رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

یک ساعت پیش رفتم بانک از جلوی یک دبستان دخترونه رد شدم. امروز جشن شکوفه ها بود برای بچه هایی که هفته دیگه میرند کلاس اول دبستان. در مدرسه باز بود. معلمها داشتند صورت بچه ها رو نقاشی میکردند. صدای موسیقی شاد تا وسط خیابون میومد. یک نفر هم توی مدرسه لباس خرگوش پوشیده بود و بچه ها رو بغل میکرد یا روی دوشش میذاشت. خیلی باحال بود.

یاد اول مهر سال 64 افتادم که رفتم کلاس اول. جاتون خالی نباشه! مانتو شلوار خاکستری با مقنعه سیاه. ناظم گفته بود حق ندارید کیف و کفش رنگی هم بیارید. دفترها هم باید ساده باشه. طرح و عکس نداشته باشه. یه موقع بچه ها ممکنه یاد امپریالیسم جهانی بیافتند. صبح توی حیاط مدرسه صف کشیدیم. ناظم اومد و به ترتیب قد مرتبمون کرد.بعد هم گفت دستتون رو بگیرید جلو و به اندازه یک دست از نفر جلویی فاصله داشته باشید.

بعد هم رفت پشت بلندگو و گفت صلوات بفرستید برای سلامتی و طول عمر فلانی. صلوات بفرستید برای پیروزی رزمندگان اسلام.

نمیدونم این مسایل چه ربطی به بچه 6-7 ساله داره؟

بعد یکی از بچه های پنجم رفت پشت میکروفون و آیه الکرسی رو چند کلمه چند کلمه میخوند و بچه ها پشتش تکرار میکردند. من برای اولین بار اسم آیه الکرسی رو شنیدم. کلی خنده ام گرفت از اینکه اسمش من رو یاد کرسی و لحاف توی زمستون مینداخت. اما نخندیدم چون هیبت مدرسه حسابی منو گرفته بود.

بعد رفتیم سر کلاس معلممون اومد اسمش خانم سیفی بود. اسم هممون رو پرسید. بعد یکی از بچه های پنجم به اسم اسدی رو آورد و گفت مبصر امسال ما است. بعد هم  یه خورده شعر خوندیم. یه داستان هم معلممون درباره تمیزی و پاکیزگی گفت. با بغل دستیم زنگ تفریح یه کم توی حیاط بازی کردم. زنگ دوم هم نقاشی کشیدیم. بعد هم رفتیم خونه مون.

از مدرسه خوشم اومد ولی خدا وکیلی هیبتش جوری منو گرفت که احساس نکردم هیچ وقت جزئی از مدرسه هستم. همیشه فکر میکردم مدرسه یک قدرت مطلقه و من باید اطاعت کنم. این حس همیشه با من بود. حتی کمی هم توی دانشگاه. فقط وقتی رفتم سر کار و احساس کردم یک کار گروهی مفید دارم انجام میدم دیگه این فکر از سرم بیرون رفت.

[ ۱۳٩٠/٦/۳۱ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

تجربه به من ثابت کرده وقتی توی یک روز 2 تا بدبیاری میارم نباید منتظر سومی باشم. باید مرخصی بگیرم برم خونه. هیچ کاری نکنم. فقط یه کتابی که قبلا خوندم و خوشم اومده رو بردارم و برم توی تخت دراز بکشم و دوباره بخونمش.

اما دیروز همین جوری برای من بد اومد. من هم موندم شرکت و ادامه دادم به تحمل بقیه بدبیاریها. 

بدبیاری اول- سر صبح مدیر یکی از پروژه ها ازم یک کاری خواست. یک پروژه مزخرف که اصلا کارفرما نداره! یعنی خودمون برای خودمون تعریف کردیم. دور همی. نه پول توش هست نه هیچی. یه فایل مسخره عریض و طویل اکسل. چند ساعت گیرش بودم تا اینکه تموم شد و تازه کلی هم ایراد داشت.

بدبیاری دوم- شایعه ورشکست شدن شرکت قوت گرفت و امروز میگفتند احتمالا این ماه حقوق در کار نیست. 

بدبیاری سوم- این پیمانکار خرفت چند وقت پیش به من زنگ زده میگه ابعاد صافی strainer‌ها رو به من بده. میگم توی valve list هست. میگه کجا؟ براش با ایمیل فرستادم. الان بعد از 2 ماه که حسابی با شرکت ما درگیر شده و دعواش شده برداشته نامه رسمی زده میگه من از خانم فلانی اطلاعات strainer ها (ننوشته چه اطلاعاتی!) خواستم اونم برام valve list رو ایمیل کرده. ای موذی دروغگوی پیمانکار. چه قدر تو پستی. 

بدبیاری چهارم- رفتم توی وبلاگ خودم و دوستان به یک سری مشکلاتی برخوردم که حالم گرفته شد. حالا نمیخوام جزئیاتشو بنویسم.

بدبیاری پنجم- عصری رفتم جلسه با مدیر وارفته یه پروژه دیگه یه ساعت نشستیم حرف زدیم آخرش هم هیچ نتیجه ای حاصل نشد.

بدبیاری ششم- من شناسنامه ام شهریوره. دیروز شرکت کادوی تولدمو آورده. با کلی ذوق بازش کردم میبینم یه کیفه که دو طرفش زدگی داره!

بدبیاری هفتم- مامانم میگه کیفم رو خونه خواهرت جا گذاشتم. باهاش قهرم! توی کیف هم پوله نمیخوام با پیک بیاد. برو بگیرش. از بس ترافیک بود از شرکت تا خونه خواهرم پیاده رفتم. اونجا کیف رو گرفتم. یک ساعت و نیم منتظر آژانس نشستم آخرش نیومده.   زنگ زدم مسیو یه جا قرار گذاشتیم. 40 دقیقه پیاده رفتم تا رسیدم اونجا. نشستم توی ماشین با مسیو دعوامون شد.    کلی هم تو ترافیک موندیم تا رسیدیم خونه.

 

هیچی همین دیگه. میخواستید چی باشه. بعد اومدم خونه یه خورده برای خودم گریه کردم حالم بهتر شد. بعد هم شام رفتیم بیرون. اینقدر ترافیک بود که ماشین رو یه جا گذاشتیم و باز هم یه تیکه راه پیاده رفتیم تا رستوران. رستورانش خوب بود خوش گذشت. بعد هم از یه شیرینی فروشی اون نزدیک شش تا شکلات خریدم که شبیه قاشقه و میشه باهاش چای یا شیر داغ رو هم زد و قاشقه توش حل میشه. خدا رو شکر آخرش خوب بود.

دیشب هم با سردرد و پادرد به دلیل پیاده روی بیرویه خوابیدم. صبح که بیدار شدم احساس کردم امروز برم سر کار با همه دعوام میشه. زنگ زدم به منشی مدیرم میگم کار دارم امروز نمیام به مدیر بگو.

تا 9 صبح خوابیدم. بعد پاشدم یک کیت کت با آب پرتقال به جای صبحانه خوردم. گور بابای چاقی. یه کم نقاشی کشیدم. سریال خالتوری عشق ممنوع رو دیدم! نشستم پای کامپیوتر ورق بازی کردم برای خودم تنهایی ناهار درست کردم. استانبولی شفته. به به. الان حالم بهتره. حالا میخوام برم یه کم به قیافم برسم.

[ ۱۳٩٠/٦/٢٩ ] [ ۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز روز مرگبار مزخرفی بود که از صبح بد آوردم. هر چی هم سعی کردم خوبش کنم نشد. کلا به فنا رفت.

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۸:۱٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

اگه دوستی داشته باشی که بزاره و بره به یه راه دور یا خودت بری به یه شهر یا کشور دیگه اون وقته که میتونی با دنیای مجازی خیلی راحت از حال و احوال خانواده و دوستات با خبر بشی. نیازی به نوشتن روی کاغذ و تمبر و پست نیست.

اما یه مزیت دیگه دنیای مجازی اینه که اگه با کسی توی این دنیا دوست بشی و هیچ وقت نبینیش. حتی اگه هر روز ایمیلهای یا نظراتش در وبلاگت باشی با یه اشاره میتونی لینکشو کلا از لینک دوستات حذف کنی و عین خیالت نباشه.

شاعر میگه ای برادر تو همه اندیشه ای مابقی خود استخوان و ریشه ای

توی این دنیا از آدمها فقط اندیشه ها شونو میبینی. اما دیدن همون استخوان و ریشه تاثیر زیادی توی دوام دوستی داره. منظورم زشتی یا زیبایی نیست. منظورم اینه که اگه یکی رو هر روز ببینی و باهاش حرف بزنی دوام دوستیت خیلی قویتر از وقتیه که نمیبینیش.

به قول معروف از دل برود هر آنکه از دیده برفت

حالا فرض کن اصلا از اول در دیده وجود نداشته. یعنی از اول دوستی توی همین دنیای مجازی بوده. اون که دیگه کاملا کشکه.

[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

واقعا ما همیشه اینقدر ملت خشنی بودیم یا جدیدا وحشی شدیم؟

 

کشتن یک خرس ماده و دو توله اش تحت شکنجه

اسیدپاشی به صورت آمنه به دلیل جواب رد به خواستگار

کشتن یک دختر روی پل مدیریت به دلیل جواب رد به خواستگار

کشتن روح الله داداشی سر یک بحث رانندگی

جنگ و دعواهای هر روزه توی خیابون سر هر مساله کوچک و بزرگی

.....

 

اینم از نوادگان کورش و داریوش با این همه ادعا که فعلا مظهر توحش شدند.

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ٧:٠۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

لاله سیاه اثر الکساندر دوما.

داستان روال ساده ای داره. ساده و گیرا. به صورتی که خواننده رو دنبال خودش میکشه.

همیشه در سادگی عمقی نهفته است که در پیچیدگی وجود نداره. این داستان هم خیلی فکر آدم رو مشغول میکنه. میشه ازش یک ظاهر ساده فهمید که یک داستان عاشقانه است. و البته میشه به عمق داستان رفت. به خود لاله سیاه که نماد نسل پس از جنگ هست. لاله سیاه قیمتیه و خیلی ها دنبالش هستند.

یک نکته جالب. شخصیت ون بارل کمی من رو یاد تیستوی سبز انگشتی میندازه. نه فقط به خاطر عشقش به باغبانی. تیستو با گل و گیاه دنیا رو تغییر داد. ون بارل هم با کشت لاله دنبال تغییر بود. میخواست با پول جایزه لاله کارهای مفیدی انجام بده. برای تیستو زشتی مساله غریبی بود. ون بارل هم جذب زیباییها میشد و در بخش اول کتاب نامش مرد خوشحال یا شاد واقعی نوشته شده بود.

ون بارل دو عشق در دنیا داشت گلهای لاله و رزا. جالب این بود که اسم رزا هم نام یک گل هست.

ترجمه کتاب کار خانم بنفشه حدادی بود که به نظرم ضعیف بود.

خود داستان هم در کل متوسط بود.

 

این متن رو برای دوستان حلقه کتابخوانی نوشتم.

 

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

بالاخره این کتاب اعصاب رنده کن تموم شد.

الان حالم خوبه.

هر چند دیشب هم داشتم کابوس میدیدم.

کتاب لاله سیاه دوما رو شروع کردم.

[ ۱۳٩٠/٦/٢٧ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یکی دو بار در هفته با مسیو به پیاده روی میریم.  در حال پیاده روی وقتی حرف میزنیم و میخندیم با چیز عجیبی روبرو شدم. بیشتر مردم با تعجب به ما نگاه میکنند انگار دارند میپرسند چرا خوشحالید؟ تعداد کمی هم با ناراحتی و کینه نگاه میکنند انگار دلشون میخواد حال آدم رو بگیرند.   

شاد بودن توی کشور ما چیز عجیبیه. و این توی ضمیرمون ثبت شده. برای همین آدمهای شاد برامون عجیب و یا حتی نفرت‌انگیزند.

ما مردم شادی نیستیم، چون وقتی کسی میمیره براش سوم هفتم چهلم و سال میگیریم و هر سال هم روز مرگش با اندوه سر خاکش میریم. چون فکر میکنیم اگه این کار رو نکنیم بی احساس هستیم. اما موقع عروسی که میشه جشنمون حد اکثر به عروسی و پاتختی ختم میشه و اگه حنابندون هم باشه میگیم اوه چه خبره یه دختر شوهر داده یا یه پسر زن داده ها.و ترجیحا سعی میکنیم حال عروس و داماد رو بگیریم چون به نظر ما حق ندارند شاد باشند. 

خیلی وقتها سالگرد تولد و عروسی و شادیهای خودمون و یا عزیزترین کسانمون که زنده هستند رو هم فراموش میکنیم. 

ما مردم غمگینی هستیم چون وقتی آدمهایی رو توی خیابون میبینیم که با صدای بلند میخندند زیر لب میگیم چه جلف! نمیگیم چه شاد! وقتی چند تا جوون چه دختر و چه پسر مشغول بگو و بخند باشند پیرترها سر تکون میدند و میگن چه دوره و زمونه ای شده.

وقتی توی یک مهمونی یک نفر زیاد برقصه میگن چه خبرشه دنبال چیه؟ اما اگه توی یک مراسم عزاداری کسی زیاد گریه کنه   پیرترها با خوشحالی نگاهش میکنند.    

 موسیقی ما شعر ما ادبیات ما با غم عجین شده. وقتی به کنسرت شجریان میریم به جای اینکه خوشحال باشیم داریم به یک اثر هنری منحصر به فرد گوش میدیم اشکمون جاری میشه.

گفته میشه دلیلش اینه که ایران همیشه مرکز تاخت و تاز و جنگ بوده و مردمش بدبختی کشیدند. ولی من فکر میکنم ما اینقدر غمزده هستیم که همش داریم بدبختی رو جذب میکنیم. حتی وقتی کشورمون کمی به طرف بهبود پیش میره فورا شرایط رو پس میزنیم و غم و بدبختی رو جذب میکنیم.   

این همه اعتیاد  

طلاق   

دعواهای خیابونی خودکشی 

و بدبختیها

فقط و فقط عاملش فقر مادی نیست.

یک  دلیلش فقر شادیه. 

 

اینکه آدم توی یک کشور غمزده سعی کنه شاد باشه کار سختیه ولی میشه امتحانش کرد.  با ورزش    رقص   یک نفره   دو نفره  جمعی   موسیقی   جدی نگرفتن بدبختیها   و از همه مهمتر خنده از ته دل قهقهه

[ ۱۳٩٠/٦/٢٤ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

میدون ونک اعصاب خورد کنه. ترافیک همیشگی. گشت ارشاد عوضی سر همه خیابونهاش. دست فروشهای بدبخت فقیر.

توی این میدون یک کتبفروشی هست به نام بهمن. پله میخوره و میره پایین. یک کتابفروشی خیلی بزرگ. وقتی واردش میشم اصلا انگار اینجا هیچ ربطی به میدون ونک نداره. مرتب و تمیز. فروشنده های مودب. همیشه هم یک موسیقی ملایم پخش میشه.

امروز دنبال کتاب لاله سیاه دوما میگشتم ولی پیداش نکردم. به یکی از فروشنده ها گفتم. بدون اینکه دنبالش بگرده سریع رفت و از توی یک قفسه پیدا کرد و برام آورد.

برام عجیب بود که چه قدر خوب جای همه کتابها رو میدونه.

من هم توی شغلم سعی میکنم خیلی دقیق و منظم باشم ولی کاشکی من هم توی شغلم اینقدر حضور ذهن داشتم.

[ ۱۳٩٠/٦/٢۳ ] [ ٦:٤٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

فیلم جاسوس بازی رو میبینم. مردی رو میکنه به برد پیت و میپرسه:"آدم کشتن کار سختیه؟"

دوربین روی چهره جذاب برد پیت زوم میکنه. یک موسیقی رمانتیک و احساس برانگیز پخش میشه و برد پیت میگه:" بله کار خیلی سختیه"

 

کاملا دروغه. بشر در طول تاریخ ثابت کرده که آدم کشتن اصلا کار سختی نیست به خصوص اگه به صورت انبوه باشه.

خاطرات یک سرباز آمریکایی برگشته از ویتنام:

دستور داده شد در روستای میلای همه تا آخرین مرغ زنده نابود شوند. همه زنها مردها بچه ها و نوزادها و پیران را وسط ده جمع کردیم و شروع به تیراندازی کردیم. دو بچه چهار پنج ساله در حال فرار را نشانه گیری کردیم و یکی یکی کشتیم. بعد نشستیم تا چیزی بخوریم. اما هنوز برخی زخمیها ناله میکردند. بلند شدیم و همه را راحت کردیم و بعد توانستیم با خیال راحت غذایمان را بخوریم.

روستای میلای از نقشه ویتنام حذف شد. چون هیچ جنبنده ای در آن زندگی نمیکرد.

[ ۱۳٩٠/٦/٢٢ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یکی نیست بگه آخه وقتی جنبه نداری چرا این کتابها رو میخونی؟

دیشب اصلا نتونستم بخوابم. دارم فکر میکنم ملت مادر مرده ویتنام و خود خانم فالاچی اعصابشون از چه جنسی ساخته شده بوده؟ اصلا همین سربازهای آمریکایی خاک توسر خودشون چه اعصابی داشتند؟

گاهی انگار توی دودربایستی خودم گیر میکنم. این کتاب رو تا صفحه 342 خوندی خوب حالا برو تا تهش. 

این کتاب یک حسن داشت و اینکه انگار دیگه هیچی ناراحتم نمیکنه. همش دوستام میام غر میزنند این چه مملکتیه؟ قیمت دلار گشت ارشاد یارانه ها و.... من هاج و واج نگاه میکنم. ها؟ غم و غصه چیه؟ بیخیال مال دنیا!  کلا به پوچی رسیدم.

[ ۱۳٩٠/٦/٢۱ ] [ ٤:٢۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

همیشه نوشته های فالاچی تاثیر بدی روی من گذاشته. حقیقت رو خیلی عریان مینویسه و خیلی خیلی خشن. خشونتی که فقط از قلم و کلام یک زن برمیاد.

[ ۱۳٩٠/٦/٢٠ ] [ ٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

آدمهای یک نسل از قبل از ما همش میگند جوونهای این دوره زمونه به هیچی اعتقاد ندارند. ما که میرفتیم دانشگاه هر کسی یک مرامی داشت. الان جوونها همش فکر پولدار شدن و قر و فر و لذت بردن از زندگی هستند.

کتاب زندگی جنگ و دیگر هیچ رو میخونم. در متن کتاب نوشته " یک نفر آلمانی به نام کارل مارکس کتابی نوشته و حالا به خاطر عقاید آن یک جنگ ایدئولوژیکی به وسیله یک عده نادان پدید آمده"

از اینکه در دوره ای به دنیا اومدم که دیگه بیشتر همسن و سالهام به چیزی اعتقاد ندارند احساس رضایت میکنم.

[ ۱۳٩٠/٦/۱٩ ] [ ۳:٠٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

من همینجا حرفم رو پس میگیرم. 24 ساعت هم نتونستم خام گیاهخوار بشم. البته هنوز به گیاهخواری پابندم ولی به خامش نه. از سرگیجه دارم میمیرم.

[ ۱۳٩٠/٦/۱۸ ] [ ٧:٥٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یه کتاب درباره خام گیاهخواری خریدم و خوندم. به نظرم نویسنده اش خیلی بزرگنمایی کرده. ولی از اون جهت که اول باید امتحان کنم بعد نظر بدم از امروز به مدت یک هفته خامگیاهخوار میشم. بعد نتیجه رو اینجا مینویسم.

[ ۱۳٩٠/٦/۱۸ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

معلمی توی دبیرستان داشتم به نام خانم همیز که هفته ای 2 ساعت به ما درس اخلاق میداد. این درس جز سیلابس آموزش پرورش نیست و فقط مدرسه ما داشت. نوعی وعظ و خطابه هفتگی.

اینجا اسم این خانم رو کامل نوشتم بلکه شاید یک روز گذرش به این وبلاگ برسه و شاید کمی در افکارش و شاید دست کم در ترویج افکارش تجدید نظر کنه.

خاطره های زیادی از درسها و داستانهای خانم همیز دارم. چند تاش رو مینویسم.

درس اول- پسری بود به اسم قاسم که خیلی خانم باز بود. در آن واحد با چهل پنجاه نفر رفیق بود. یه شب خواب میبینه که مرده. رفته اون دنیا و خدا یک دیگ گذاشته و داره اون زنها رو آب پز میکنه. یکی از اون زنها هم فریاد میکشید قاسم منو نجات بده. که ندا میاد قاسم هم باید بیافته توی این دیگ! که قاسم از خواب میپره و متحول میشه و دیگه تا آخر عمرش اصلا از کنار هیچ زنی رد نمیشه! - - اگه داستان فرضا واقعی باشه و زاییده تخیل یک ذهن بیمار نباشه باید بگم که این آقای قاسم بیشتر از نیاز به مذهب نیاز به یک دکتر روانشناس داشته. کسی که اول با 50 زن رفیق بوده بعدش هم با هیچ زنی نبوده به نظر من کلا دیوونه است و همه جوره عقده جنسی داره.

درس دوم- یک دختری بود که عاشق پسر همسایه شون میشه ولی پسره نمیدونسته. بعدا پسره میره زن میگیره. دختره هم میره برای خودش شوهر میکنه. ولی هر جمعه که میومده به خونه مامانش سر بزنه یه نگاه به در خونه پسر همسایه میکرده. یعنی چشمش هنوز دنبالش بوده. تا اینکه خانمه پیر میشه و میمیره و میاد به خواب خواهرش. خواهرش میگه اون دنیا خوبه؟ خوش میگذره؟ میگه آره همه چی عالیه. فقط جمعه ها یه پرنده هست میاد چشمهای منو از کاسه در میاره. وای نمیدونی چه قدر دردناک و عذاب آوره. - -  میخوام بگم زنی که تمام عمرش دست از پا خطا نکرده فقط به خاطر نگاه اونم به در خونه چنین عذابی میکشه نشاندهنده سادیست بودن خدای شماست و کلا این کلمه های رحمان و رحیم و غفور و... رو بذار در کوزه.

درس سوم- شیطان وقتی میره توی بدن آدم توی روده ها پنهان میشه. وقتی میری دستشویی و پی پی میکنی. شیطان هم میپره بیرون.  - - نتیجه میگیریم آدمها یبوستی همشون دارن شیطان رو حمل میکنند و کسانی که آسانروی میگیرند وجودشون از شیطان پاک شده. آخه زن حسابی من تا یادمه میگن برای گناههایی مثل دروغ و غیبت و.. شیطان آدمو گول میزنه. این چه ربطی به روده و دستشویی داره.

درس چهارم- تعداد زنها توی بهشت کمتر از مردهاست. چون زنها گناه بیشتر میکنند. باعث گناه هم میشند. یه وقتایی هم نمازهاشون رو کم میخونند.    - - این یک قلم رو دیگه من نمیدونم چی بگم. هر وقت مردم و رفتم اون دنیا آمار میگیرم کی بیشتره. این خشکه مقدسها به جنسیت روح هم کار دارند.

درس پنجم- هر مقدار از موی زن رو که نامحرم ببینه اون دنیا از اون مو آویزون میشه.- - من از کل موهام آویزون میشم پس کمتر دردم میاد.

من 14 سال پیش از دبیرستان فارغ التحصیل شدم ولی طبق گزارشهای واصله هنوز هم این خانم بر این عقاید استواره. واقعا نمیدونم طی این 14 سال چی کار کرده؟ چرا هیچ پیشرفتی نداشته؟

دلم نمیخواد اسم این خانم رو معلم بذارم. چون چیزی ازش یاد نگرفتم. به نظرم محدوده فکرش در حد زنهای بیسواد دوره قاجار بود که زندگیشون بین خانه و حمام سر کوچه و گاهی بازار رفتن تقسیم میشد. در نادانی زندگی میکردند و در نادانی هم میمردند. ولی تقصیری نداشتند. چون نه سواد داشتند نه امکان آموزش. نه کتاب. اینکه آدم توی دوره ای زندگی کنه که به همه جور کتابی دسترسی داشته باشه و اینترنت هم در اختیارش باشه و باز هم به این شکل فکر کنه  خیلی خیلی عجیبه.

[ ۱۳٩٠/٦/۱٦ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

نمیدونم این چه جور بیماریه که من دارم.

یکی از دوستهام هست که کیف چرمی میدوزه. اگه این کیفها رو توی ویترین مغازه ببینم شاید خوشم بیاد ولی نمیرم بخرمش. ولی وقتی دوستم عکس این کیفها رو با ایمیل برام میفرسته فورا دست و پام شل میشه و با وجود داشتن ده دوازده تا کیف باز هم اینترنتی سفارش میدم برام بدوزه. بعد از سفارش خودم با خودم دعوام میشه.        

همینجوری حوصله خرید ندارم. اصلا از هر چی پاساژ و مرکز خریده بدم میاد. ولی گاهی که برای سرگرمی میرم توی سایت efeh.com اون وقته که بدون دلیل شروع میکنم به سفارش چیزایی که اصلا لازم ندارم. اما احساس میکنم اگه سفارش ندم انگار یه چیزی توی زندگیم کمه!  

دیروز هم دوباره رفتم توی این سایت لعنتی و اگه بگم چه چیزایی سفارش دادم مسخره ام میکنید.

جوراب. کتاب درمان بیخوابی. آینه کیفی. کتاب طب گیاهی. و....

همش شد 25 تومن.

امروز برام میاد دم شرکت. احساس پشیمونی میکنم اما دلم هم نمیاد سفارشم رو پس بگیرم. چرا؟

 

 

 

پی نوشت: ساعت 12 سفارشهام رو آورد. الان باید با یک کوله پشتی پر از جوراب ریمل آینه کتاب گوشواره تیتانیوم و چند تا کاتالوگ تبلیغ برم خونه.

[ ۱۳٩٠/٦/۱٦ ] [ ٩:۳٥ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

خیلی وقت پیش کتاب غرور و تعصب جین آستن رو خوندم. الان دارم کتاب اصلیش رو به زبان انگلیسی میخونم. اولش احساس کردم اصلا به دلم نمیشینه در حالیکه چند سال پیش از ترجمه فارسیش نسبتا خوشم اومد. گفتم شاید طی این چند سال سلیقه ام عوض شده.

چند وقته شروع کردم شعر انگلیسی میخونم. خیلی از شعرها سرشار از احساسه ولی من لذت نمیبرم.

یاد یکی از دوستان که در حال تحصیل در آمریکا است افتادم که نوشته بود با همکلاسیهام گاهی بحثها و صحبتهای غیر علمی میکنیم. با وجودیکه زبان انگلیسیم خوبه ولی این صحبتها به دلم نمیشینه برای اینکه:

انگلیسی زبان احساس من نیست.

[ ۱۳٩٠/٦/۱٤ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

از قدیم گفتند 8 ساعت کار 8 ساعت تفریح 8 ساعت استراحت.

حتی اگه فرض کنیم غذا خوردن و حمام و دستشویی هم جز تفریح باشه به نظر من آشپزی و خرید و ظرف شستن قطعا جز کار حساب میشه. ولی مال ما رفته توی 8 ساعت تفریح. از صبح تا شب 9 ساعت از بهترین زمانمون رو باید در شرکت باشیم. حتی اگه شرکت پروژه نداشته باشه و علاف باشیم باز هم باید بنشینیم پشت میزمون و ساعت پر کنیم. به زور با خوندن کتاب و زبان باید وقت بگذرونیم. من باید به کی بگم دلم میخواد خیلی از وقتم رو کار عملی با دست انجام بدم. دلم میخواد توی این وقتی که داره در شرکت حیف و میل میشه نقاشی بکشم اصلا دلم میخواد خیاطی کنم و بافتنی ببافم. تازه غر هم میزدند که چرا کم اینجا هستید و اضافه کاری بایستید. اتلاف وقت توی زندگی ما یه چیز عادی شده. از مدرسه و دانشگاه گرفته که مغز ملت رو با یه سری تئوری پر میکنند بدون اینکه کاربردش رو بفهمه. تا سر کار و اداره ها که حضور فیزیکی خیلی بیشتر از نتیجه مهمه. حتی توی شرکت ما که یه شرکت خصوصیه.

اگه طرف نجار یا قالیباف یا خیاط باشه زمانش دست خودشه راحت تر میتونه مدیریتش کنه. تازه اگه شاگرد هم بگیره مطمئنا شاگردش بهتر از شاگردی میشه که بشینه سر کلاس به صورت تئوری قالیبافی بخونه یک واحد هم آزمایشگاه قالیبافی پاس کنه!

کلا از سیستم استاد شاگردی که یه زمانی بر صنعت و هنر جهان حاکم بوده خوشم میاد. شاید به این دلیله که شاهکارهای معماری مجسمه سازی ادبیات فلسفه و... همش مال گذشته هستند. انگار الان همه چیز رنگ عجله داره.

[ ۱۳٩٠/٦/۱۳ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

وقتی به فیس بوک سر میزنم احساس میکنم همه خاطراتم پر کشیدند به اونور آب.

دوستان مدرسه دانشگاه و کار.

نمیدونم دنیا کوچیکه یا جدیدا زیادی کش اومده.

[ ۱۳٩٠/٦/۱۱ ] [ ٩:٤٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

از وسطهای شهریور، دلم برای خرید لوازم تحریر تنگ میشه.

[ ۱۳٩٠/٦/۱۱ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

واقعا فکر میکنی میتونی محدودم کنی؟ محدود به این میز و صندلی و کامپیوتر و چند تا مدرک و نامه؟ فکر میکنی با این حقوق چندرغازی که میگیرم وقت من خریده شده و محدود شدم؟        

باید بهت بگم که سخت در اشتباهی. گاهی بیا سری بزن و به کتابی که زیر کیبورد باز کردم و هر از گاهی چند صفحه ای ازش میخونم نگاهی بنداز. این یه دروازه است.

تو تا حالا کجا سفر رفتی؟ ترکیه؟ چین؟ آها دورتر هم رفتی. برزیل؟ مکزیک؟ تانزانیا؟     اونجاها چی دیدی؟ چیزای دیدنی توی دنیا زیاد هست. میتونی ازشون عکس بگیری. غذاهاشون رو بخوری. چند تایی هم لباس و خرده ریز بخری که بگی فلان کشور بودم. اما اگه بتونی توی همون چند روز سفر با اون سرزمین زندگی کنی مهمه. درکش سخته. اما من با مردم قرن 18 فرانسه در پاریس زندگی کردم. لندن 100 سال پیش رو دیدم نه ببخشید زندگی کردم. کلی توی مغازه هاش خرید کردم ولی نه به هدف خرید به هدف لمس لندن. تازه از مسافرت اومدم. آخرین سفرم یه تور باحال محیط زیستی بود بالای درختهای یکی از جنگلهای ایتالیا در زمانی که ارتش فرانسه هم به ایتالیا رفته بود. ناپلئون هم بود. خودم با دو تا چشمام دیدمش.     چند سال پیش یه سفر هم به عصر پارینه سنگی داشتم. با غارنشینها میرفتم شکار. روی دیوارهای غار نقاشی میکشیدم.   ژاپن. یونان. مصر. یوگسلاوی. هند. تاجیکستان. سومر.  همه رو دیدم.  توی زمانهای مختلف. از مسافرت لذت میبرم. مسافرت در زمان و مکان.

محدود کردن من سخته. پس خودت رو خسته نکن.

[ ۱۳٩٠/٦/۸ ] [ ۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

خیلی چیزهایی که بیست سال پیش به نظرم مهم میومد ده سال پیش به نظرم مهم نبود.

خیلی چیزا که ده سال پیش روش تعصب داشتم الان دیگه به نظرم مسخره میاد.

حتما چیزایی هم هست که الان برام اهمیت داره و ته ذهنم بهش مشغوله که در آینده دیگه بهشون فکر هم نمیکنم.

آم هرچی دیدش نسبت به دنیا وسیعتر میشه تعصبش هم کمتر میشه.

 

دیشب بالاخره بعد از عمری نشستم و فیلم milk رو دیدم. پونزده شونزده سال پیش اصلا نمیتونستم فکرش رو هم بکنم که یه آدم معمولی میتونه همجنس باز باشه. تصورم این بود که حتما یا روانیه یا شاخ و دم داره. ده سال پیش به این نتیجه رسیده که خوب حتما بعضی از آدمهای معمولی توی جامعه هستند که اینجوری زندگی میکنند ولی من ترجیح میدم دور و بر من نباشند. یه چند سالی هم بود که با خودم فکر میکردم خوب هر کسی که اینجوریه به خودش مربوطه من هم اصلا برام مهم نیست که همکارم یا همسایه ام یا کلا آدمهای دور و برم اینجوری باشند.

یه قسمت فیلم نشون میداد که توی آمریکا معلمهای همجنسباز رو از مدرسه ها اخراج کردند. با خودم فکر کردم خوب آره من شخصا برام مهم نیست که آدمهای دور و برم اینجوری باشند اما اگه بچه داشتم اصلا دلم نمیخواست معلمش یه همجنسباز باشه.

یه جایی از فیلم یک نفر توی یک کنفرانس تلویزیونی دقیقا همین حرف رو به milk زد. اون هم جواب داد که پدر و مادر من هیچ کدوم همجنسباز نبودند. توی مدارسی درس خوندم که هیچ کدوم از معلمهاش همجنسباز نبودند اما خودم همجنسباز شدم. پس این چیزی نیست که بتونید با مدرسه و خانواده کنترلش کنید.

همجنسبازی هم مثل خیلی مسایل دیگه است که واقعا نمیشه کنترلش کرد.

نکته جالب دیگه اینه که ما اینقدر در کشورمون غرق تعصب هستیم که حتی رابطه طبیعی جنسی زنها و  مردها در کشورمون تابو هست. در مورد همجنسبازی هم که یارو میره توی آمریکا میگه ما اصلا توی کشورمون همجنسباز نداریم!!! انگار با گفتن این جمله، واقعا از کشورمون حذف میشند اونم ایران که سابقه تاریخی توی این مساله داره.

[ ۱۳٩٠/٦/۸ ] [ ٧:٥۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب