ ۱۳٩۱/۱٢/٧ ] [ ۳:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

دوباره این سندروم به هم ریختگی روح و روان در اسفند اومده سراغ من.همش دارم به خودم تلقین میکنم من الان حالم خیلی خوبه. البته بی تاثیر هم نیست. بهتر از حرف زدن با مشاور و روانشناسه.


حالا تو این بیحالی دوستم یه تیکه از مستند ضجه رو هم برام فرستاده. خانمه 6 تا بچه داره یکی بهش سر نمیزنه تو خانه سالمندان.

راسته که میگن یه مادر ده تا بچه رو نگه میداره اما ده تا بچه یه مادر رو نمیتونند نگه دارند.

حالا نگهداری مهم نیست. شاید توی خانه سالمندان خیلی بهتر هم پرستاری کنند ولی آدم هفته‌ای یه بار که میتونه حال و احوال کنه.   

 

[ ۱۳٩۱/۱٢/٧ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

چند وقت پیش با مسیو رفته بودیم رستوران، یه پسر بچه فالفروش اومد تو گفت فال بخرید. یه فال ازش خریدیم بعد با گردن کج گفت پول بدید گرسنمه. مسیو هم گفت "یه چیزی سفارش بده برات بخرم."      گفت: "نه! پول بده خودم میرم ساندویچ میخرم."      مسیو هم بهش پول داد اونم رفت. 

چهارشنبه رفتم اسکان یه پیراشکی خریدم که قبل از کلاس بخورم نشسته بودم لب حوض اسکان داشتم برای خودم خیالپردازی میکردم که یهو دوباره اون بچهه پیداش شد. یه جوری که آدم کوفتش بشه گفت گرسنمه پول بده ساندویچ بخرم. گفتم بریم بالا برات خوراکی بخرم. باز هم گفت :"نههههه! پول بده خودم میرم ساندویچ میخرم." منم گیر دادم که نه مگه گرسنه‌ات نیست. میریم طبقه بالا هر چی دوست داشتی سفارش بده برات میخرم. یهو راهش رو کشید و رفت سراغ نفر بعدی.  

واقعا این پولی که به اسم ساندویچ و به قیمت کوفت کردن غذای ملت میگیره خرج چی میشه؟ خرج مواد پدر و مادر معتادش؟ خرج مواد برای خودش؟ میره تو جیب رییس باندش؟ 

ما برای چی داریم توی این مملکت مالیات میدیم. اگه فکر میکنید خرج بهزیستی و بچه‌های بی‌سرپرست و بدسرپرست میشه سخت در اشتباهید.

مالیات برای اینه که وقتی این بچه بزرگ شد و دزد یا قاتل و قاچاقچی شد خرج اعدامش کنند.

بالاخره اعدام خرج داره.


 

[ ۱۳٩۱/۱٢/٥ ] [ ٩:٠٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها نوشته رضا قاسمی رو تموم کردم. گفتم حالا که دور همیم یه چند جمله‌اش رو اینجا بنویسم.

"تاریخچه اختراع زن مدرن ایرانی بی‌شباهت به تاریخچه اختراع اتوموبیل نیست. با این تفاوت که اتوموبیل کالسکه‌ای بود که اول محتوایش عوض شده بود (یعنی اسبهایش را برداشته به جای آن موتور کار گذاشته بودند) و بعد کم کم شکلش متناسب این محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود، کار بیخ پیدا کرده بود. طالب شرکت پایاپای مرد در امور خانه بود اما در همان حال مردی را که به این اشتراک تن میداد ضعیف و بیشخصیت قلمداد میکرد. خواستار اظهار نظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یک نقطه‌نظر جدی کوششی نمیکرد. از زندگی زناشویی ناراضی بود اما نه شهامت جدا شدن داشت و نه خیانت. به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما وقتی کار به جدایی میکشید به جوانی‌اش که بیخود و بیجهت پای دیگران حرام شده بود تاسف میخورد."

 

یه جمله دیگه هم بود که کلی من رو خندوند. با عرض معذرت جمله‌اش ناجوره. یه آدمی به نام فریدون که توهم داره میره با یه نوازنده کمانچه دعوا میکنه میگه تو با سازت داری میگی "فریدون جاکش یلی بود در باستیل"

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱ ] [ ۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

سه تا خانم دور و بر میز من توی شرکت میشینند که به گفته خودشون تفریحشون غذا خوردنه.

به طور متوسط هر روز یک ساعت از زمان کاری رو فقط از غذا حرف میزنند.

امروز هم درباره طرز تهیه دلمه بادنجان مذاکره میکردند و ختم جلسه‌شون هم درباره خوراک لوبیاسبز شرکت بود که انگار آب بستند توش.چرا توش کوفته قلقلی نمیریزند و به جاش گوشت چرخ کرده معمولی میریزند؟  

یکیشون هم سر ناهار دائم کله‌اش توی بشقاب بقیه است. این چه؟ تو چی آوردی؟ چه جوری پختیش؟ غذای شرکت امروز چیه؟ چرا این رنگیه؟ من با رب دوست دارم. 

 

خدا رو شکر من دیگه ناهار نمیخورم وگرنه مطمئنم یه روز کله‌اش رو توی یه بشقاب غذا فرو میکردم تا در همون شرایط به رحمت ایزدی بپیونده و به آرزوش یعنی مرگ با غذا برسه.  

 

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب