رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

با یک برنامه دارم به استقبال زمستان میرم.

این دفعه دیگه برای تهش هدف تعیین نکردم. فقط گفتم این روزها قراره این کارها رو بکنم. میخوام ببینم تا آخر سال 90 چه تغییری در زندگیم ایجاد شده.

[ ۱۳٩٠/٩/۳٠ ] [ ۸:٢۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز یکی از همکارهام خداحافظی کرد و رفت

این همکارم یه اخلاقهای خیلی خوبی داشت و یک سری اخلاقهای خیلی بد.

توی کار خیلی دقیق بود. خیلی به همه کمک میکرد. خیلی رک بود.

ولی یه دونه اخلاق بد داشت که بیشتر از همه این اخلاقش داشت خودش رو آزار میداد.

امروز توی یه کتاب خوندم. یک ترک کوچک در پیکره یک سد بزرگ میتواند فاجعه‌ای ایجاد کند و یک فکر منفی می‌تواند کل ذهن و اندیشه یک انسان را نابود کند.

امروز احساس کردم این سد در حال شکستنه. شاید هم شکسته ....

[ ۱۳٩٠/٩/٢٩ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

قیصر کجایی که داشتو کشتند....

من زیاد از آشپزی خوشم نمیاد. ولی وقتایی که تنها هستم و میخوام فکر کنم دوست دارم برم توی آشپزخونه یه غذایی بپزم که فرایند پختنش طولانی باشه تا بتونم در حین آشپزی فکر کنم.

دیشب شبکه من و تو فیلم قیصر رو گذاشته بود. میخواستم راجع بهش فکر کنم. اتفاقا امروز صبح هم تنها بودم. رفتم توی آشپزخونه و شروع کردم به فکر کردن.این افکار منه درباره فیلم قیصر در حال سرخ کردن پیاز. شستن سویا. ورز دادن خمیر و....

قیصر فیلم خوبی بود؟ نمیدونم. شاید برای دوره خودش که سینما یه هنر جدیدی توی ایران بوده خوب بوده. اما یه نکته. درباره فیلم گفته میشه بعد از اکرانش اینقدر صدا کرد که مدل موی قیصری. کفش پوشیدن به سبک قیصر (شاید هم حرف زدن قیصری!) بین جوونها مد شد. این فیلم شد یه الگو برای خیلی از فیلم فارسیهای بعدی. فیلمهایی که جاهلها توش شخصیت برجسته باشند. زنی باشه که شغل اصلیش رقاصی کاباره باشه و یه شغل جانبی هم داشته باشه (البته شغل شریفیه اسمش بد در رفته!). من از شخصیت قیصر خوشم نمیاد. شاید زیادی ایده‌آل فکر میکنم.

اینکه یه شخصیت اینجوری اینقدر توی یه کشور طرفدار پیدا میکنه معنیش اینه که بیشتر مردم عاشق این سبک زندگی هستند. سبکی که توش مرد قلدر باشه گردن کلفت باشه. مغزش تو ضربه مشتش باشه. لاتی حرف بزنه. عرق سگی بخوره و مست کنه. یه دوست دختر داشته باشه به اسم اقدس یا اعظم یا اختر که بهش بگه قیصر خان. اکبر آقا. فرمون خان و ...

چند سال پیش یه فیلم قدیمی سیاه سفید دیدم از زندگی داستایوسکی. داستایوسکی با نوشتن اولین کتابش توی روسیه به شهرت رسید. وقتی توی خیابون راه میرفت مردم میرفتند سراغش و  ازش درباره شخصیت بعدی کتابش میپرسیدند. شخصیتهایی که هرکدومشون یه دنیای پیچیده و جالب داشتند. مردمی که عمیق فکر کنند دنبال شخصیتهای عمیق میگردند. آدمهای سطحی دنبال آدمهای سطحی می‌گردند. نتیجه اینکه بعد از گذشت سالها ما مردمی هستیم وابسته. میزاریم دیگران برامون تصمیم بگیرند. روسیه کشوریه که خزرمون رو میدزده و ما نگاهش میکنیم. توی سیاست کشورمون دست میبره و ما باز هم نگاهش میکنیم. دنیا رو آب میبره. ما نگاه میکنیم....

[ ۱۳٩٠/٩/٢٤ ] [ ٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

از کار تخصصی خوشم میاد. مثلا طرف چشم پزشکه دیگه کسی نمیره پیشش بگه دکتر جون زانوم درد میکنه. یا مثلا طرف مهندس شیمیه تخصصش خط تولید لبنیاته. اگه ازش درباره تولید بنزین بپرسند راحت میگه نمیدونم. ولی زیر و بم ماست و پنیر و بستنی رو میدونه.

به نظر من کار تخصصی جدا از اینکه باارزشه فایده های دیگه ای هم داره. مثلا خود اون شخص متخصص رو خیلی راضی میکنه.

حالا لازم نیست برای کار تخصصی آدم تحصیلات خاصی داشته باشه. مثلا یه نفر تاجره ولی تخصصش تجارت آلبالو خشکه است. به نظر من خیلی بهتر از تاجریه که هر دقیقه یه چیزی میفروشه. یه روز لاک ناخن. یه روز در و پنجره.فقط داره به این فکر میکنه که سود توی چیه.

یا مثلا مغازه داری که فقط آش رشته میفروشه به نظر من بهتر از مغازه‌ داریه که انواع ساندویچ رو میفروشه کنارش هم یه دیگ آش رشته بار گذاشته.

[ ۱۳٩٠/٩/٢٢ ] [ ٥:۱٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دیروز مثل بیشتر مواقع یک غذای گیاهی برده بودم شرکت. دم ظهر همکارها گفتند بیاید امروز آبگوشت سفارش بدیم برامون بیارند. من هم اشتباه کردم و قبول کردم. چشمتون روز بد نبینه. آبگوشت خوردن همان و بدحالی همان. دل درد. سر گیجه. حس شکوفه زدن. شب هم سر درد داشتم. فکر نکنید آبگوشت بد بود. عالی و درجه یک بود. این حسیه که بعد از خوردن غذا های گوشتی به من دست میده. اصلا توبه میکنم. دیگه گوشت نمیخورم. میدونم گوشت قرمز سرشار از پروتئین، آهن، اسیدفولیک و... است. اما به جاش میرم از داروخانه کپسول خونساز میخرم. مدلهای مختلفش هست. هماتینیک. فروگلوبین. فروسولفات. ففول...

[ ۱۳٩٠/٩/٢۱ ] [ ۸:٤٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

آیا من ایران را دوست دارم؟

مدتیه که این سوال دارم توی ذهنم میچرخه. گاهی به وبلاگ استرالیا آخر دنیا (http://ozland.persianblog.ir/) سر میزنم و با کشور خودم مقایسه اش میکنم و میبینم که بهتره مقایسه نشه!

برای اینکه ببینم کشورم رو درست دارم یا نه اول سعی کردم ببینم من اصلا چی رو توی زندگیم دوست دارم.

من یه دنیای کوچیک برای خودم ساختم. شامل خونواده ام، دوستهای دست‌چین شده. یه شغل شیک. تفریحات شامل مطالعه و نقاشی و ورزش. گاهی سینما و تئاتر و کنسرت.

این دنیای کوچیک قابل انتقال به همه جای دنیا هست. پس ربطی به ایران نداره.

اما خود این کشور چی؟ برای من جذابیت داره؟

واقعیت اینه که یه کشور به خودی خود معنا نداره و با مردمش معنا پیدا میکنه.

وقتی عمیق فکر میکنم میبینم که خیلی از مردم ایران رو دوست ندارم. چون دنیایی دارند که هیچ چیز توش سر جاش نیست.

مثلا:

برای مراسم محرم جمع کثیری از دخترها و پسرهای جینگولی دنبال دسته های عزاداری به هدف جلوه فروشی به هم راه میافتند. این در حالیه که همه جای دنیا جاهایی به نام کلوب، بار و دانسینگ وجود داره. جوونها میرن و با هم آشنا میشند. علت اینکه اینجور جاها توی کشور ما وجود نداره فقط حکومت طالبانیمون نیست بلکه دلیلش اینه که پدر و مادر همون جوونها کلی برای نابود کردن کافه‌ها و دانسینگ‌ها تلاش کردند و صد البته خیلی‌هاشون هنوز هم ترجیح میدند که چنین مراکز فسادی توی کشور نباشه ولی هیچ اشکالی نداره که جوونشون بره توی خیابون و فقط از روی قیافه و بدون حرف زدن برای خودش دوست دختر یا دوست پسر انتخاب کنه.

متاسفانه من از خیلی از مردهای ایرانی بدم میاد (از خیلیهاشون و نه همشون پس بهتون بر نخوره) چون برای اونها زنها حتی جنس دوم هم نیستند و شهروند درجه 10 حساب میشند. به دلیل این نگاه احمقانه است که من به عنوان یک انسان نمیتونم برم و توی پارکی که دوست دارم حتی با یک ظاهر ساده قدم بزنم. چون طی یک ساعت پیاده روی قول میدم حداقل 5 نفر از همین مردان به راحتی به خودشون اجازه میدن که به من بیشرمانه‌ترین پیشنهادها رو بدند.

متاسفانه خیل کثیری از زنان ایرانی هم برای من خوشایند نیستند چون از یک ضعف نفس عمیق رنج میبرند. و گروهیشون این ضعف رو پشت لایه ضخیمی از آرایش و عطر و موهای دکلره پنهان میکنند. گروه دیگه ای هم پشت لایه ضخیمی از بوی قرمه‌سبزی و آبگوشت پنهان میشند. و هر دو گروه هم از سندروم حسادت که نتیجه ضعف و خودکمتربینیه رنج میبرند.

 

در نتیجه من ایرانی هستم ولی ایران رو دوست ندارم. ولی از ایران نمیرم چون حال و حوصله جابجایی ندارم. فقط سعی میکنم از دنیایی که برای خودم ساختم لذت ببرم.

 

سهراب میگه:

اهل کاشانم اما

شهر من کاشان نیست

شهر من گم شده است!

 

 

 

[ ۱۳٩٠/٩/۱٦ ] [ ٧:٥۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

در هفته پنج روز میرم سر کار. یعنی 10 تا رفت و برگشت. روزهای زوج مسیو ماشین میبره شرکت برای همین سر راه اول من رو میرسونه. روزهای زوج که صبح با هم میریم شرکت، توی راه موسیقی گوش میدیم و حرف میزنیم. در نتیجه خوش میگذره و از وقتمون لذت میبریم. اما عصر روزهای زوج و همین طور رفت و برگشت روزهای فرد رو با تاکسی میرم و میام که گاهی هم بدجوری توی ترافیک گیر میکنم. اگه هر مسیر تقریبا یک ساعت وقتم رو تلف کنه در هفته میشه هفت ساعت. حالا فرض کنید در سال 50 هفته برم سر کار میزنه به عبارتی 350 ساعت در سال. ضمن اینکه در این زمان همش در حال حرص خوردن از ترافیک و گاهی حرص خوردن از بعضی رفتارهای مردم هستم. پژوهشگران زحمت کشیدند و ثابت کردند که حرص خوردن برای سلامت ضرر داره. پس چی کار باید کرد؟

دیروز یه فکری به نظرم رسید. از اینترنت یه کتاب صوتی دانلود کردم و ریختم توی دستگاه mp4 و از امروز صبح توی تاکسی شنیدنش رو شروع کردم. داستانش جذاب بود. هر جا تاکسی گیر می‌کرد به جای حرص خوردن از ته دل خوشحال میشدم.

این هم دو تا سایت خوب برای دانلود کتابهای صوتی:

http://www.irtanin.com/

http://audiolib.ir/

[ ۱۳٩٠/٩/۱۳ ] [ ۸:٤۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

روز 10 آذر سال 1377 یعمی 13 سال پیش یکی از همکلاسیهای دانشگاهم توی جاده تصادف کرد و به رحمت خدا رفت. اون موقع ترم سوم بودم.

توی دانشگاه براش مراسم گرفتیم. خونواده‌اش اومدن و به همه ما یکی یه دونه قران کوچولو دادند که اولش اسم و عکس دختر مرحومشون بود.

ما هم بعد از مدتی همکلاسیمون رو فراموش کردیم. دیگه سالها بود که بهش فکر نمیکردم تا اینکه 5 شنبه شب درست در سالگردش یهو خواب اون قران رو دیدم که خونواده اش به من داده بودند.اصلا فراموش کرده بودم که همچین چیزی رو توی کتابخونه ام دارم.

واقعا ضمیر ناخودآگاه آدم چیز عجیبیه. درست بعد از 13 سال.... 

هم عجیبه هم جالب.

[ ۱۳٩٠/٩/۱٢ ] [ ٩:٢٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

اولین بار اسم آل رو توی یکی از داستانهای رسول پرویزی شنیدم. قدیمها اگه مادری که تازه بچه به دنیا آورده میمرد یا اینکه بچه اش میمرد میگفتند آل برده. از مریضیها و عفونتها که سر در نمیاوردند.

این فیلم تقریبا راجع به این موضوع بود. یه مهندس تحصیل کرده (!) همش نگران بود که همسر حامله یا بچه‌اش رو آل ببره! در واقع این آقای مهندس از بیماری روانی رنج میبرد. وسواس فکری داشت. از یه طرف دیگه فیلم میخواست بگه که آل خرافاته. با این وجود اینقدر نقش بیمار بودن مهندس و خرافات بودن آل کمرنگ بود که آدم فکر میکرد فیلم داره آل رو تبلیغ میکنه. یعنی میگه بله آل هست. قدیمیها درست میگفتند.

فیلم در گروه فیلمهای ترسناک بود ولی چون جلوه‌های ویژه خیلی قوی‌ای نداشت زیاد هم ترسناک نشده بود.

خوبی فیلم این بود که اطلاعات آدم رو درباره یک فکر خرافی قدیمی زیاد میکرد. مثلا میگفتند دور و بر تخت خانمی که بچه‌دار میشه باید پیاز ریخت که آل نیاد. البته نفس مساله برای اینه که پیاز خاصیت ضدعفونی داره و تا حدودی جلوی مریض شدن رو میگیره.

نکته دیگه اینکه همیشه توی فیلمهای ایرانی بچه پسره و پدر و مادرش سر این مساله خیلی خوشحالند.  یعنی نمیشه سازنده‌های این جور فیلمها با این همه تیراژ یه کم تلاش کنند و روی فرهنگ مردم تاثیر مثبت بزارند؟ ظاهرا کار فرهنگی سخته.

در کل به نظرم فیلم ضعیفی بود. اصلا بهتون توصیه نمیکنم که ببینید.

یه نکته جالب دیگه اینکه تیراژ این فیلم 300000 نسخه بوده. در حالیکه سری کتابهای بالزاک که توی کتابخونه‌امه هر کدوم بین 2000 تا حداکثر 3000  هست.

[ ۱۳٩٠/٩/۱٠ ] [ ٩:٤٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز تا ساعت یک ربع به هشت خوابیدم. وقتی بیدار شدم اولین کاری که کردم خاموش کردن موبایل بود.

برای خودم تنهایی یک میز صبحانه چیدم از شرق تا غرب. انقدر خوردم که دیگه نمیتونستم از جام پاشم!

بعد رفتم آرایشگاه طی یک اقدام انقلابی موهای بلند و سیاهم رو کوتاه کردم. بعد هم توی خونه رنگشون کردم. خرمایی.

ناهار هم یه زیره پلو که فقط خودم دوست دارم درست کردم.

کامپیوترم به دلایلی که من ازش سر درنمیارم کار نمیکرد. وقتی مودم رو هم روشن میکردم باز هم به دلایل ناشناخته از لپتاپ نمیتونستم به اینترنت وصل شم. برای همین نشستم پای لپتاپ و فیلم آل رو دیدم. توی پست بعدی درباره این فیلم هم مینویسم.

ساعت دو و نیم تا چهار هم خوابیدم. بعد هم رفتم سر به مامانم زدم. بعدش مسیو اومد نشستیم دایی جان ناپلئون دیدیم.

بعد هم مسیو مشکلات کامپیوتر رو رفع کرد.

الان هم که اینجا هستم.

چشمک

[ ۱۳٩٠/٩/۸ ] [ ۸:٢۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

گاهی وقتا از ناشکری خودم لجم میگیره. از اینکه میگم وای امشب شام چی بپزم. چه قدر آشپزی سخته.

درحالیکه واقعا نعمت بزرگیه که آشپزی کنم منتظر مسیو بمونم که بیاد و با هم شام بخوریم. کلی آدم تک و تنها هستند که آرزو دارند کسی رو داشته باشند تا با هم غذا بخورند. 

[ ۱۳٩٠/٩/٧ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

من وقتی دوهفته رو کامل میام سرکار هفته سوم باید حتما یه روز مرخصی بگیرم. گاهی هم بیشتر. یعنی مثلا دو هفته یه بار باید یه مرخصی روزانه بگیرم.

فردا رو هم میخوام مرخصی بگیرم.

یه عالمه برنامه دارم. خواب.    آرایشگاه.           ناهار برای خودم زیره پلوی شفته بپزم. ورزش. نقاشی.....   همه اینها درحالیکه موبایلم هم خاموشه. 

کلا میخوام استراحت کنم و خوش بگذرونم.

[ ۱۳٩٠/٩/٧ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یه زمانی رفته بودم توی فکر مهاجرت به کانادا ولی به دلایلی از فکرش اومدم بیرون. دیروز پریروزها یکی از دوستان به من میگفت که طبق ارزیابی اولیه من بیشتر امتیازهام بیشترین مقدار ممکنه یعنی اگه برای مهاجرت اقدام کنم به احتمال زیاد زود کارم درست میشه.

وقتی اونجا پذیرفته بشم میتونم اونجا زندگی نکنم ولی هر سال 2 هفته به عنوان مسافر برم و بیام. یعنی با این خرج گرون یه سال کار کنم پولهامو جمع کنم و به جای سفرهایی که آرزوشونو دارم یه راست فقط برم کانادا.

ایران کشوریه که هنوز تعدادی آدم مفید توش زندگی میکنند و حکومتی ضعیف، ظالم و ناکارآمد داره. آدمهای مفید از این شرایط ناراضی هستند و البته آدمهای غیرمفید.

سیاست کانادا: یه پولی بدید تا ما مدارکتون رو چک کنیم ببینیم مفید هستید یا نه. یه سری غیر مفید اینجا حذف میشند ولی یه پول قلمبه میره به حساب کانادا. مفیدها پذیرفته میشند و با دمبشون گردو میشکنند. یه سری از مفیدها میرن کانادا و کارهای مفیدشون رو برای کانادا انجام میدن ضمن اینکه در حین مهاجرت یه پول قلمبه دیگه هم با خودشون میبرند. یه سری از مفیدهای پذیرفته شده دلشون نمیاد یا به دلایل دیگه نمیتونند از ایران دل بکنند. سالی یه بار یه پولی برمیدارند و میبرن کانادا خرج میکنند.

میدونم که زندگی توی کانادا راحتتره. میدونم که پیشرفت رو به چشم میبینم میدونم امنیت دارم آرامش دارم به من احترام گذاشته میشه. ولی نمیدونم چرا با نفس مساله یعنی ماهیگیری از آبهای گل آلود و یا خون‌آلود ایران نمیتونم کنار بیام.

[ ۱۳٩٠/٩/٢ ] [ ۸:٤۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب