رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

اون وقتها توی درسهامون میخوندیم  تنش خمش تنش شکست.

احساس میکنم دارم به تنش شکست نزدیک میشم.

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢٧ ] [ ۸:٠٥ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

مدت زیادی بود که تی وی ولایت خودمون رو ندیده بودم.

معمولا از چند شبکه mbc فیلم میبینم و یا فیلم‌های دانلود شده و یا خریده شده رو میبینم.

امروز گلاب به روتون به صورت اتفاقی سه دقیقه تی وی همینجا رو دیدم.

یه لحظه فکر کردم اگه یه آدم خارجی بیاد و همین سه دقیقه رو ببینه و بخواد قضاوت کنه چی میگه؟

 

 

 

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢٥ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

صبح بیدار میشیم با ماشین شخصی یا اتوبوس و تاکسی و مترو میریم سر کار. توی این فاصله چند تا آدم صدمه میبینند چند تا آدم صدمه میزنند نمیدونم.

سر کار و در طول روز هم این فرایند آسیب‌رسانی برقراره.

و شب البته خیلی بیشتر میشه. آمار خلاف و جرم شبها بیشتر از روزهاست.

ربطی هم به تهران و کابل و لوزان و تورونتو نداره.

احساس ناامنی عجیبی توی این دنیا میکنم. گاهی وقتها هم از رفتار آدمها اونقدر شرمنده میشم که میگم ایکاش آدم به دنیا نیومده بودم.

میدونم اگه برم پیش مشاور اون هم یه سری جمله تاکیدی مثل جمله‌های لوییزهی رو میگه برای تکرار. مثلا "در همینجا ایمن هستم. من امنیت خود را می‌آفرینم. در جهانم همه چیز نیکوست." تکرار این جمله‌ها شاید برای چند لحظه حالم رو خوب کنه اما چیزی از واقعیت ناامنی در جهان کم نمیکنه.

قبلا به خودم میگفتم "بیخیال. همه آدمها که مثل تولستوی فکر نمیکنند."

اما الان به این نتیجه رسیدم نه تنها تعداد بسیار محدودی از آدمها افکار ضد‌آسیب دارند بلکه خیل کثیری از آدمها اصلا فکر نمیکنند و متاسفانه خیلی از آدمها هستند که آگاهانه و با برنامه‌ریزی به دیگران آسیب میزنند.

 

 

 

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢٤ ] [ ۸:٢٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

برای اینکه حالم بهتر بشه به توصیه وبلاگ صبای عزیز امروز فیلم MARLEY & ME رو دیدم. خدا عمرت بده صبا جونم. کلا منو از حال و هوای اون فیلم اعصاب خردکنی که دیروز دیدم آورد بیرون.

یه فیلم صددرصد آمریکایی. خونه های بزرگ. ماشینهای بزرگ. خانواده های پر از بچه به اضافه حیوان خانگی. آسمان آفتابی. شغل پردرآمد. خلاصه از همین چیزایی که باعث شده بیشتر مردم دنیا آرزوی امریکن شدن داشته باشند.

فیلم درباره سگ خونواده و وابستگی اعضای خونواده به سگشون بود. اما  من مثل همیشه وقتی نگاهشون میکردم میگفتم اگه این سه تا بچه رو نداشتید چه قدر جذابتر بودید. اینم حس منه کاریش نمیشه کرد.

تازه مثل همه فیلمها زن و شوهره کلی عاشق معشوق بودند و برخلاف خیلی از زوجهای بچه‌دار دور و برم همش دنبال ضدحال زدن و ضایع کردن هم جلوی دیگران نبودند.

 

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢۳ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

انگار آدم یه وقتایی می‌افته روی دور بدبیاری.

از یکی دو روز پیش چند تا فیلم دانلود کردم. حالا روی چه حسابی؟ روی حساب اینکه توی ویکیپدیا نوشته بود برندون روث هنرپیشه سوپرمن توی این فیلمها بازی کرده.  من هم گفتم هنرپیشه‌اش که خوشگله، فیلم سوپرمن هم که بد نبود سرگرم کننده بود لابد بقیه فیلمهاش هم خوبه. چهار تا فیلم ازش دانلود کردم.

فیلم اول informers  رو نتونستم کامل ببینم حالم بد شد. خیلی چندش بود. رفتم توی اینترنت بگردم ببینم داستانش چیه تازه فهمیدم برندون روث وسطهای فیلمبرداری ول کرده رفته اینقدر صحنه ناجور داشته. فکر کن آدم یه فیلم رو به خاطر یه هنرپیشه دانلود کنه بعد بفهمه طرف اصلا توی فیلم نیست!

فیلم دوم unthinkable  که موضوعش هم به جنگ سرد ربط پیدا میکرد. منم که عاشق فیلمهای این مدلی. با خوشحالی دانلود کردم. اینقدر صحنه شکنجه و کتک داشت نتونستم ببینم.

فیلم سوم scott pilgrim vs world بود که اونم یه کم زدم جلو خوشم نیومد. فیلمش درباره بچه مدرسه‌ایها بود. فیلم حسابی هم نبود. در پیتی بود. روث هم موهاشو زرد کرده بود یه ریخت زشتی شده بود بیخیال فیلم شدم.

آما فیلم چهارم! karla محصول 2006. اینقدر لجم گرفته بود از سه تا فیلم قبلی که گفتم این فیلم هر چی باشه میبینم. اول فیلم یه جوری بود که فکر کردم از این فیلمهای عشقولی نازه. یه خرده که گذشت دیدم نه صد رحمت به سه تا فیلم قبلی. درباره یه زن و شوهره که قاتل زنجیره‌ای میشند. اه اه. کارگردان هم نامردی نکرده بود هر چی صحنه چندش بود گذاشته بود توی فیلم. کل فیلم یک ساعت و 41 دقیقه بود. برندون روث بعد از گذشت یک ساعت و نیم از فیلم تازه ظاهر شد اونم به مدت حدود بیست سی ثانیه!

اینم نتیجه انتخاب فیلم فقط از روی قیافه بازیگر.

بدبیاری بعدی این بود که  اومدم برای خودم اسپاگتی با سبزیجات درست کنم. چیز خاصی توی مایه اسپاگتی نریختم ولی نمیدونم چرا اینقدر بدمزه شد. فکر کنم پیازش خیلی زیاد بود. حالا دلم نمیاد بریزمش دور. گذاشتم تو یخچال. اقلا گوشت هم نداره که ببرم بدم به یه گربه.

مرحله بعدی بدبیاری این بود که رفتم ببینم mbcها چی دارند. یعنی همگی با هم توافق کرده بودند که فیلم چرت بذارند.

حالا اگه شما فیلم خوب سراغ دارید معرفی کنید من دانلود کنم بشینم ببینم.

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢٢ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

کلیپ اون مردم آزاره رو دیدید که یهو میپره مردم رو هل میده یا خیسشون میکنه یا رو سرشون خاک میریزه بعد فرار میکنه.

من درکش میکنم. وقتی توی خیابون راه میرم فرضا یکی خم شده میخواد از صندوق عقبش ماشینش یه چیزی برداره دلم میخواد هلش بدم پرتش کنم تو صندوق. یا وقتی تو مطب دکتر نشستم دلم میخواد بند کفش بغل دستیم رو باز کنم. یا مثلا وقتی یه مغازه داری رو میبینم که داره چای میخوره دلم میخواد یهو بزنم زیر دستش چایی بپاشه تو صورتش.

فقط از واکنش ملت میترسم وگرنه حتما این کارها رو میکردم.

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢۱ ] [ ٦:۱٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

خیلی وقت پیشا توی یه مجله یه مقاله تحقیقی روانشناسی خوندم که نوشته بود قاضی‌ها به صورت ناخودآگاه برای متهم زیبا و جذاب چه زن باشه و چه مرد تخفیف قایل میشند ولی برای متهم زشت هیچ تخفیفی در نظر نمیگیرند.

یه بار هم یه برنامه علمی بی‌بی‌سی گذاشته بود درباره جراحی پلاستیک. اولش میخواست ببینه احساس انسانها نسبت به کسی که چهره نابود شده داره چیه. یه عالم عکس از آدمها با چهره‌های معمولی و چهره‌هایی که با تصادف، آتش‌سوزی یا اسید نابود شدند رو کنار هم قرار میداد و از یه نفر میخواست که دونه دونه اونها رو ببینه بعد با یه دستگاهی مغزش رو اسکن میکردند.

از طرف پرسیدند وقتی آدمهای زشت رو میدیدی چه حسی داشتی؟ اونم گفت ترحم.   ولی اسکن مغزش نشون میداد که وقتی این آدمها رو میدیده بخش ترحم مغزش فعال نبود بلکه قسمت انزجار و نفرت فعالیت میکرد.

قضاوت ما آدمها در مورد بقیه از روی نگاهیه که به چهره اشون میکنیم. به طوریکه گناه انسان زیبا رو بخشودنی میدونیم. از چهره زشت نفرت داریم. دلمون نمیخواد بگیم که ظاهربین هستیم اما ظاهربینی رو با خودمون حمل میکنیم و از وجودش بیخبریم چون توی ناخودآگاهمون فعالیت میکنه.

من تا به حال با هیچ آدم نابینایی از نزدیک آشنا نبودم. دلم میخواد بدونم آدمهای نابینا چه طور قضاوت میکنند؟ شاید نظرات اونا از ما بیناها بیغرضتر و درستتر باشه؟

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱٩ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 


 

یکی از همکارانم شش ماه قبل به همراه خانمش به فنلاند برای ادامه تحصیل در مقطع فوق لیسانس رفتند.

امروز اومده بود شرکت.

جوری از فنلاند تعریف میکرد که من تصور کردم از بهشت برگشته و مردمان فنلاند همه از ملائک بهشتند. و صد البته ایران یک جهنم وحشتناکه.

یکی از جمله های بانمکش هم این بود اگه بدونید اونجا اینترنت چه سرعتی داره!! انگار ما نمیدونیم.

درست مثل آدمی که از یک روستای دورافتاده و خشکسالی‌زده رفته باشه به تهران و بعد از شش ماه(!) برگرده  ولایتش و برای همولایتی‌هاش از جاذبه های تهران تعریف کنه.

ایران مشکلات خیلی زیادی داره. مشکلات اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و...

ولی هر چی فکر میکنم نمیفهمم چه طور ممکنه آدم توی شش ماه به این نتیجه برسه که فنلاند بهشته و ایران جهنم. اونم شش ماهی که به دانشجویی طی شده و هنوز وارد محیط کار نشده باشه.

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱۸ ] [ ۳:۱٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

وقتی توی تاکسی جلو میشینم از آدمهایی که اون پشت نشستند میترسم!   

یعنی وقتی پیاده میشم یه نفس راحتی میکشم.        

اصلا اگه جای بسته‌ یا جای خلوتی باشم و چند تا ناشناس پشت سرم باشند میترسم.           

خداوکیلی خیلی مسخره است.        

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱۸ ] [ ۸:٢۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

مصاحبه بی بی سی با ب.د.گ رو گوش میکردم.

نمیدونم من به بی بی سی بدبینم یا واقعا منظورش همینه؟

انگار میخواد بگه ببینید به چه روزی انداختیمتون؟ اگه دلمون بخواد ازتون شعبون بیمخ میسازیم اگه بخوایم ب.د.گ میسازیم. اگه امیرکبیری هم باشه توی حمام رگشو میزنیم.

چه میکنه این استعمار پیر.

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱٧ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دلم سریال میخواد.

نه از سریالهای کانال جم که هم بیمزه است و هم هر روزه.

از این سریالهایی که میشه یه فصل کاملش رو دانلود کرد و هر چند وقت دید هم نمیخوام.

دلم یه سریالی میخواد که هفته‌ای یه روز باشه. یه هفته منتظرش باشم.

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱٧ ] [ ٩:۱٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

توی کلاس زبان یه خانمی هست که ناشر کتابه. یکی از همکلاسیم برای کتابی که ترجمه کرده دنبال ناشر میگرده. خانم ناشر گفت اول باید بری دنبال مجوز. مجوز گرفتن به این راحتیا نیست. به همه چیز گیر میدند. حی به کلمات "بوسیدن و در آغوش گرفتن"

خیلی وقت بود برام سوال بود که چرا کتابهایی که میخونم جدیدا اینقدر پاستوریزه شدند. حالا جواب سوالم رو گرفتم.

حالم از هر چی که پاستوریزه است بد میشه. میخوام ازین به بعد از مغازه های لبنیاتی شیر و ماست باز بخرم.

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱٦ ] [ ۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

قوانین این دنیا ساده است.

هر چی حریصتر باشی پولدارتر میشی.

هر چی ننرتر باشی بیشتر ازت حمایت میشه.

هرچی تنبلتر باشی، آدمهای بیشتری زندگیت رو تامین میکنند.

هر چی بدجنستر و ظالمتر باشی بیشتر بهت خوش میگذره.

اینکه میگن "از هر دست بدی از همون دست میگیری" صد در صد دروغه.

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱٥ ] [ ۸:٥۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

چند وقتیه توی شرکت خیلی میبینم که همکارهام (از جمله خودم) دنبال یه شغل بیربط هستند.

همشون هم در گروه بچه درسخونهای عالم محسوب میشن.

فارغ‌التحصیلهای کارشناسی ارشد برق، پلیمر، شیمی و...

خیلی درباره اش حرف میزنند و تبادل نظر میکنند. یکی دوست داره کافی‌شاپ بزنه. یکی میخواد مزون خیاطی بزنه. یکی دلش میخواد شیرینی‌فروشی باز کنه.

واقعا چرا هممون دنبال یه راه گریز هستیم؟ چرا یه جراح یا مثلا یه تاجر نمیخواد شغلش رو از بیخ و بن عوض کنه؟ دوستم که فوق لیسانس برق شریفه معتقده که علتش اینه که مهندسها باهوشترند! اما من اینطور فکر نمیکنم. من فکر میکنم دلیلش اینه که با وجود این همه زمانی که گذاشتیم و درسهای خفن خوندیم و به ازای شغل خسته‌کننده و پرمسوولیتی که داریم، درآمدمون قابل قبول نیست.

فکر میکنم اگه درآمدها کفاف زندگی رو میداد دیگه کسی به مزون خیاطی و ساخت کارت پستال و ... برای کسب درآمد بیشتر فکر نمیکرد.

 

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱۳ ] [ ۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

صبح که میخوام به سر کار بیام اصلا دلم نمیخواد از تخت جدا شم. کافیه اون روز جلسه داشته باشم که کلا از صبح استرس با من باشه. توی جلسه قلبم تند میزنه و هی به خودم میگم آروم باش تو که ضعیف نبودی. عصر که میام خونه باوجودیکه توی خونه هم کار و مسوولیت زیاد دارم ولی احساس آرامش میکنم.   

حتما فکر میکنید من دچار مشکل روانی شدم که برای یه جلسه یا برای سر کار اومدن اینقدر حرص میخورم.

نه موضوع اینه که من خیلی حالم خوبه. خیلی آدم محکم و پوست‌کلفتی هستم.

طی یکماه گذشته یکی از همکارهام به دلیل بیماری افسردگی در بیمارستان بستری شد یکی دیگه هم به دلیل فشار کار دچار مشکل قلبی شده و فعلا بهش مرخصی استعلاجی دادند. 

وقتی آدم حس کنه برای کوچکترین اشتباه توبیخ میشه و این توبیخ شامل ضایع کردنش جلوی همه تا ندادن حقوق میشه حال بهتری نخواهد داشت.

حالا اگه توبیخ هست کاش تشویقی هم بود. منظورم تشویق پولی نیست. کاش یکی به آدم میگفت دستت درد نکنه.

حق اعتراضی هم وجود نداره. در صورت اعتراض حتی مسالمت‌آمیز هم حالگیری برقراره.

کار بینقص یعنی وظیفه، کار با کوچکترین خطا یعنی برو بمیر.     


 

 

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱٠ ] [ ۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

این آهنگ که نمیدونم اثر کیه بدجوری منو گرفته. متاسفانه بلد نیستم لینک آهنگ بذارم. شعرش رو میذارم. 


بودنت هنوز مثل بارونه،‌ تازه و خنک و ناز و آرومه

حتی الان از پشتِ این دیوار که ساختم تا دوسِت نداشته باشم

اتل و متل، بهار بیرونه، مرغابی تو باغش می‌خونه

باغ من سرده،‌ همه ی گُلهاش، پژمرده دونه دونه

 

بارون بارونه... بارون بارونه...

بارون بارونه... بارون بارونه...

 

دلم تنگه پرتقال من،‌ گلپر ِسبزه قلب زار من

منو ببخش از برای تو، هرچی که بخوای می یارم

اتل و متل، نازنین ِ دل، زندگی خوبه و مهربونه

عطر و بوش همین، غم و شادیِ کوچیک و بزرگمونه.

 

آهای زمونه، آهای زمونه،

این گردونه‌ات رو کی داره می‌چرخونه !؟

 

بودنت هنوز مثل بارونه، مثل قدیما پاک و روونه

از پشت این دیوار ِ بی‌رحمی که بین ما بود

آچین و واچین، عسل ِ شیرین،

قصه‌مون هنوز ناتمومه...

از اینجا به بعد کی میدونه که، چی سرنوشتمونه...

 

بارون بارونه... بارون بارونه...

بارون بارونه... بارون بارونه....

 

 

 

آهنگش سیگار میطلبه.

فقط من که سیگاری نیستم نمیدونم باید چیکار کنم. به جاش قهوه میخورم.  

[ ۱۳٩۱/۱٠/٩ ] [ ٩:٢۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

هوا بس ناجوانمردانه سرد است.

 

هاوا دا چوخ سویوقدور.

[ ۱۳٩۱/۱٠/۸ ] [ ٦:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

ضمائر اشاره:

این:  بو

آن: او

 

اینها: بونلار

آنها: اونلار یا اولار

 

ضمائر ملکی:

مال من: م       مال تو:   ن      مال او:  سی

مال ما: میز    مال شما:  نیز     مال ایشان:  لاری

 

مثال برای کلمه آنا که انتهایش حرف صدادار است:

آنام/آنان/آناسی       آنامیز/آنانیز/آنالاری

 

مثال برای کلمه کیتاب که انتهایش حرف بیصدا است:

کیتابیم/کیتابین/کیتابی    کیتابیمیز/کیتابینیز/کیتابلاری

 

چند کلمه:

دندان: دیش

مسواک: دیش فرچاسی   (همون فرچه دندان)

خمیردندان: دیش خمیری

[ ۱۳٩۱/۱٠/٦ ] [ ۸:٠۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یکی از همکارهای من هست که این حاج آقا دائم در حال غرغر هست و شایعه‌پراکنی. یعنی این دو کار رو به بهترین شکل ممکن انجام میده.  

حقوق یه روز دیر شده میگه :"ای وای این برج حقوق نمیدن. حالا ببینید." 

توی جلسه، مدیر عامل با یه گروهی جنگ و دعوا کرده این میاد پخش میکنه که مدیر عامل این برج به فلان گروه حقوق نمیده.

اینم سایر حرفهاش :" شرکت بدبخت شده. به گل نشسته. ایران دیگه جای موندن نیست {خودش همینجا مونده‌ها. اصلا اقدام هم نکرده که بره}."  

یکی از خانمها ازدواج کرده به جای تبریک میگه "بدبخت کردی خودتو. شوهرای این دوره هم شوهرند؟"

حالا موقع کار که میشه کافیه یه سوال ازش بپرسی. پاس میده به این و اون. یه مدرک میفرستی براش چک کنه به‌جای‌اینکه به من برگردونه برمیداره میده به یکی دیگه {آدم اگه یه بار اشتباه کنه مهم نیست ولی نه اینکه دائم اشتباه کنه}. دریغ از یه ذره مسوولیت. 

اینم از مراسم غیبت امروز 5 دی   

الان حالم خوبه   

[ ۱۳٩۱/۱٠/٥ ] [ ٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

تصاویر رانده شدن ارمنیها و یونانیها از ترکیه، ایجاد درگیریهای قومی و مذهبی بین آدمهایی که تا چند سال قبل دوستانه کنار هم زندگی میکردند از طریق دوربین آلبر کان ثبت شده.

جمله تکان‌دهنده بی‌بی‌سی روی این تصاویر این بود: "این آدمها در دنیای کوچک خودشون زندگی میکردند و خبری از تحولات جهان بزرگ نداشتند."

مگه نه اینکه جهان بزرگ از همین دنیاهای کوچیک پدید میاد؟ درگیریهای فرقه‌ای و نژادی چه جوری توی خاورمیانه پدید اومد؟ درحالیکه قبل از جنگهای جهانی از این خبرها نبود و بعد از این جنگها هم یه جورایی تخم نفرت به زور پاشیده شد.

صحنه رژه پیروزمندانه ارتش بریتانیا در کوهستانهای سوریه هم از اون فیلمهاییه که ذهن آدم رو حسابی مشغول میکنه. ارتش بریتانیا؟ کوههای سوریه؟ ای بابا! شما کجا اینجا کجا؟

[ ۱۳٩۱/۱٠/٥ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

قاپی میشه در.  حالا کلمه‌های شبیهش:

قاپقا: دروازه

قاپاق: سرپوش

قاپیق: پوست میوه

قاپماق: پوشاندن، بستن

 

ضمائر:   

من = من

تو = سن

او = اول

 

ما = بیز

شما = سیز

ایشان = اونلار

 

 

اینم اعداد:

بیر  ایکی اوچ دورد بش آلتی یئتدی سکگیز  دوققوز   اون       یک تا ده

بیست = ایگیرمی

سی = اوتوز

چهل = قیرخ

پنجاه = اللی

شصت = آلتمیش

هفتاد = یئتمیش

هشتاد = هشتاد یا سکسن

نود = دوقسان

صد = یوز

هزار = مین

ده هزار = تومن  {الان دیگه استفاده نمیشه}

میلیون = میلیون

میلیارد = میلیارد

 

1358   =  مین اوچ یوز اللی سکگیز

  سه درخت = اوچ آغاج

یک آدم = بیر آدام

 

 

 

[ ۱۳٩۱/۱٠/٥ ] [ ۸:٢٢ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دارم زبان ترکی یاد میگیرم. همونطور که ملت میرن کانادا علاوه بر انگلیسی، فرانسه یاد میگیرند.

من هم که قراره ایران بمونم میخوام ترکی یاد بگیرم. اگه عمری بود شاید کردی هم یاد گرفتم.


درس امروز من:


هارا = کجا؟

هارادا؟ = در کجا؟

هارانین؟ = مال کجا؟

هارانی؟ = کجارا؟

هارایا؟ = به کجا؟

 

ساچ = گیسو

آغاج = درخت


قاپی = در

آچار = کلید

سونانین ساچی = گیسوی سونا

باغین آغاجی = درخت باغ

قاپینین آچاری = کلید در

کیمین؟ = مال که؟

شهرین قالاسی = قلعه شهر

 

 

[ ۱۳٩۱/۱٠/٤ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

واقعا خیلی ممنون از همه دوستان که در پست قبلی خیلی به من  و خودشون امیدواری دادند  !!!!!!!!!!

[ ۱۳٩۱/۱٠/۳ ] [ ۳:٢٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

بوی بهبود از اوضاع جهان میشنوم

شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

 

 

 

در این شرایط چاره ای جز امیدواری نیست

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢ ] [ ٦:٢٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

متاسفانه 21 دسامبر گذشت و دنیا تموم نشد. صبح نمیتونستم از جام بلند شم. قبل از ساعت هفت به خودم میگفتم نه حتما طلوع خورشید در همین حد هست و دنیا یواش یواش یخ میزنه اما یه ساعت بعد دیدم نه خیر خورشید باز هم داره با تمام توان میتابه.

دور باطل برقراره. پولدارها پولدارتر میشن. بی پولها بی پولتر. خرافات بیشتر. سواری دادن احمقها بیشتر.

به قول "محمد علی حجازی" : "مثل گاو عصاری هر روز از صبح تا غروب میرویم و به جایی نمیرسیم."

داستان "خودکشی" نوشته محمد علی حجازی رو ورق میزنم شاید حالم بهتر بشه. همون که با چند تا دستور ساده سعی میکنه دوستش رو از خودکشی منصرف کنه.

بهش میگه برو از پشت بام طلوع خورشید رو نگاه کن. {یادش به خیر یه زمانی میشد از پشت بام طلوع رو نگاه کرد. الان که فقط آپارتمانهای زشت و سیمانی رو میشه دید.}

ناهار چیزی بخور که قیمتش از دو ریال بیشتر نباشد.‌ {هاها خنده داره. الان یعنی برو از گرسنگی بمیر.}

کارت را جوری انجام بده که بعد از رفتنت حسرت بخورند. {حسرت؟ الان که وظایف رو تمام و کمال انجام میدیم از زخم زبون و دری وری شنیدن در امان نیستیم.}

برای گذران وقت چند صفحه مثنوی یا حافظ بخوان. {اینو پایه هستم.}

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢ ] [ ٩:٢۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

اول که میخواستم برم فیلم "من مادر هستم" رو ببینم چند تا نقد ازش خوندم و از چند تا از دوستام نظر پرسیدم. یکی گفت درباره خیانته یکی دیگه گفت نه درباره مجازات اعدامه.

وقتی خودم دیدم فهمیدم نه درباره خیانته نه اعدام. موضوعش "مکافات عمل" هست که ممکنه بعد 25 سال بیاد سراغ آدم ولی نمیدونم چرا بجای خود طرف مکافات رفت سر وقت بچه‌اش!

به نظر من فیلم جدا از بازی فوق‌العاده عالی همه هنر‌پیشه‌هاش هیچ چیز جالبی نداشت و مثل همه فیلمهای جیرانی مزخرف بود.

پیام اخلاقی این فیلم این بود که

USE CONDOM TO PREVENT MAKING PROBLEMS

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱ ] [ ٦:٤٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب