رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

یکی دو روزه دارم از موراکامی کتاب میخونم. امروز توی اینترنت درباره اش جستجو کردم. توی یک سایت نوشته بود وقتی یکی از کتابهاش قرار بود از چاپ بیرون بیاد مردم ژاپن پشت در کتابفروشیها صف کشیده بودند. ناشر مجبور شد تیراژ رو از 100000 به 480000 نسخه افزایش بده. (صفرها رو درست زدم؟)

ایران هم نویسنده های خوب داشته و داره ولی فکر نمیکنم تیراژی بالاتر از 3 یا 4 هزار نسخه داشته باشند. قصدم مقایسه اونها با موراکامی نیست.  منظورم مقایسه خودمون با مردم ژاپنه.

متوسط مطالعه در ایران 18 دقیقه در روز است. میانگین سرانه مطالعه در جهان 45 دقیقه و در ژاپن 90 دقیقه است.

[ ۱۳٩۱/۱/٢٩ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

خشکشویی مزدا توی میدون ونک روی تابلوش یه علامت بزرگ فروهر بود که چند وقتیه بهش گیر دادند و مجبورش کردند روش یه پارچه سیاه بکشه!

همه جای دنیا به علامت صلیب شکسته نازیها گیر میدند اینجا به علامت "پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک"

جای تعجب نیست که دیگه چیزی از اندیشه و رفتار خوب و کلام زیبا توی ایران باقی نمونده.

[ ۱۳٩۱/۱/٢٩ ] [ ٩:٠٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز عصر از سر تا ته میرداماد رو پیاده اومدم. سیل داشت من رو میبرد. با خودم فکر کردم این آبی که خیابونها رو گرفته یه دونه خونه مورچه رو هم سالم نذاشته. این مورچه ها چه جوری خونه هاشون رو میسازند که نسلشون منقرض نمیشه؟

[ ۱۳٩۱/۱/٢۸ ] [ ٧:۱٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

این بیکاری توی شرکت غیر از اینکه باعث شده مطالبات ما از شرکت زیاد بشه مضرات دیگه‌ای هم داشته و اون اینه که تقریبا اعصاب و روان من ریخته به هم. دچار پوچی و افسردگی شدم.

اما الان یواش یواش دارم به این شرایط عادت میکنم. مثلا برنامه امروزم رو ببینید:

- مطالعه 20 صفحه از کتاب قزاقان تولستوی.

- نوشتن یک داستان یک صفحه‌ای.

- بالا پایین کردن عکسهای سال 2011 نشنال جئوگرافی و پیدا کردن یک ایده برای نقاشی!

-مطالعه داستان آدمکشها اثر همینگوی به علاوه نقدش

واقعا به عاملان تحریم ایران تبریک میگم. اگه اوضاع کار و اقتصادمون رو به فنا است عوضش با این شرایط تا چند سال دیگه پرچمدار فرهنگ و هنر میشیم!

[ ۱۳٩۱/۱/٢٧ ] [ ٤:٠۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

پاشم زنگ بزنم ناهار سفارش بدم   حالا چی سفارش بدم؟ عطاویچ خوبه؟ نه امروز باقالی پلو میگیرم. لامصب غذاشو گرون کرده.  حدیث داریم میگه ناهار راس الوقت من الایمان. الان ته برجه پول ندارم. چی بخورم؟ قیمه خوبه. بر پدرتون چه قدر گرون شده ....

جملات بالا متن صحبتهای یک نفر و فقط یک نفر در شرکت ما است که با صدای بلند فکر میکنه. منظورم اینه که با فریاد بلند فکر میکنه چون صداش کل طبقه رو در می‌نورده.

تمام مدت داره با خودش بلند بلند حرف میزنه. درباره ناهار. درباره پروژه های شرکت. درباره مشاورهای کارفرما. درباره طبیعت آفریقا. درباره ازدواج پادشاه برمه.

اینقدر هم صداش بلنده که حتی استفاده از هدفون هم به من برای نشنیدن صداش کمکی نمیکنه.

[ ۱۳٩۱/۱/٢٦ ] [ ۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

من دیگه اون سوسن قبلی نیستم. انگار دارم خشن میشم. دارم تنبل میشم.

یکنواخت میشم. معمولی میشم.

خود اینجوریم رو دوست ندارم. من اینجوری نبودم.

دلم گرفته. 

دلم از خودم گرفته.    ناراحت

[ ۱۳٩۱/۱/٢٥ ] [ ٧:٥٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

حالا که دارم از مشقاسم مینویسم بزار چند تا پست بنویسم اقلا دلم خالی شه.

یه دوستی توی شرکت دارم به نام سیمین که اون با من یه درد مشترک داره به نام مشقاسم. فقط فرقش اینه که این درد برای اون دردناکتره چون مستقیم ور دست مشقاسم کار میکنه و به قولی نونش دست یاروئه.

بدبختی اینه که هر موقع میرم طبقه چهارم که سیمین هست این مشقاسم مثل روح توی سالن می‌وزه.     یعنی حتی اگه درگوشی هم حرف بزنیم میشنوه. گاهی فکر میکنم یه وقتایی دست و پا شکسته یه خورده فرانسه بلغور کنیم که نفهمه چی میگیم هر چند اینقدر خنگه که اگه انگلیسی هم با هم حرف بزنیم یه ربع باید فکر کنه که توی ذهنش ترجمه کنه.

به هر حال مجبوریم وقتی درباره‌اش حرف میزنیم اسم مستعار بگیم. اسم مستعارش هست هلیا. ای موش بخوره تو رو هلیا! با اون سیبیلای گربه‌ایت. 

این مشقاسم نمیدونم کلا به حرف زدن ما حساسیت داره یا اینکه فکر میکنه داریم پشت سرش حرف میزنیم که تا میرم پایین یه کلمه حرف بزنم حتی اگه کاری نداشته باشه یهویی از پشت میزش با اون صدای انکرالاصواتش سیمین رو صدا میزنه: خانوووووم مهندسسسس یه لحظه بیاید کارتون دارم.

هی توی روحت مرد

چند روز پیش رفتم پیش سیمین داریم برخلاف همیشه حرف کاری میزنیم که یهو صداش اومد: خانوووووم مهندسسسس.

ای بابا. حرف کاری هم که نمیتونیم بزنیم. عصبانی

البته فکر نکنید من از رو رفتما. من باز هم میرم طبقه پایین مبادا فکر کنه که برای حرفش تره هم خورد میکنم.

[ ۱۳٩۱/۱/٢۳ ] [ ۳:٢٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دی ماه سال 89 بود که به دلیل بیعرضگی مدیر که اسمش رو میزارم مشقاسم یا دلایل پنهان که من نمیدونم چیه از یه بخش از شرکت تقریبا با دلخوری زدم بیرون و توی یه بخش دیگه مشغول به کار شدم. توی این بخش هم مرتب با مشقاسم در ارتباطم و گاهی کلاهمون توی هم میره.

اما چشمتون روز بد نبینه که روز 7 فروردین یه دعوای ناجور باهاش داشتم. مشقاسم جدیدا یک تکنیک جدید یاد گرفته و اون اینه که میاد جلسه و فورا از همون اول شروع میکنه به هوار کشیدن. ظاهرا تکنیکش موفق بوده و خیلی ها توی جلسه گفتند یارو عصبیه و بزار سر به سرش نزاریم و هر چی میگه بگیم چشم.

اون روز هم اومد توی جلسه شروع کرد به عربده کشی! من اول ملایم گفتم شما چرا با من دعوا دارید؟ گفتش من دعوا ندارم. اما دیدم همچنان داره فریاد میکشه. منم گذاشتم پشتش و شروع کردم به هوار کشیدن! یکی اون گفت دو تا جواب شنید. کبود و بنفش شده بود.

حالا نکته جالبش اینه که از اون روز با من قهر کرده. نه ایمیل میزنه نه زنگ میزنه. کار که داشته باشه به اینور و اونور زنگ میزنه که یه جوری به من خبر بدن و من خودم بهش زنگ بزنم.

موندم من با این کودک چهل ساله چی کار باید بکنم؟

 

پ.ن: همین دو دقیقه پیش ایمیل زد! آشتی کرده. چشمک

[ ۱۳٩۱/۱/٢۳ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

چند روز پیش اتفاقی توی شرکت افتاد که به قول مدیرمون نه تنها در تاریخ بلکه در جغرافی هم سابقه نداشت.

به دلیل فلاکی مالی، شرکت ما در یک مناقصه در کشور رواندا شرکت کرد و برنده شد. همه ما کلی ذوق کردیم که مقداری پول هر چند کم داره وارد شرکت میشه. اما...

چند روز پیش یک نامه عذرخواهی از رواندا به دستمون رسید که متاسفانه به دلیل تحریمها امکان بستن قرارداد با ایران رو ندارند!

رواندا کجاست؟

کشوری بند انگشتی در آفریقا که برای پیدا کردنش روی نقشه آفریقا باید دست کم یک ربع وقت صرف کرد. این کشور تا قبل از نسل‌کشی سال 1994 اصلا شناخته شده نبود. الان هم کافیه توی google بنویسید rwanda که تا چشم کار میکنه عکس جسد و اسکلت براتون بیاره.

فقط مونده بود رواندا تحویلمون نگیره.

[ ۱۳٩۱/۱/٢٠ ] [ ۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

مهندس ز: این نامه چه اقدامی داره؟

من: نمیدونم. از مدیر پروژه اش بپرس.

مهندس ز: نمیخوام ازش بپرسم. میدونی دارم سیاسی فکر میکنم. اون که برای این پروژه جلسه نذاشته پس منم ازش مستقیم نمی پرسم!

 

این یک نمونه از چند نمونه‌ای هست که هر روز توی شرکت میبینم. حرف و حدیثها و حاشیه و سیاست بازی بیشتر از انجام پروژه وقت و انرژی آدم رو میگیره.

حالا این حرفها جدا از پچ پچهای هر روزه با موضوعات مختلفه که سعی میکنم واردش نشم.

 

[ ۱۳٩۱/۱/٢٠ ] [ ٩:٥٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دیروز اتفاقی سخنرانی یه آخوند رو دیدم.

مباحثی که داشت درباره اش حرف میزد:

1- نام جلاله خدا الله است و هر کس میخواد خدا رو صدا بزنه باید بگه الله. کلمه های خدا و god و غیره هیچ کدام نام اصلی خدا نیست. توضیح: تو از کجا این چیزا رو میدونی؟ از کجااینقدر با اطمینان حرف میزنی؟ این همه آدم توی دنیا هستند که اصلا کلمه الله رو نشنیدند پس اینا دارند با اسم الکی خدا رو صدا میزنند؟ اصلا مگه اسم اصلی و الکی داریم؟

2- هر کس نمیخواد بچه دار بشه باید در سلامت عقلش شک کرد. توضیح: چرا؟ من هم اگه مثل تو اعتماد به نفس کاذب داشتم میگفتم هر کس بچه دار بشه باید در سلامت عقلش شک کرد.

3- توی یه سایت دیدم از قول همین آخونده نوشته بود "اسکار برای من مهم نیست و کسی که این جایزه رو میگیره نماینده نظام نیست".  توضیح: خوب نباشه. کی نظر تو رو پرسید؟ ضمنا معلومه که نماینده نظام نیست و نماینده خودشه. طرف یه فیلم ساخته رفته و جایزه اش رو گرفته نوش جونش.

 جامعه به این آخوندها اعتماد به نفس کاذب داده. یکی نیست بگه برو همون روضه تو بخون دیگه تو رو چه به سینما و هنر و بچه دار شدن و نشدن مردم و اسم خدا که نظر میدی.

[ ۱۳٩۱/۱/۱٩ ] [ ۸:٤۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

منظور از این پست کمی غرغر است.

نظریه مجموعه‌ها رو توی ریاضیات جدید دبیرستان خوندیم.

به نظر من مجموعه بزرگ ایران شامل زیرمجموعه‌های زیادی میشه مثلا:

پاچه خارها( از پاچه خارهای رییس یه شرکت فکسنی بگیر تا پاچه خاران مدیران سیاسی)

بیشعورها(شامل آشغال ریزندگان در خیابان هم میشود)

تنبل ها

روباه ها (به نمایش شهر قصه بیژن مفید رجوع شود)

خائن ها

دارندگان اعتماد به نفس کاذب (تعداد قابل توجهی در جامعه سیاسی ایران وجود دارد)

پول پرستها

نژادپرستها

خرمذهبها

متاسفانه هر کدوم از این مجموعه ها جمعیت میلیونی دارند.

ضمنا خیلیهاشون با هم همپوشانی دارند. یعنی میشه آدمهایی رو پیدا کرد که کلی از صفتهای بالا رو یکجا داشته باشند.

آدمهایی هم که جز این مجموعه ها نیستند تعدادشون رو به کاهشه.

[ ۱۳٩۱/۱/۱۸ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

توی یکی از قسمتهای سریال مرد 1000 چهره یا 2000 چهره بود که مهران مدیری مربی فوتبال شده بود. وقتی فوتبالیستها وارد رختکن میشدند همشون داشتند با گوشی موبایلشون درباره کارهای تجاری حرف میزدند. مهران مدیری به صاحب باشگاه گفت: بازیکنها نیومدند به جاشون جمعی از کسبه محترم وارد رختکن شدند!

الان شرکت ما هم به همین وضعیت دچار شده. یکی مشغول بساز بفروشی توی ملک پدریشه. اون یکی توی کار فروش سکه و ثبت نامشه. یکی دیگه دلار و یورو.... همه هم فقط دارند درباره این مسایل حرف میزنند مخصوصا حالا که شرکت پروژه درست حسابی نداره.

وقتی از مهندسی پول درنیاد، همه به جای اینکه بشینند مطالعه کنند و دانش کاریشون رو زیاد کنند، مجبورند بزنند توی این جور کارها که یه قرونشون رو دو زار ببرند بالا.

[ ۱۳٩۱/۱/۱٤ ] [ ٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۱/۱/٩ ] [ ۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

چند وقت پیش یه مصاحبه از شجریان خوندم که مضمونش این بود که بیشتر خواننده ها صدای خودشون رو کشف نمیکنند و همش شبیه یه خواننده دیگه میخونند. خلاصه اینکه سبک خاصی ندارند.

یه چند وقتیه توی فکرم دارم نقاشی و موسیقی رو با هم مقایسه میکنم. مثلا میرم یه نقاش معروف رو توی اینترنت پیدا میکنم کارهاش رو میبینم و با نقاشیهاش تمرین میکنم. آخرش میبینم نه انگار این نقاشی من نیست. ته تهش نقاشی خود همون نقاشه.فکر میکنم باید منم صدای نقاشی خودمو کشف کنم.

برای همین دارم برمیگردم به گذشته ها. وقتی بچه بودم و استاد نداشتم. سعی میکنم به همون وقتا برگردم و همون جوری بکشم فقط با دانش بیشتر از نقاشی.

 

پی نوشت:

نقاشیهای گوستاو کلیمت رو دوست دارم خیلی.

از خود کلیمت هم خوشم میاد. مخصوصا به دلیل این عکسش که گربه هم داره.

 

[ ۱۳٩۱/۱/٩ ] [ ٩:٠۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

تجربه نقاشی به من نشون داده وقتی آدم زیاد وسواس به خرج میده و برای یه تابلو صد تا اتود میزنه تابلوش به همون اندازه مزخرف میشه که بدون برنامه و همین جوری یه مشت رنگ رو میکشه روی بوم.

زندگی هم همین شکلیه هم بی برنامگی داغونش میکنه هم مته به خشخاش گذاشتن. میانه روی توی همه چیز بهترین کاره.

[ ۱۳٩۱/۱/٦ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یه گله فیل که همه با هم نسبت فامیلی دارند در حال قدم زدن در بیشه هستند که یه آدم یه نارنجک میندازه بینشون و نود درصدشون رو میکشه. چرا؟ برای اینکه عاجشون رو برداره و باهاش مجسمه بسازه به یه مشت نفهمتر از خودش بفروشه.

حالا اون مجسمه توی خونه ات نباشه می‌میری؟

ماهی داره توی آب شنا میکنه که قلاب ماهیگیری دهنش رو سوراخ میکنه. بعد هم پرتش میکنند روی خشکی تا خفه بشه و بمیره. کار به اینجا ختم نمیشه. جسدش رو سرخ میکنند و میچپونند لای سبزی پلو.

اگه دهان یه آدم رو سوراخ کنند بعد هم سرش رو توی وان حمام فرو کنند تا خفه بشه. بعد هم جنازه اش رو بپزند و بخورند که میگیم حقوق بشر پایمال شده.

[ ۱۳٩۱/۱/٤ ] [ ٦:۳٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

چیزی بکش،شعری بگو، اوازی بخوان
شانه هایت را بردار اهنگی بزن
حالا اگه پرت و پلا بود
اگه شرو ور بود که بود ،بود که بود
توی اشپزخانه رقصی بکن از این سوبه اون سو
اگر شتری شد ،شد که شد
خلاصه یه خل بازیی از خودت به جا بذار
چیزی که در این روزگار پیش از تو نبوده

[ ۱۳٩۱/۱/۳ ] [ ٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

این دیالوگ از فیلم درخت زندگی در ذهنم مونده:

اداره دنیا در دست سگها افتاده. آدمها حریص شدند و روز به روز هم بدتر میشند. من هم خودم رو به دست اونها سپردم.

 

[ ۱۳٩۱/۱/٢ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

با دیدن فیلمهای یکی دو نسل پیش راحت میشه فهمید که رو به چاق شدن هستیم.

برای پیدا کردن دلیلش خودم رو جای آدمهای اون وقتا گذاشتم.

 کامپیوتر و ماهواره و دی وی دی پلیر و... نبوده. تلویزیون هم یکی دو تا کانال بیشتر نداشته اونم نه همیشه.

پس احتمالا بیشتر مردم عصر که میشده میرفتن برای قدم زدن یا اینکه توی خونه شون موسیقی میزاشتن و دور همی می رقصیدند که مساوی با سوزوندن کلی کالریه. همون تلویزیون هم کنترل نداشته برای همین برای خاموش روشن کردنش از جاشون پا میشدن. اینم از هیچی بیشتر کالری میسوزونه. توی خیابونها هم که اینقدر فست فود و پیتزایی نبوده. پس طبیعیه که آدمها لاغرتر بودند.

اگه کسی الان و با این سبک زندگی ما بتونه لاغر بمونه باید بهش آفرین گفت.

برای من که ممکن نیست!

[ ۱۳٩۱/۱/٢ ] [ ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

[ ۱۳٩۱/۱/۱ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

بیا که رایت منصور پادشاه رسید

نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید

جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت

کمال عدل به فریاد دادخواه رسید

[ ۱۳٩۱/۱/۱ ] [ ۳:٤٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب