رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

یادمه اون سال که برجهای دوقلوی آمریکا منفجر شدند فورا تعداد زیادی خطوط تلفن و کارشناسهای روانشناسی در آمریکا به صورت 24 ساعته اختصاص داده شدند تا هر کس در هر گوشه از آمریکا که احساس استرس و نگرانی کرد زنگ بزنه و مشاوره مجانی بگیره.

الان مدت زیادیه که میگن میخوایم به ایران حمله کنیم. هر روز که بیدار میشم میگم شاید امروز باشه.انگار این نگرانی همش با منه.

آخه لعنتی اگه میخوای حمله کنی حمله کن دیگه مرده‌شور خودت و کشورتو و ملتتو و اون خطهای تلفنتو برجهای دوقلوتو اون مجسمه اکبیری آزادیتو با هم ببرند که آرامش حق توئه و استرس حق منه.

[ ۱۳٩٠/۸/۳٠ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

برای پاکسازی چاکراها شبها چشماتون رو ببندید و بگید من یه بچه گربه صورتی ملوس هستم.

هشت صبح خودتون رو بین یه عالمه گوی بلورین رو به بزرگتر شدن تصور کنید.

ظهر یک نور سفید رو تصور کنید که از بالا بر سرتون جاریه و تیرگی رو از چاکراهاتون پاک کنید.

خونه تون رو فنگ شویی کنید با آب و نمک دریا گردگیری کنید. صدای کاسه تبتی رو در خونه جاری کنید. عود بسوزونید. این برای چاکرای تاجی خوبه.

این کارها همه لذت بخشه. همه شون در همون لحظه به آدم آرامش میدن اما جایی که آدم باید آرامشش رو حفظ کنه نمیتونه.

چرا؟

من دنبال یه چیز قویترم. یه چیزی که بهم آرامش عمیقتری بده.

[ ۱۳٩٠/۸/۳٠ ] [ ٧:٤٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یکی از همکارهای من که نماز نمیخونه، روزه نمیگیره و مشروب میخوره به عنوان سفر زیارتی رفته به کربلا!

عجیب نیست؟

[ ۱۳٩٠/۸/٢٩ ] [ ۳:٥٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

اگه مثل من وقت آشپزی یا حس و حالش رو ندارید میتونید یه غذای معمولی رو خاص بپزید.

مثلا عدسی!

مواد لازم:

یک پیاز متوسط

دو لیوان عدس

نصف لیوان شیر

یک تخم مرغ

یک قاشق غذاخوری آرد

گالینا بلانکا

لیمو ترش یه نصفه

نمک فلفل زرد چوبه

پیاز رو خیلی ریز خورد کنید با روغن و زردچوبه بریزید توی یه قابلمه. بزارید روی گاز. در حالیکه داره سرخ میشه عدسها رو بریزید توی یه سینی و پاک کنید. بعد بشورید و به پیازداغ اضافه کنید. روش آب بریزید تا سطح عدسها رو بپوشونه. روی حرارت ملایم بزارید بپزه. یه دونه تخم مرغ رو هم جدا بزارید آبپز بشه. میتونید توی این فاصله برید به کارهای دیگه تون برسید. عدس زود میپزه ولی آب زیاد میگیره. برای همین یه ربع یه بار کمی آب بهش اضافه کنید و یه هم بزنید.

بعد که عدس پخت یک قاشق آرد گندم رو توی یه لیوان آب قاطی کنید و این سوسپانسیون رو به عدس اضافه کنید. یه نصف قاشق چایخوری نمک هم بریزید تا مزه نمک به خورد عدسها بره. تخم مرغ رو پوست بکنید و توی عدس رنده کنید. نصف لیوان شیر رو هم اضافه کنید. حالا بزارید یه نیم ساعتی قل قل کنه و جا بیافته.

بعد پودر گالینا بلانکا  رو بهش اضافه کنید. نصفه لیمو ترش رو هم توش بچکونید. بزارید یه ده دقیقه بپزه و غلیظ بشه.

عدسی شما آماده است.

اون نصف لیوان شیر و یه دونه تخم مرغ و نصفه لیمو توی اون همه عدس تاثیر زیادی نمیزاره فقط اثرش اینه که هر کی این عدسی رو بخوره میگه به به این چرا با همه عدسیهایی که خوردم فرق داره.

من خودم دوست دارم عدسی یه عالم زیره و فلفل و کشک و روغن زیتون داشته باشه اگه دوست دارید میتونید زیره رو همون اولش بریزی که با عدسها بپزه. بقیه اش رو هم آخرش اضافه کنید.

[ ۱۳٩٠/۸/٢۸ ] [ ٦:٤۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

بروکراسی برای نظمه. یا حداقل اولش برای ایجاد نظم پدید اومده. یه مهندس کارش حساب کتاب و طراحیه. اما با یه قرارداد درگیر بوروکراسی میشه. از مسیر طراحی خارج میشه. یه تیم برای این وضعیت تشکیل میشه. برای پاتک به بوروکراسی.

یه پزشک همینطور. ویزیت میکنه. جراحی میکنه. اما توی بیمارستان و پشت پرده حسابداری درگیر بوروکراسی میشه. وکیل میگیره.

فقط وکیلها هستند که برای بوروکراسی تعلیم دیدند. پول میگیرند که به مردم کمک کنند چه جوری دربرابر بوروکراسی موضع بگیرند. ولی درحقیقت دارند بهش دامن میزنند. چون از این راه نون میخورند.

تعداد زیادی آدم از این راه کسب درآمد میکنند. ساعتهای و دقایق زیادی صرفش میشه.

صرف چیزی که آخرش میبینی هیچی نبوده.

[ ۱۳٩٠/۸/٢۸ ] [ ۳:٠٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

آدمها نه تنها پول رو دوست دارند بلکه از آدم پولدار هم خوششون میاد.

فیلم سعادت‌آباد با پولداری شروع میشه.

ماشینهای جدید، خونه‌های زیبا، آدمهای جینگولی وینگولی....

اما بعدش همش درباره بدبختیه.

حالا که چی؟

من که منظور کارگردان رو نفهمیدم.

شاید میخواست بگه آدمهای پولدار هم میتونند بدبخت باشند خیانت کنند سر هم کلاه بزارند دائم دروغ بگند به هم بی اعتماد باشند احساس ناامنی کنند به زن یا شوهر هم نظر داشته باشند.

خوب این مسایل چه ربطی به پول یا فقر داره؟ همه این این چیزا مربوط به خصلت بیشعور بودن بشره و ربطی به دارایی یا نداری نداره. مگه فقرا خیانت نمیکنند یا دروغ نمیگن؟

این آدمهای پولدار بدبخت فیلم سعادت آباد دست کم بیشتر بدبختیشون تقصیر خودشون بود نه اینکه بدبخت زاده شده باشند. حداقل بدبختی فقر به بدبختیهای دیگه شون اضافه نشده بود.

[ ۱۳٩٠/۸/٢٧ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

تئاتر زیبای "اگرنرفته بودی" توی سالن چهارسوی تئاتر شهر در حال اجرا است درباره فجایع جنگ.

بازی فوق العاده هر دو بازیگرش (میکائیل شهرستانی و گلچهره سجادیه) واقعا نیازی به تعریف نداره.

فقط ببینیدش.

.

.

مثل همیشه این سوال به ذهنم اومد:

 

چرا آدمیزاد اینقدر بیرحمه؟

[ ۱۳٩٠/۸/٢٧ ] [ ۸:۳٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

1- با وجود داشتن یه عالمه دوست و رفیق باز هم احساس تنهایی میکنم.

2- از توی جمع بودن بیزارم.

3- با وجودیکه سالها است کار گروهی میکنم از کار گروهی بیزارم و عاشق کار تک نفره هستم.

4- یه آدم یخی هستم که علاقه‌ای به ارتباط برقرار کردن با بقیه آدمها ندارم ولی همیشه لبخند میزنم و دوستای جدید پیدا میکنم.

5- دلم میخواد یه کلبه یه وجبی و یه باغچه داشته باشم و توش خودم رو زندانی کنم.

6- فقط از کارهای دستی و هنری لذت میبرم ولی کارم رو جوری انجام میدم که همه فکر میکنند عاشقشم.

7- از آدم وراج بدم میاد ولی جوری با دقت به حرف آدمهای وراج گوش میدم که طرف ذوقمرگ میشه. (البته در حقیقت گوش نمیدم فقط نگاه میکنم و میرم توی فکر و خیال خودم طرف هم فکر میکنه دارم به حرفاش گوش میدم!)

8- آدم صبوری نیستم ولی همه ناراحتیهامو میریزم توی قلبم و نمیدونم آخرش چه اتفاقی برای سلامتم میافته.

9- من از تاریکی میترسم. از تنهایی و از ارتفاع وحشت دارم.

10- از آدمهای ضعیف بدم میاد و همین طور از آدمهای بی مسوولیت. از شخصیتهای وابسته و ترسو و شلخته هم متنفرم.

11- از غرغرهای این مدلی:  "توی این دوره و زمونه"   "توی این مملکت" و... بدم میاد.

12- عاشق لباس و کیف و کفش و کتاب و ماسکهای تقویتی پوست هستم. ولی از اینکه به مغازه دار بگم چی میخوام هم بدم میاد. دلم میخواد برم توی یه مغازه که هر چی دلم خواست رو ببینم و امتحان کنم و بعد بخرمش.

13- خرید اینترنتی رو به حضوری ترجیح میدم. از پاساژ هم خوشم نمیاد.

14- دوختن لباس رو به خریدش ترجیح میدم.

15- از اینکه شب توی خیابون باشم بیزارم.

16- طلوع آفتاب رو دوست دارم ولی غروب رو نه.

17- هوای ابری رو فقط برای یه روز دوست دارم.

18- یه زخمهای عمیقی توی قلبم هست که وقتی با هزار زحمت کاری میکنم که جوش بخورند با یک تلنگر به راحتی باز میشند و شروع میکنند به خونریزی.

19- همیشه فکر میکنم به اندازه کافی خوب و قوی و محکم نیستم.

20- همیشه فکر میکنم استحقاق چیزهای خیلی خوب رو ندارم.

21- همیشه فکر میکنم مقصرم.

22- حسود نیستم و از موفقیت بقیه واقعا خوشحال میشم و فکر میکنم این تنها صفت مثبتمه.

23- از آدمهایی که به پیشرفت فکر میکنند و از وقتشون استفاده میکنند خوشم میاد.

از آدمهای جدی خوشم میاد.

24- از آدمهایی که میتونند یه زبانی غیر از زبان مادریشون رو عین بلبل حرف بزنند خوشم میاد.

25- از رستورانهایی که پله میخورند و میرن زیر زمین خوشم میاد.

26- از کله پاچه و ماهی بدم میاد. غذاهای سبز مثل قرمه سبزی و آش و کوکو سبزی رو خیلی دوست دارم.

27- رنگ مورد علاقه‌ام قرمزه.

.

.

دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه

.

.

همین

 

 

[ ۱۳٩٠/۸/٢٥ ] [ ۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

طرز تهیه یک کلاه بره بانمک

عکس از روبرو

نمای نزدیک

 

از پشت

 

 

بافت این کلاه با قلابه

من قلاب بافی رو از اینترنت یاد گرفتم برای همین به اصطلاحات فارسیش وارد نیستم. توی این کلاه دو تا تکنیک استفاده میشه TRIPLE CROCHET و DOUBLE CROCHET که من با TR و DC مینویسمشون. برای TR نخ رو دوبار روی قلاب میپیچید و از سه حلقه رد میکنید. برای DC هم یه بار نخ رو روی قلاب بپیچید و از دو حلقه رد میکنید. هر TR معادل 4 تا زنجیره و هر DC معادل 3 تا زنجیره برای اول هر رج.

اول مثل همه قلاب بافیها یک حلقه بسازید.

رج اول- توی حلقه بیست تاTR بزنید

رج دوم- یه دونهTR توی دونه اول دو تا TR توی دونه دوم و ادامه بدید تا 30تا TR بشه

رج سوم- یک TR توی دو تا دونه اول دو تا TR توی دونه سوم و ادامه بدید تا 40 تا TR بشه.

به همین شیوه ادامه بدید تا در رج نهم به 100 تا TR برسید.

رج 10 تا 16- همون 100 تا TR رو ببافید.

حالا از این رج باید دونه ها کم بشه. ده تا دونه درمیون یه مارکر بزارید.

رج17- توی هر دونه یه TR ببافید و به مارکر که رسیدید یه دونه کم کنید. تا اخر این رج 90 دونه دارید.

رج18- مثل رج قبل حالا 80 دونه دارید.

1رج 19- مثل رج قبل دونه کم کنید تا 70 دونه داشته باشید.

رجهای 20 تا 27- هر رج 70 تا DC

[ ۱۳٩٠/۸/٢٤ ] [ ٦:٢٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

توی دوران دبیرستان دوستی داشتم که قوانین زندگیش خیلی آسون بود. اونقدر ساده که نیاز زیادی به فکر کردن نداشت.

پدرش یه تاجر بسیار ثروتمند بود و خونه ای تقریبا شبیه قصر با یک باغ بزرگ توی یکی از خیابونهای فرعی پاسداران داشتند. ثروتمند بودن خیلی از مشکلات و درنتیجه نیاز به بعضی فکرها رو از آدم میگیره.

خونواده ی بسیار مذهبی داشت. مقید به حجاب چادر و نماز و روزه وغیره. خود مذهبی بودن هم جواب خیلی از سوالهای آدم رو میده.

خونواده شون بسیار بسیار مردسالار بودند. باز هم این مساله بار زیادی رو از دوش خانمهای خونواده شون بر میداشت. چون مسوولیت زیادی نداشتند. زنها کافی بود توی خونه داری و به خصوص آشپزی دست و پنجه داشته باشند و حداقل یک پسر در زندگیشون بزان. تصمیم گیری خاصی بر عهده شون نبود. خوب البته توقعات دیگه ای هم ازشون داشتند مثلا در هر تاریخ و زمانی که یکی از خانمها رو میدی همیشه مرتب و آراسته و با اپبلاسیون کامل بود!

دخترهای خانواده از جمله دوست من حداکثر تا سن نوزده یا بیست سالگی با یک تاجر ثروتمند مشابه پدرشون ازدواج میکردند و اگه مثل خواهر دوستم خیلی هم رام نبودند لیسانسشون رو میگرفتند و بعد ازدواج میکردند.

 

همه چیز توی زندگیشون تعریف شده و مرتب بود به طوریکه حتی من که  ذهنم شرور و سرکشه گاهی به این زندگی آسون و بدون پرسش و بدون درگیری ذهن غبطه میخوردم.

[ ۱۳٩٠/۸/٢٤ ] [ ٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

سر میرداماد پنج تصویر نقاشی شده از سربازان ایرانی غیر مسلمانی است که در جنگ ایران و عراق کشته شدند.

دو تاشون فکر میکنم زرتشتی بودند. ولی سه تای دیگه از مذاهب دیگه هستند. زیر عکسها اسمهاشون هست و این اسمها علاوه بر حروف فارسی با خطوط قوم خودشون هم نوشته شده. من از خط و اسم یکیشون یعنی هراج طوروسیان  فهمیدم که ارمنی بوده ولی دو تای دیگه یعنی آلفرد سرکیس اردوشاهی و نوبل بازوچهاربخش رو تشخیص ندادم.

اگه خطها رو تفکیک نکرده بود من فکر میکردم همشون ارمنی بودند ولی این سه تا خط با هم فرق داشتند.

امروز توی اینترنت اسمهاشون رو زدم. چیزی پیدا نکردم. فامیلی خالی رو زدم از بازو چهاربخش چیزی پیدا نکردم. فکر کردم شاید چون خطش کمی شبیه عربیه احتمالا باید عبری بوده باشه. ولی فامیلی اردوشاهی آشوریه. تا امروز نمیدونستم آشوری خط هم داره.

قبلا هم یه بار توی بی بی سی یه برنامه مستند گذاشته بود درباره مندائیان ایران که پیرو حضرت یحیی هستند. مذهبشون چیزی بین مسیحی‌ها و کلیمیها است. ولی لباسهایی که توی مراسم مذهبی پوشیده بودند شبیه زرتشتیها بود. اجداد مندائیها همون 2000 سال پیش بعد از کشته شدن حضرت یحیی از اورشلیم به ایران و عراق رفتند. از خطشون هم چیزی نمیدونم.

 

دارم به این نتیجه میرسم کشور من کشور خیلی مرموزیه و ازش هیچ چیز نمیدونم!

[ ۱۳٩٠/۸/٢۱ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

دیروز پلیس غیور هوشمند جان بر کف و همیشه در صحنه یکی از اقوام من رو دستگیر کرد.

جرم این خلافکار فراری ایجاد نا امنی در جامعه با پوشیدن چکمه در خیابان بود.

البته من هنوز ربط ناامنی و چکمه رو پیدا نکردم. شما اگه پیدا کردید به من هم بگید.

راستی یه سوال دیگه هم هست که سالهاست فکرمو مشغول کرده. اگه ربط گ.و.ز و شقیقه رو هم پیدا کردید به من بگید ممنون میشم.

[ ۱۳٩٠/۸/٢۱ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یه بار زمستون یوش رو توی یه فیلم دیدم. برف و مه. همیشه آرزو داشتم زمستون یوش رو از نزدیک ببینم. الان تقریبا به آرزوم رسیدم!!!

این منظره رو از امروز بعد از ظهر تهران ببینید:

[ ۱۳٩٠/۸/۱٧ ] [ ٧:٤۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

چند وقت پیش از دم شرکت سوار یه آژانس شدم که بیام خونه. راننده اولش موبایلش دستش بود و داشت با بچه اش داد و بیداد میکرد که تازه کلی شهریه دانشگاهتو دادم چه قدر خرج رو دست من میزاری. بعد با زنش هم یه عالمه حرف زد سر خرجهایی که بچه میزاره روی دستش.

موبایل رو قطع کرد و شروع کرد به درددل. من کارمند بودم. کارم و از دست دادم. مجبورم تو آژانس کار کنم.     تا اینجا خوب طبیعتا دلم براش سوخت.

حالا به ادامه حرفهاش گوش بدید. این مدیر آژانس با ما قرار داد بسته سی درصد از پول که درمیاریم رو باید بدیم بهش (من توی دلم: نه پس همش مال خودت یارو نذر داشته تو رو آورده توی آژانسش کار کنی).  حالا بقیه اش: آخه چه قدر این مرد حرص میزنه. غیر از این آژانس دو دهنه مغازه دیگه هم داره. یه کوره پزخونه هم توی یزد داره. من بدبخت همه پولمو باید بدم شهریه دانشگاه این بچه تازه میگه کمه باز هم پول میخوام. خدا جای حق نشسته. این مدیر آژانس ما این همه ثروت داره ولی بچه اش عقب افتاده است!

من:    تعجبتعجبتعجبتعجب

 

درسته که جمع کثیری از ثروتمندان کشور ما به دلیل دزدی و یا رابطه های سیاسی ثروتمند شدند ولی معنیش این نیست که هر کس پولداره پس دزده و هر بدبختی هم که به سرش نازل شده نتیجه گناهانش باشه. تازه اگه بشه اسم عقب افتادگی رو بدبختی گذاشت.

 

گویم سخن را بازگو مردی، کرم، ز آغاز گو

هین بی ملولی شرح کن. من سخت کند و کودنم

گفتا که آن گوش گران بهتر ز هوش دیگران!

صد فضل دارد این بر آن، کانجا هوی اینجا منم

 

مثلا ما باهوشها چی کار داریم میکنیم توی این دنیا غیر از گند زدن. دست کم اون بچه عقب افتاده به اندازه بقیه آدمها بد نیست.

 

 

[ ۱۳٩٠/۸/۱٧ ] [ ٧:۱۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز با مسیو رفتیم فیلم "مرگ کسب و کار من است". معمولی بود. نمیدونم چرا کارگردانش این همه عاشق صحنه های چندش‌آور بود. مثلا صحنه بادکش و تیغ زدن روی پشت یه آدم. یا مثلا گرگ مرده وسط کوهستان.

اصلا این صحنه ها هیچ ربطی به داستان نداشت. فقط به منظور به هم زدن حال بینندگان به فیلم اضافه شده بود.

ولی یه چند تا چیز جالب داشت. مثلا یه صحنه ای بود که یه سرباز به زندانی که به دستش سپرده بودند سیگار میده. درست بعد از اون کلید دستبندی که دست زندانی رو باهاش به دست خودش وصل کرده بود  وسط برف گم میکنه. انگار زندانبان و زندانی یکی میشند.

یا مثلا یه پدر و دختر بودند که داشتند یه مسیر طولانی رو از توی کولاک طی میکردند. بابا به دخترش میگفت الان میرسیم به کلبه درست میشه. وقتی رسیدند به کلبه، یه کلبه ای بود که اصلا هیچ در و پیکری نداشت و توش با بیرونش هیچ فرقی نداشت. مثل همه امیدهای واهی که وقتی بهشون میرسیم میبینیم تاثیری تو زندگیمون نداشتند.

[ ۱۳٩٠/۸/۱٦ ] [ ٦:٠٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

سریال ترکی ایزل که تا حدودی از روی کنت مونت کریستو ساخته شده داستان پسریه که با دسیسه دوستاش میافته زندان و حالا بعد از 12 سال برگشته تا انتقام بگیره.

اگه عامر 12 سال پیش نمی افتاد زندان چی میشد؟ یه مکانیکی میزد. با آیسان ازدواج میکرد. چند تا بچه داشت. شاید هم بعد چند سال از آیسان بیزار میشد.

اما حالا 12 سال رو توی زندان با یه آدم پایه فقط فکر کرده و مطالعه. الان که از زندان اومده بیرون یه آدم خاصه. ولی دوستاش همون آدمهای قبلی هستند فقط ثروتمند شدند.

قطعا توی زندان بودن سخته ولی اگه ازش به عنوان یه فرصت برای اندیشه استفاده بشه دیگه خیلی شبیه زندان نیست.

منظورم از این نوشته ها این بود که اگه در مرزهای زندان بزرگ ایران محصور شدید خیلی هم غمگین نباشید. میشه از این فلاکت یه فرصت برای اندیشیدن ساخت.

[ ۱۳٩٠/۸/۱٥ ] [ ٧:٠۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

اگه سوپ جو معده تونو اذیت نمیکنه باری صبحانه فوق العاده است. سرشار از انرژی میشید.

جو رو با آب خالی و بدون نمک بزارید بپزه. بعد هویج اضافه کنید. کمی آب مرغ و شیر. و اگه دوست داشتید تره فرنگی. شیر رو باید آخرهاش اضافه کنید.

 

عصر که از سرکار میاید مخلوط عرق بهارنارنج و بیدمشک. شب هم دم کرده گل گاو زبون و سنبل طیب.

اعصاب آدم مثل بچه 2 روزه آروم میشه.

[ ۱۳٩٠/۸/۱٥ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دیشب چند صفحه ای کتاب خوندم و ساعت 9:15 بیهوش خوابم برد. صبح که بیدار شدم دیگه خسته نبودم ولی اون غم لعنتی با من بود.

نشستم توی ماشین با صدای شجریان که داشت میخوند

جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهاد کش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

چند قطره اشک ریختم. همون چند قطره اشک حالم رو خیلی بهتر کرد.

تونستم چند دقیقه با خودم فکر کنم.

به من چه. من که مسوول کوچیک بودن دنیای آدمها نیستم. تقصیر من نیست که دنیا خیلی از آدمها محدوده. چرا باید روحم رو  خسته و افسرده کنم.

حیف نیست؟ آدم پوستش خراب بشه. قلبش ضعیف بشه. یا حتی مریضیهای لاعلاج بگیره فقط به دلیل اینکه یه  آدمی دنیاش کوچیک و محدوده.

با همه این که زدم به رگ بیخیالی باز هم یه آرزو دارم. کاش یه آدم بلند نظر رو میدیدم. کسی که با همه فرق داشته باشه.

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

[ ۱۳٩٠/۸/۱٤ ] [ ۸:۳٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

قشر عظیمی توی کشور ما در حال رشد هستند که اصلا تکلیفشون با خودشون روشن نیست. از یه طرف پا میشن میرن مکه. لباس احرام میپوشند با حجاب کامل. بعد از اون طرف سفر تایلند که پیش میاد میبینی با آستین حلقه ای کنار دریا رفته عکس گرفته گذاشته تو فیس بوک. اسم بچه شو میزاره محمد سیاوش یا سید کامبیز.

حالا این چیزا مهم نیست.

مشکل از اونجایی شروع میشه که دیگه از یه طرف اون آدمی رو که اسم بچه اش رو میزاره رقیه و سفرش به مشهد و کربلا محدود شده رو آدم نمیدونند. از یه طرف دیگه هم آبشون با اون کسی که کلا با مذهب بای بای کرده، توی یه جو نمیره.

البته هممون توی این کشور داریم همدیگه رو چپ چپ نگاه میکنیم. ولی این جماعت جدید دیگه خیلی نوبر هستند. از یه طرف خودشون رو بالاتر از قشر مذهبی میدونند و مسخره شون میکنند. از یه طرف دیگه از طایفه روشنفکر هم خودشون رو دور میدونند ولی زور هم میزنند که یه جورایی شبیه به اونا بشند.

یه قشر جدید ساختند. معلوم نیست شترند یا مرغند.

[ ۱۳٩٠/۸/۱۳ ] [ ۸:۳٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

تا حالا شده اینقدر خسته بشید که دلتون بخواد همش روی زمین ولو بشید و تنها حرکتتون فشار دادن دگمه های کنترل تلویزیون باشه؟

من الان چند وقتیه که اینجوری هستم. هفته پیش دیگه این خستگی به اوج خودش رسیده بود. هر روز با فلاکت بیدار میشدم و میرفتم سر کار.

صبح چهارشنبه درحالیکه با بدبختی از خواب بیدار شدم و رفتم شرکت همش به خودم میگفتم امروز آخر هفته است. ساعت 3 مرخصی میگیرم و میام بیرون. میام خونه و کلی کارهای باحال میکنم. یه عالمه هم برای خودم برنامه نوشتم.

ساعت 3 که از شرکت اومدم بیرون انگار به زور داشتم بدنم رو دنبال خودم میکشیدم. به یه زاری رسیدم خونه. لیست بلندبالا رو از جیبم درآوردم دیدم خستگی واقعا اجازه نمیده همش رو انجام بدم. یکی دوتاش رو بیشتر نتونستم انجام بدم. اون هم به دلیل خستگی زیاد بدون دقت و تمرکز بود و در نتیجه درست حسابی انجام نشد.

با خودم گفتم شب میخوابم و فردا باانرژی بیدار میشم.

ولی صبح 5شنبه هم به زور از تخت خواب جدا شدم. فکر کردم ضعیف شدم. پاشدم برای خودم یه صبحانه مثل صبحانه های هتل درست کردم و با اشتهای کامل خوردم. ولی فایده نداشت. همش مثل معتادا پلکهام رو هم میومد. نصف صداها رو نمیشنیدم.

گفتم برم بیرون یه کم آفتاب بخورم بلکه بیدار بشم. رفتم برای تولد خواهرزاده ام کادو خریدم. بعد هم رفتم قصابی گوشت خریدم و اومدم خونه. همه این خریدها درحالی بود که داشتم از خستگی از حال میرفتم.

اومدم خونه گوشت رو پاک کردم بعد هم قرمه سبزی پختم و منتظر ظهر تا مسیو بیاد. ولی یهو سرم شروع کرد به درد گرفتم و بعد هم سرگیجه اومد سراغم. مثل وقتایی که آدم شب تا صبح نمیخوابه فرداش گیج و گول میشه.

چشمهام رو میبستم یه جور سرم گیج میرفت. چشمام رو باز میکردم یه جور دیگه.گلاب به روتون حال معده ام هم خراب بود.

تا اینکه مسیو اومد یه قرص ضد سرگیجه و تهوع بهم داد که کل عصر پنج شنبه رو هم خوابیدم و برنامه سینما هم به هم خورد.

وقتی بیدار شدم باز هم گیج و ویج بودم. با خودم گفتم حالا که سینما نرفتیم لا اقل یه فیلم بببینیم. چشمتون روز بد نبینه یه فیلم مزخرف حال به همزنی دیدیم که حالم رو بدتر از بد کرد. ساعت 10 شب گرفتم خوابیدم. صبح جمعه به زور ساعت 7:30 بیدار شدم که حاضر بشم برم کلاس. کلاسی که این همه مدت منتظرش بودم امروز حس میکردم بلای جونمه. به خودم میگفتم آخه من چه جوری تا اونجا رانندگی کنم. نشستم پشت فرمون و تا اونجا خواب و بیدار رفتم. سر کلاس اصلا نمیفهمیدم استاد چی میگه. فقط هر چی میگفت تند تند عین یه اپراتور روی کامپیوتر اجرا میکردم و هر چی میگفت رو یادداشت میکردم تا وقتی خستگی از تنم رفت بشینم و بادقت روش فکر کنم.

از کلاس تا خونه صدای ضبط ماشین رو تا ته بلند کردم مبادا پشت فرمون خوابم ببره.

اومدم خونه ناهار رو خوردم ولی با وجود خستگی نتونستم بعد از ظهر بخوابم. الان هم نشستم در حال خمیازه کشیدن پست مینویسم.

نه دلیل این خستگی مفرط رو میدونم نه راه حلی براش پیدا میکنم.

شما اگه توصیه ای دارید بگید بلکه حالم خوب بشه.

[ ۱۳٩٠/۸/۱۳ ] [ ٦:٠۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

به وبلاگ دوستم نازنین سر زدم. پستی داشت به نام 1000 کار قبل از مردن. من هم کارهایی که دوست دارم قبل از مردن انجام بدم رو مینویسم.

 

1- به چند تا آدم بگم که چه قدر ازشون متنفرم

2- کشتن چند تا آدم که ازشون متنفرم

3- لاغر شدن

4- انتخاب شغل باغبانی برای چند سال

5- رفتن به یوش در زمستان

6- یاد گرفتن دوچرخه سواری

7- شرکت در یک مراسم احضار روح

8- برگزاری یه نمایشگاه نقاشی که همه نقاشیهام از نظر خودم شاهکار باشه

9- سفر به اسکاتلند و دیدن اون هیولا که توی دریاچه پنهان شده

10- بتونم یه مجموعه داستان کوتاه بنویسم و چاپ کنم

11- اینقدر شنیدار انگلیسیم خوب شه که مجبور نشم هی فیلم رو عقب جلو کنم.

12- برم سر خاک تولستوی

13- سه ماه یک فصل بهار زندگی توی شهر کوبه ژاپن

14- یه بره مرینوس داشته باشم

15-خیلی غلیظ آرایش کنم ببینم چه شکلی میشم

16- برم زیارت موزه لوور

17- یه روز توی خیابونهای کشور خودم بدون روسری بچرخم

18- برم تا قله دماوند

19- تبت رو ببینم

20- زیارتگاه پیر چک چک یزد رو ببینم

21- یه باغ داشته باشم و توی اون یه مهمونی خیلی عالی بدم و فقط آدمهایی که دوستشون دارم رو دعوت بکنم.

22- فکرمو یه جوری خلاص کنم که وقتی میرم جشن عروسی عذاب نکشم

23- یاد بگیرم برقصم

24- برم استادیوم یه بازی درست حسابی ببینم. مثلا یوونتوس و منچستریونایتد

25- دوبار سفر برم یه کشوری که 6 ماه روز و 6 ماه شبه. یه بار شب برم سفر به اونجا یه بار روز. ببینم زندگی چه حسی داره.

26- یه مینی ماینر داشته باشم و گوشه باغ توی ردیف 21 پارکش کنم

 

 

 

 

[ ۱۳٩٠/۸/۱۱ ] [ ٧:٢٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یه بار با یکی از دوستام رفتم مغازه مستر پیچ. یه کت بنفش نازک پاییزه قاطی یه عالم کاپشن دیگه بود. مغازه دار اینقدر مغازه رو بد چیده بود که اصلا این کت به چشم هیچ کس نمیومد. قیمتش هم ارزون بود. من خریدمش. از اون موقع هربار میپوشمش نمیدونم چه جوریه که همه به من میگن وااای چه کت خوشگلی. خیلی باحاله. نه مارکداره. نه گرون خریدمش. نه دوخت فوق العاده ای داره نه جنسش خیلی عالیه. ولی نمیدونم چرا به چشم همه میاد.

بعضی آدمها همین طورند. میبینی نه قیافه خاصی داره. نه تیپ فوق‌العاده ای داره. تحصیلاتش مثل بقیه است. پولش قد بقیه است. اما وقتی وارد یه جمعی میشه کلی شاخه!!  یا به قول حافظ "آن" داره.

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد

بنده طلعت آن باش که آنی دارد

[ ۱۳٩٠/۸/۱٠ ] [ ٧:٤٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

در زمان قدیم که روستاییان محصولات خودشان را به میدان برای فروش می بردند، یک زن روستایی یک سبد تخم مرغ به میدان برد که بفروشد.

 

هنوز هیچ نفروخته بود که پای اسب یک سوار به سبد تخم مرغ زن خورد و بیشتر تخم مرغ ها شکست.

اسب سوار خیلی ناراحت شد و از روستایی پوزش خواست و حاضر شد پول همه آنها را بپردازد.

اسب سوار از روستایی سوال کرد: مادر جان چند تا تخم مرغ داشتی؟

زن در جواب گفت: نمی دانم ! اما وقتی آنها را دوتا دوتا بر میداشتم یکی باقی می ماند، وقتی سه تا سه تا بر میداشتم یکی باقی می ماند, وقتی چهارتا چهارتا بر میداشتم یکی باقی می ماند, وقتی پنج تا پنج تا بر میداشتم یکی باقی می ماند, وقتی شش تا شش تا بر میداشتم یکی باقی می ماند, اما وقتی که هفت تا هفت تا بر میداشتم هیچی باقی نمی ماند.

اسب سوار حساب کرد و پول تخم مرغ های زن را داد.

سوال: کمترین تعداد تخم مرغی که زن روستایی میتوانست داشته باشد چند تا بود؟

 

پ.ن:‌پیدا کردن جوابش آسونه. بیشتر دلم میخواد بدونم دوستان از چه راههایی به جواب میرسند. اگه میشه راه حلتون رو توضیح بدید.

[ ۱۳٩٠/۸/٩ ] [ ٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

گاهی وقتا ناراحتیهای گذشته که به یادم میاد اینقدر بهم فشار میاره که دلم میخواد زنگ بزنم به آدمهایی که ناراحتم کردند و بشورم پهنشون کنم توی آفتاب.

ولی مثل همیشه که مشکل خفه خون و لالمونی داشتم و دارم هیچی نمیگم. همش اون احمقی که ته ذهنمه میگه نه هیچی نگو. زشته. بده. تحمل کن. بریز توی دلت.

فقط نمیدونم صبرم تا چه زمانیه. میدونم یه روزی با یه جرقه مثل آتش فشان منفجر میشم. امیدوارم اون جرقه رو هیچ وقت به جونم نندازند. چون همه چیز رو آتیش میزنم میزارم کنار.

میگم خودم رو سرگرم کنم که به چیزی فکر نکنم. این نرم افزار جدید رو باز میکنم از روی کتاب یکی از تمرین هاشو انجام میدم. اما نمیتونم تمرکز کنم همش اون خاطره ها میاد توی ذهنم. نرم افزار کوفتی هم  همش error میده. آره دیگه! بی تمرکز کار کنی همین میشه.

کتاب نرم افزار رو میندازم کنار. میگم برم سراغ یه کاری که خیلی تمرکز بخواد. توی مقاله های این پروژه جدید میگیرم یکی انگلیسیشو که خیلی هم طولانی و ریز ریزه پرینت میگیرم. شروع میکنم به خوندن و با ماژیک لایت کردن. فایده نداره تا یه جمله تموم میشه یهو همه چی برمیگرده توی ذهنم. چند صفحه خوندم اصلا نفهمیدم چی به چیه.

میگم گور بابای کار. امروز میشینم و کتاب میخونم. یه کتاب هیجان انگیز. یک کتاب از آگاتا کریستی که وسطهاش هستم رو میزارم روی میزم. انگار نمیشه. یه جمله رو میخونم ولی نمیفهمم چی نوشته. به خودم میام میبینم چشمام پر اشکه.

خدا یا چی کار کنم؟ امروز چه روزیه؟ چرا همش خاطره های تلخ میاد توی ذهنم؟ چه طوری به چیزی فکر نکنم؟

آها فهمیدم. میرم سراغ یه چیزی که بلد نیستم.طراحی تصفیه خونه آب. میزارم جلوم و با ماشین حساب شروع میکنم به حساب کتاب. غرق محاسبه ها میشم. عددها جلوم رژه میرند و کلا یادم میره چیا ته ذهنمه. راست میگن زندگی از آبه. انگار بدیها یادم رفت و مغزم زنده شد.

خدایا دو تا چیز رو از من نگیر: یکی تصفیه خونه آب یکی ریاضی!

 

 

[ ۱۳٩٠/۸/٩ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

من یه تقویم دارم که با تقویم رسمی کشور تا حدودی متفاوته.

تعطیلات هفتگی من عصر چهارشنبه و روز 5 شنبه است. روز جمعه دلم میخواد کار کنم!

روز تولدم تعطیل رسمیه و از کار مرخصی میگیرم. مراسم این روز هم شامل خرید کادو برای خودم و تفریحه. البته جشن تولدم از شهریور شروع میشه و میرم تو حسش تا برسم به خود 3 آبان. و البته امسال که تا یه روز بعدش هم کش پیدا کرد. و حتی 8 آبان هم که امروزه و یکی از دوستام هر سال تولدم رو 8 آبان تبریک میگه. (تولد مارادونا 8 آبانه و دوستم تولد من و اون رو قاطی میکنه نمیدونم چرا)

تولد مسیو هم که خود به خود افتاده توی یکی از تعطیلیهای تقویم رسمی وگرنه اون  هم به همین سرنوشت دچار میشد. میخوام برای سال 91 به مسیو پیشنهاد بدم روز 2 فروردین رو که تولد مسیو جونه کادوی عید به هم بدیم بعد یه روز ثابت رو بزاریم توی فروردین که مرخصی بگیریم و بریم گردش و کادوی تولد بدم. البته هنوز پیشنهاد ندادم. اگه تصویب بشه یه روز دیگه به تعطیلیهای رسمیه تقویمم اضافه میشه.

سالی یکی دوبار هم سفر در تاریخی که توش تقویم رسمی تعطیل نباشه! این تعطیلی سفر مثل تقویم قمری توی تقویم من میچرخه. هر سال یه وقتیه.

هفته دوم نوروز دوست دارم بیام سرکار (همه شرکت مرخصی میگیرند). چون توی شرکت هیچ کس نیست میتونم بشینم برای خودم کتاب بخونم و با اعصاب آروم پروژه های سال قبل رو مرور کنم و برای کارهای سال نو برنامه ریزی کنم.

از اول اسفند تا سه چهار روز قبل عید حالم خیلی بده نمیدونم چرا. خلاصه توی تقویمم عزاست!

روز 13 اسفند هر سال هم با مسیو میریم یه رستوران خفن گرون. نمیدونم این رسم رو از کجا درآوردیم.

سه چهار روز قبل از عید نوروز با وجود کار زیاد توی شرکت بیشتر برام عیده تا خود عید نوروز. سال تحویل سرجاشه. عاشق سال تحویلم.

چهارشنبه سوری هم توی تقویم من ثبت شده هر چند توی تقویم رسمی نیست. اگه شده از روی یک چوب کبریت روشن بپرم هم باید سرجاش باشه. البته توی تقویم من تعطیل نیست.

و البته روزهای نامزدی (نومزدنگ) سالگرد عروسی به شمسی و قمری هم جشن و پایکوبی سرجاشه البته تعطیل نیست.

روزهای 8 مارس (روز زن) روز سپندار مذگان و همچنین روز زن تقویم رسمی ایران رو جشن میگیریم. (یعنی سه روز!) و البته روز پدر تقویم رسمی ایران برای مسیوی عزیزم جشن میگیرم.

با عرض معذرت از امام حسین، عین 10 روز اول محرم نمیدونم چرا بهم خوش میگذره. با وجودیکه اهل نذری گرفتن و گردش توی خیابون نیستم. اصلا از این مراسم خوشم میاد.

با وجودیکه روزه نمیگیرم ولی برخلاف همه دوستام کل ماه رمضون رو عاشقشم. به خصوص لحظه اذان مغرب یه حس خوبی داره.  اگه توی خیابون باشم که خیلی خوش میگذره. وااای آش رشته. حیف که امسال جای ربنای آقای شجریان خالی بود. ولی خودم جدا گوش میکردمش. هم ربنا رو هم مناجات افشاری.

اینم از تقویم من.

شما تقویمتون چه جوریه؟

 

[ ۱۳٩٠/۸/۸ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

سالها است که مردم کره شمالی دارند با بدبختی و فلاکت و تحت دیکتاتوری زندگی میکنند. مدت زیادیه که توی سوریه رژیم اسد داره کشتار میکنه. و البته زمان زیادی بود که طالبان توی افغانستان مردم رو بیچاره کرده بود و اگه برجهای آمریکا داغون نمیشدند هنوز همون آش و همون کاسه بود.

شبکه های معروف دنیا گاهی یک برنامه درباره کره شمالی نشون میدند که بگن ما میدونیم اونجا چه خبره. همین طور گاهی خبرهای پراکنده از طالبان و بشار اسد.

اما وقتی برجهای دوقلوی آمریکا فروریخت از طرف جامعه جهانی فورا برای سقوط طالبان اقدام شد. "ما برای سوزاندن ریشه تروریسم به افغانستان اومدیم. برای اینکه دنیا از وجود این افراد پاک بشه." اما این دنیا واقعا کیه؟ یعنی تا قبل از اینکه برجها نابود بشند افغانستان و عراق جز دنیا نبود؟

از نظر سیاستمدارن جهان، دنیا یعنی اروپای غربی و آمریکای شمالی. تامین امنیت یعنی تامین امنیت اونها. بقیه دنیا هم به درک. جون یک آدم بلژیکی، نروژی، آلمانی یا...   باارزشتر از یک آدم خاورمیانه‌ای یا رنگین پوسته.

وقتی کشت و کشتار داخلی رواندا شروع شد کشورهای غربی شروع به خارج کردن اتباعشون از رواندا کردند و هیچ کشوری کمک به ایجاد صلح در رواندا نکرد.

توی فیلم هتل رواندا یکی از سربازهای سازمان ملل که توی رواندا بود به مدیر سیا‌ه‌‌پوست هتل میگه: از نظر  کشورهای غربی شما ها ارزشی ندارید. شماها کاکاسیاه هستید!

درسته که داخل این کشورها نژاد پرستی ممنوعه. آزادی و امنیت برای همه انسانها هست چه مهاجر و چه از نژاد سفید. همه از هر جنس و نژاد و مذهبی اجازه پیشرفت دارند ولی همه تبلیغات تساوی حقوق بشر برای داخل خود این کشورها است و در خارج از مرزهاشون ارزشی نداره.

 

[ ۱۳٩٠/۸/۸ ] [ ۸:۱٦ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

- وای سوسن جون ماشالا خوشگلی ها!

ذهن من: برو بابا. یارو خوشگل ندیده. اگه من خوشگلم پس آنجلینا جولی چیه؟

- تو خیلی باهوشی!

ذهن من: به من میگه باهوش؟ پس نیوتن و بیل گیتس چی هستند؟

- سوسن توی کارش موفقه!

ذهن من: بیچاره ها نمیدونند من چه آدم دودره بازی هستم.

- سوسن خیلی درسخونه.

ذهن من: من هیچ وقت عین آدم درس نخوندم. اگه درس خون بودم برق شریف قبول میشدم. الان هم آمریکا بودم.

 

یه نفر توی فکر من هست که همش به من میگه نه تو خیلی هم خوب نیستی. فقط کسی خوبه که به اندازه ستاره های سینما زیبا باشه. به اندازه یه شاگرد اول کنکور درسخون باشه. به اندازه یه نابغه باهوش باشه و به اندازه مدیر عامل یه شرکت جهانی موفق باشه.

[ ۱۳٩٠/۸/۸ ] [ ۸:٠٥ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

[ ۱۳٩٠/۸/٤ ] [ ٩:۱٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

چند سال پیش وقتی داشتم کتاب هزار خورشید تابان رو میخوندم تعجب میکردم از اینکه نوشته بود زمان حکومت طالبان مردم از فقر و قحطی به گدایی افتاده بودند اما نیروهای طالبان هر روز توی خیابونها میگشتند تا مردی ریشش کوتاه نباشه یا زنی تنها به خیابون نیومده باشه.

اما الان دیگه تعجب نمیکنم چون کشور خودم هم به همین سرنوشت دچار شده.

وقتی پامو میزارم توی میدون ونک جوانهایی رو میبینم که نیروی جوانیشون صرف فروش گل و آدامس و برگه زردآلو میشه. بچه هایی که فال و دعا میفروشند.

دور میدون ونک 4 تا ماشین بزرگ ایستادند توی هر کدوم چهار پلیس هست به همراه راننده یعنی 5 نفر و مراقبند که مانتوی مردم از یه اندازه ای کمتر نباشه. مدل موی پسری خلاف سلیقه اونها نباشه. یعنی هر روز 20 نفر فقط توی میدون ونک هستند. هرماه برای این کار حقوق میگیرند کلی پول هم صرف ماشین و هزینه های دیگه شون میشه. این درحالیه که توی همین میدون ونک که یه زمانی جز قسمتهای ثروتمند شهر بوده پر از آدم فقیر و بیچاره است.

[ ۱۳٩٠/۸/۱ ] [ ٧:۳۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب