رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

این مکالمه چند روز پیش من و همکارم یعنی مستر "س" هست.

من: چرا جواب ایمیل شماره a رو نمیدید.

س: حل شد.   

من: یعنی چی؟

س: با کارفرما حرف زدم حل شد.

من: از این به بعد با کارفرما قرار مدار میذارید منو در جریان بذارید. 

س:------  {سکوت مطلق}      

 

 

مکالمه امروز من با کارفرما

کارفرما: خانووووووم جواب ایمیل a  چی شد؟

من: س به من گفت که حل شده.

کارفرما: نه بابا حل کدومه؟ بهش بگید تا ظهر امروز جواب بده. 

 

 

مکالمه بعدی من با "س"

من: کارفرما دنبال جواب ایمیل a است. همون که گفتی حل شده!!!

س: من وقت ندارم.  

من: یعنی چی وقت ندارم؟ یه تاریخ بگو من به کارفرما بگم.

س: نمیگم.  

 

 

جناب "س" من میدونم و تو.

چنان حالی ازت بگیرم که عزرائیل به حالت گریه کنه.  

 

پ.ن: ایمیل زدم به همه مدیرا زیرابش رو زدم. دو دقیقه نشد که جواب داد.   

[ ۱۳٩۱/۱۱/۳٠ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

 

نمیدونم راسته یا شایعه است. همکارام میگفتند امسال ورود نمادهای ولنتاین به کشور ممنوع شده و جشن ولنتاین غیرقانونیه. حالا انگار قبلش قانونی بود.

به هر حال من و مسیو که همیشه میگفتیم حوصله این لوس بازیا رو نداریم امسال ولنتاین جشن گرفتیم.  

شافی کاپ (یه چیزی تو مایه های کافی شاپ) رفتیم. کادوی قلب قلبی خریدیم.

خلاصه اینکه به مبارز مدنی تبدیل شدیم.  

البته قبلش هم مبارز مدنی بودیم. چون هر کس توی ایران تمیز باشه، خوشحال باشه، عطر بزنه، ماهواره ببینه، عین آدم لباس بپوشه و..... مبارز مدنی محسوب میشه. 

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٧ ] [ ٧:٢۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

کاشکی ما هم توی ولایتمون یه جاهایی داشتیم مثل کافه شبانه ونگوگ. آدم وقتی خسته بود یا گرسنه‌اش بود میرفت اینجا مینشست یه چای یا یه خوراکی سفارش میداد یه استراحتی میکرد بعد میرفت دنبال کاراش.

الان من از خستگی دارم میمیرم. یه کم گرسنه‌ام هم هست. میخوام برم کلاس زبان. از شرکت تا کلاس یه جای درست حسابی پیدا نمیشه آدم بشینه یه چیزی بخوره.

فقط یه کافی شاپ تاریک دخمه‌ای هست. یادش به خیر یه بار با فرناز جون و یه بار هم با آنای عزیز رفتم اونجا. البته خوراکیاش خوشمزه است ولی الان که هوا خوبه آدم دلش هوای تازه میخواد نه دود سیگار.

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٥ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دیروز رفتم عکاسی یه عکس پرتره ساده میخواستم. بیشتر میخواستم آتلیه طرف و کارهاش رو ببینم. و ببینم که کارش خوب هست یا نه. 

برای یه عکس پرتره صد تا فیگور گرفتم. نمیدونم اگه عکس تمام قد بود دیگه چیکار میکردم.

نمونه کارهاش رو که میخواستم ببینم گفت من روی عکسام خیلی کار میکنم. یه سری عکس نشونم داد قبل و بعد. یادش به خیر یه زمانی ملت میخواستند برن عکاسی میرفتند آرایشگاه کلی بزک دوزک میکردند که عکسشون قشنگ بشه.

طرف عکس انداخته بود هپل کامل.

آقای عکاس از توش یه حوری پدید آورده بود. 

به این نتیجه رسیدم آدم با حوله حمام هم بره عکس بگیره یه کاری با عکس میکنند که انگار لباس شب خفن پوشیده.  

 

 

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٥ ] [ ۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

پیرو دعوت دوستم آمفوتریسین بی این پست رو مینویسم.

 

من وبلاگم رو  دوست دارم چون:

1- اینجا بین زمان فکر کردن و حرف زدنم یه وقفه‌ای هست پس بهتر حرف میزنم.

2- بین زمانی که از طرف دوستانم شنیده میشم تا زمان پاسخدهی اونها هم یه وقفه‌ای هست پس پاسخهای بهتری میگیرم.

3- دوستان مجازی زیادی دارم که بیشترشون رو ندیدم و میتونم با فکرم چهره و خیلی از خصوصیاتشون رو تجسم کنم.

4- از دنیای فانتزی بیشتر از واقعی خوشم میاد.

 

مسابقه

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٤ ] [ ۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

رفتم بقالی میگم چیپس یامی دارید؟ میگه : یوخ

میگم پرینگلز دارید؟ میگه: یوخدی. فیدل داریم. ته مغازه است.

 

یه فیدل خریدم.  روش نوشته فیدل یعنی سالم و باقی.

من تا حالا فکر میکردم فیدل فقط اسم رهبر کوبا است نگو اسم چیپس هم هست. 

 

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٤ ] [ ٩:٢۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دیروز یه چند ساعتی گِل بازی یا گُل بازی کردم.  

یه سری گلدون بردم توی حمام و خاکشون رو عوض کردم و یه چند تا گیاهی هم که توی آب گذاشته بودم و ریشه داده بود رو کاشتم.

از فرق سرم تا نوک پام هم خاکی شد.

خیلی کیف داشت. یعنی عاشق خاک‌بازی‌ام.  

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ ] [ ۸:۳٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

صبح تا بیام سر کار یه بیست دقیقه‌ای توی تاکسی‌ هستم.

همش یادم میره یه چیزی بریزم توی گوشی موبایلم و تا مقصد گوش بدم.

مجبور شدم به صدای رادیوی ماشین گوش کنم.

عین این بیست دقیقه رو داشت میگفت "ای ایران سرافراز! ای ایرانی قهرمان! بهشت هم اینجوری نیست. تو آخرشی. "      

وقتی پیاده شدم با خودم گفتم نکنه واقعا اینجوریه و من اشتباه میبینم.   

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

غروبا که میشه روشن چراغا   میان از مدرسه خونه کلاغا.....

چند روز پیش توی برنامه دکتر کپی من و تو یه عکس از چند تا زن پوشیه به صورت و چادر بر سر رو  گذاشته بود و میگفت نظرتون رو بگید.

یکی هم این شعر رو براشون فرستاده بود.

خوب به کسی چه یا دلشون میخواد اینجوری لباس بپوشند یا بهشون تحمیل شده.

تازه اگه از اون شرایط پر خرافاتی  که اینا رشد کردند و زندگی میکنند باخبر بشیم به جای مسخره کردن غصه میخوریم. 

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٢ ] [ ٦:٥۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

امروز شرکت نیمه تعطیله.

چون فردا تعطیله خیلی ها نیومدند. به قول دکتر رضوانی کل سال توی ایران بین  التعطیلینه. بین عید نوروز امسال و عید سال دیگه! 

صبح اومدم یه دو ساعتی کار کردم بعدش نشستم سر مطالعه. اینقدر خر زدم خر زدم که دیگه الان چشمهام داره آلبالو گیلاس میچینه.  

اول یه هفت صفحه از کتاب حاجی مراد رو خوندم انگلیسی و فارسی. ترجمه همایون صنعتی خیلی باحاله. اینکه میگه من مترجم حرفه‌ای نیستم رو کاملا درست میگه. جمله ها رو کوتاه و منقطع ترجمه کرده اما نرم و دلنشین. خیلی از ترجمه‌اش خوشم میاد.

بعد یه جلسه دیگه از کلاسهای رضوانی رو دوره کردم. بعد هم کتاب "همنوایی شبانه ارکستر چوبها" رو خوندم.

الان دیگه واقعا نمیتونم کتاب بخونم.

موندم اون موقع که کنکور داشتم یا دانشگاه میرفتم چه جوری مینشستم ده دوازده ساعت درس میخوندم.

 

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢۱ ] [ ۳:٥۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

به نظر من دمپختک یه غذای هنریه.

رنگش رو ببینید. یه رنگ خاصی بوده به نام زرد سلطنتی که فقط خاقان چین اجازه داشته بپوشه. به نظر من دمپختک اون رنگیه.

اگه خاقان زنده بود حتما ممنوعش میکرد.

در کنار دمپختک معمولا یه ترشی‌ای، گوجه ای چیزی هم میذارند.

فقط ترکیب رنگ این عکس رو  ببینید. خدا وکیلی آخر هنری نیست؟

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٠ ] [ ٥:٢۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]


 

من کارم یه جوریه که همش باید برم جلسه. یه روز که جلسه ندارم احساس میکنم بیکارم. امروز هم جلسه نداشتم.استراحت کردم.  

امروز مسیو توی شرکتشون از کتابرانه دعوت کرده بود نمایشگاه بزنند. صبح ساعت 10:30 با اتوبوس رفتم شرکت مسیو. اتوبوس اون ساعت خیلی خوبه. اصلا شلوغ نیست. آدم راحت میشینه و توی مقصد راحت پیاده میشه.

توی اتوبوس آدم هی ملت رو نگاه میکنه میره توی فکر. مثلا یه خانمی سوار شده چادر و مقنعه و مانتوش کهنه کهنه. ساعت 10:30 قیافه خسته. معلومه که کارش سخت و زیاده. احتمالا به دلیل فقر، سو‌تغذیه هم داره. سه چهار تا بطری روغن هم توی یه کیسه دستشه معلومه از یه تعاونی ای چیزی خریده. بنده خدا معلومه که فقیره. اونوقت یه بچه ناز تپل خوشگل هم توی بغلش خوابیده. آخه چرا بچه‌دار میشی؟ البته که همه بچه‌ها نباید مثل شاهزاده‌ها زندگی کنند ولی یه حداقلی رو که باید داشته باشند. وقتی نمیتونی پول غذا و لباسش رو بدی معلومه خبری از آموزش درست حسابی و کتاب و تفریح و ورزش هم نیست.

چه میدونم لابد اون زنهایی هم که ماشین آْخرین مدل سوار میشن و صبح تا غروب مشغول خرید و آرایشگاه رفتن هستند من رو که میبینند میگن خوب کاری میکنه بچه‌دار نمیشه. این چه زندگیه؟ همش سر کار میره اونم با تاکسی!

حالا کتابرانه چیه؟‌یه خانم و آقا هستند که توی ماشینشون کتاب و سی‌دی میفروشند. خیلی باحال بود. منم چهار تا کتاب خریدم. بعد هم برگشتم شرکت.

عصر هم که کلاس.

 

جاتون خالی دیروز یه عالمه اسپاگتی درست کردم. یه عالمه خوردم. باز هم یه عالمه مونده بود. شام هم اسپاگتی خوردم.

طرز تهیه اسپاگتی:

من دوست دارم پر مایه باشه. برای همین کلی سویا رو خیس میکنم. این سویاهای توی بقالی رو دوست ندارم. از یه مغازه که مال انجمن گیاهخوارانه سویا میخرم.

خلاصه سویا آبزده رو با یه پیاز میریزم توی مولینکس و خرد و خاکشیرش میکنم. بعد با یه کم روغن روی گاز تفت میدم. وقتی پخت قارچ میریزم توش میذارم بپزه. وقتی آبش رفت. نمک، فلفل سیاه، زردچوبه، رب، شکر، سرکه، نعنا، یه کم آب میریزم توش میزارم بپزه و خوشرنگ بشه. بعد یه کنسرو نخود‌سبز هم که جوشوندم خالی میکنم توش.

توی یه قابلمه هم آب جوش میارم. توش روغن و نمک میریزم و اسپاگتی رو آبکش میکنم. من ماکارونی دراز معمولی یا فتوچینی دوست دارم.

بعد از آبکش اینا رو قاطی میکنم. اسپاگتی شما آماده است.

موقع سرو دوست دارم دور بشقاب گوجه‌فرنگی بذارم. روی اسپاگتی هم روغن زیتون و سس گوجه میریزم.

به به بفرمایید نوش جان

 

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ ] [ ٩:٥٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

من از پاپ و کشیشهای واتیکان خوشم نمیاد. چون همه لباسها و مراسمشون خیلی زرق و برقدار و مجلله. هیچ حالت روحانی‌ای درشون نیست. از کشیشهای زمان بیزانس هم که  بیزارم چون یاد یه آدمهایی میافتم که نمیتونم بنویسم!

اما از این کشیشهای سیاهپوش لباس دراز فعلی خوشم میاد.

فکر کنم دلیلش هم فیلمها و کتابهایی هست که  توشون کشیشها شخصتهای مثبتی بودند. مثلا فیلم "من اعتراف میکنم" هیچکاک. یا مثلا داستان "مسموم‌کننده" اریک امانوئل اشمیت.

تفاوت کشیشهای دوره بیزانس با کشیشهای محبوب من فقط یکچیزه که باز هم نمیتونم بنویسم!

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱٧ ] [ ۸:٤۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

از مرخصیهای امسالم یه چند روزی مونده. میخواستم این هفته یکروز رو به خودم استراحت بدم و نرم سر کار. کلی برنامه‌ریزی هم کرده بودم که امروز عدس پلو میپزم و نقاشی میکشم. یه فیلم هم میبینم.

 

امروز یه جلسه ستم با یه پیمانکار دوزاری داشتم میخواستم بپیچونم.

صبح زنگ زدم گفتم نمیام بعد هم با مامانم رفتیم دکتر. از مطب دکتر که برگشتیم اومدیم ونک. دیدم نمیشه تا اینجا اومدم دلم نمیاد سر کار نرم. پاشدم اومدم شرکت.

عصر هم رفتم به جلسه کذایی. آما اگه شما یک کلمه حرف زدید من  هم زدم.

جلسه همش درگیری با پیمانکار بود. منم گفتم ولش کن اعصابم خورد میشه پیر میشم. مثل یه پرنسس نشستم چای خوردم و تماشا کردم. والا! به من چه. اون موقع که میخوان پیمانکار بگیرند هیچ کی نمیگه شماها هم آدمید بیاید نظر بدید. بعد که خرابکاری میکنه ما باید بشینیم تو جلسه راهکار بدیم. تازه اگه این پیمانکارهای طلبکار قبول کنند. همش میگن همینه که هست. انگار جای کارفرما و پیمانکار عوض شده.

شب هم اومدم خونه از خستگی به جای عدس پلو فقط پلو سفید پختم.

از برنامه‌های امروز حتی یکیش رو که همانا عدس پلو بود، نتونستم اجرا کنم.

 

 

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱٦ ] [ ۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یه چند روزی حالم اساسی بد بود. از هیچ چیز لذت نمیبردم. توی این وبلاگ هم اینقدر حرفهای منفی نوشته بودم که گفتم یه چند روزی درش رو گل بگیرم تا حالم خوب شه.

الان خوبم.

جواد بودن خیلی هم بد نیست. گاهی حال آدم رو بهتر میکنه.

فیلم راز (البته راز خیلی هم جواد نیست). صدای احمد حلت. ماتیک قرمز. خرید و.... گاهی حال آدم رو از این رو به اون رو میکنه.     

حالا که حالم بهتره دارم فکر میکنم چرا هفته پیش اینقدر داغون بودم. نتیجه ایمیلهای فلاکتبار دوستان و همکارانمه و همینطور بحث دائمی گرونی و افزایش قیمت توی شرکت.

دست قطع میکنند؟ سنگسار میکنند؟ خوب چیکار کنم؟ ما هم مثل ملت افغانستان دیگه. بلکه خدا خواست و دستی از غیب (!) رسید و ما رو هم نجات داد.

ایمیلهای مشابه پیش از خوندن پاک میشند.

شیر گرون شد؟ ماست گرون شد؟ جنبه مثبتش اینه که در نهایت دولت ورشکست میشه و سلطنت گدایان تازه به دوران رسیده به انتها میرسه. ما هم مثل ملت چک و مجارستان و بلغار و... بالاخره یه خاکی بر سرمون میکنیم دیگه.

از دیروز هر موقع یکی از همکارها شروع میکنه به غرغر از گرونی فورا هدفون میذارم و سلین دیون گوش میدم.

Je voudrais passer l'océan

مرسی از همه دوستان عزیزم که این چند روز حالم رو پرسیدند به خصوص آنا (آرزوی خدا)، کرونا و مهدی.  

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱٥ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

خوبم چشمک

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱٥ ] [ ٩:٠٢ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

وقتی مدرسه میرفتم به ما میگفتند تعدادی از آدمها بودند که اینها معصوم آفریده شدند و اصلا هیچ گناهی نمیکنند. یعنی اصلا فکر گناه هم نمیکردند.

مثلا همینطور که من الان نسبت به گناه دزدی معصوم هستم یعنی اصلا فکر هم نمیکنم که میتونم به اموال کسی دستبرد بزنم اونها نسبت به همه کارهای بد و اشتباه معصوم بودند.

فکر میکنم این آموزش باعث شده که خیلی از ماها آدمها رو یا سفید ببینیم یا سیاه. ربطی هم به شخصیتهای مذهبیمون نداره. مثلا بیشتر آدمها حاضر نیستند قبول کنند که افراد خونواده‌شون به خصوص پدر و مادرشون ممکنه کار بد و اشتباهی توی زندگیشون انجام داده باشند.

اصلا تعریف گناه و اشتباه چیه؟ یه چیزایی الان از نظر ما اشتباهه که قبلا خوب و درست بوده. مثلا داشتم یه ایمیل درباره سلطان حسین صفوی میخوندم.کارایی که اون بشر کرده اون موقع بهش میگفت سلطان جمشید نشان اما اگه الان بود میگفتند اختلال سایکوسکچوال داره میبردند دیوونه‌خونه بستریش میکردند. این البته محض نمونه بود.

آدمیزاد سیاه و سفید نیست. خاکستریه. معصوم و غیرمعصوم هم نداره. بهترین آدمهای روی زمین ممکنه کاری کنند که از نظر ما اشتباه باشه. بدترین آدمها هم ممکنه یه حسنهایی داشته باشند که ما نمیبینیم.

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱۱ ] [ ۸:۳٦ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دیروز یکی از همکارهام خداحافظی کرد و رفت استرالیا....

واقعا خوش به سعادتش

دیگه روزنامه رو که باز میکنه خبر اعدام و قطع ید و سنگسار و شلاق نمیخونه.

وضع اینترنتش هم اینقدر فلاکتبار نیست.

بچه اش هم توی مدرسه درسهای مفید میخونه نه یه مشت اراجیف و خالیبندی.

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱٠ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز داشتم فکر میکردم چی میشد کیبوردها اینقدر هوشمند بودند که هر وقت ما توی فکرمون اراده میکردیم فارسی یا انگلیسی میشدند به این نتیجه رسیدم الان هم هوشمندند.

هر وقت میخواهیم فارسی بنویسیم انگلیسی مینویسند. هر وقت میخواهیم انگلیسی بنویسیم فارسی مینویسند.

[ ۱۳٩۱/۱۱/۸ ] [ ٤:٢٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

برای ارتا که با کامنت خصوصی نشانی لویز هی رو خواسته بود:

لوییز هی

سایتش بخش contact us  داره.

[ ۱۳٩۱/۱۱/٦ ] [ ۸:۱٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

جاتون خالی چند وقت پیش رفته بودم تئاتر "شب‌به‌خیر مادر". تئاتر خوبی بود. هم نمایشنامه و هم اجرا. غیر از من و مسیو، ده دوازده نفر دیگه هم توی سالن بودند. بقیه سالن خالی بود. هر چی حساب کردم نفهمیدم با دو ماه اجرا چه درآمدی به کارگردان و هنرپیشه ها و عوامل پشت صحنه میرسه.

هفته پیش رفتم سینما. فیلم "پذیرایی ساده". به نظرم فیلم خوبی بود. آدم فکرش مشغول میشد. هنرپیشه‌ها هم خیلی خوب بودند. به خصوص ترانه علیدوستی. عصر جمعه رفتم سینما توی اوج بیکاری. سینما هم تقریبا شلوغ بود. نصف سالن پر شد! بر خلاف همیشه که فقط دو ردیف تهش پر میشه. اونم سینمایی که از بهترین سینماهای ایران محسوب میشه.

من کله‌پاچه نمیخورم. اما اونا که اهلش هستند میگن یه کله‌پاچه‌ای معروف هست که صبحهای جمعه از پنج و شش صبح غلغله میشه. ملت از خواب صبح جمعه‌شون میزنند دست بچه‌های کوچولوی خوابالوشون رو میگیرند که بیاند و کلپچ بخورند.

میدونید دیگه توی ایران تفریحی غیر از خوردن وجود نداره.

سر ظهر یه سری به شاندیز و نایب و شمشیری بزنید. باید نوبت بگیرید. اونایی که میخوان بگن ما خیلی پولداریم گاهی یه پولی به دربان میدند تا نوبت جلوتر رو بهشون بفروشه.

تفریح دیگه اینه که میشه توی دهه اول محرم سوار ماشین شد و توی خیابونها دور دور کرد. آقا اینجا غذاش چیه؟ قیمه؟ زرشک پلو؟ بگیریم و به بیست تا غذای دیگه توی صندوق عقب اضافه کنیم.

یه تفریح کمیاب دیگه هم هست. نصیب هر کسی نمیشه. وقتی ضریح رو تو شهرها میچرخونند میشه از این ضریح رفت بالا و یا حتی زیر دست و پا له شد.

از اون جالبتر تفریحیه که جدیدا مد شده. میشه ساعت گذاشت و آفتاب نزده از خونه بیرون اومد و از درختای باغ خانه هنرمندان بالا رفت و به کشتن و اعدام کردن نگاه کرد.

یه تفریح صد در صد مجانی.

 

پیرو نظر مهدی این تفریح هم یادم اومد: تفریح خیلی جالب و سرگرم کننده ایه.  وقتی یه مشت روانی وحشی یه زن بدبخت رو دزدیدند و بعد از تزریق مواد مخدر بهش تجاوز کردند و بعد هم برهنه ولش کردند توی خیابون، میشه با موبایل ازش فیلم گرفت و خندید. هاهاها. چه قدر توحش خنده‌داره.

 

 

"بختش یار بود. در کشوری آدم نکشته بود که خرج سر بریدن برایش ناچیز باشد یا مخارج یک زندانی بی‌اهمیت." داستان بسیار گران - نوشته لئو تولستوی

 

[ ۱۳٩۱/۱۱/٤ ] [ ٧:٥٢ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب