رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

واقعا نمیدونم چرا بعضی کتابها تا این اندازه حال آدم رو بد میکنند.

موضوع درباره خیانت بود. در عین اینکه کتاب همش حال به هم زن بود. از یه طرف دیگه هم انگار نویسنده دور خودش خط قرمز کشیده بود و یه چیزایی رو نمینوشت. شاید ترسیده کتابش مجوز نگیره. خلاصه همه جوره حال آدمو به هم میزد.

نمیدونم همه مردم دنیا اینقدر زمخت شدند یا فقط ایرانیها.

شاید این نتیجه مدرن شدنه. هر چیزی قیمتی داره. قیمت مدرن شدن و به دست آوردن خیلی از آسایشها هم خشن شدن روح آدمه.

[ ۱۳٩٠/٥/٢٦ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

کتاب زنبق دره بالزاک رو بالاخره دارم تموم میکنم. خیلی کند پیش رفتم.

گاهی بعضی از خطها رو چند بار میخوندم.

قلم این نویسنده برام عجیب بود. چه طور میشه آدم اینقدر هوشمند لطیف و هنرمند باشه؟ چه طوری میشه اینقدر ظریف بود؟

دور و برم اینقدر پر از خشونت و رفتارهای زمخت شده که دیگه برام عجیبه بدونم آدم میتونه تا این اندازه هم لطیف باشه.

[ ۱۳٩٠/٥/٢٤ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

چند شماره از مجله زندگی ایده آل رو خریدم و ورق زدم. اولش فکر کردم چه مجله مسخره ای. یعنی چی؟ همش طرز تهیه کیک شکلاتی. چگونه کیف خود را با کفش خود ست کنیم. خط چشم مد 2011. مهمانی شام چه بپزیم....

جالب اینه که از یه طرف دیگه همش دارند به تیپ و قیافه مردم گیر میدند.

اما بعد دیدم به نظر میرسه این مجله فقط برای خانمهای خانه دار قشر مرفه داره چاپ میشه. بد هم نیست. خانمی به بهانه مطالعه ست کیف و کفش  این مجله رو ورق میزنه و شاید یک مطلب مفید علمی هم در بین صفحات مطالعه کنه. خیلی هم خوبه.

چیزی که برام جالبه اینه که نصف جمعیت ایران زن هست. از این نصف یه تعدادی خانه دار هستند. و باز هم یه تعداد محدودی از اینها ثروتمند هستند که این مجله به دردشون میخوره.

یعنی برای یک گروه نسبتا کوچک در ایران یک مجله با کیفیت عالی کاغذ و رنگ و عکس چاپ میشه. هیچ اشکالی هم نداره. اما بقیه آدمها چی؟ چرا متناسب با علایق و سلایق اونها چیزی چاپ نمیشه؟ مجله های روانشناسی خوب، مجلات ادبی، فرهنگی سیاسی. علاقه مندان به داستانهای کوتاه. دوستداران فلسفه. مجله های علمی تخصصی. مجله های هنری تخصصی.

خبری نیست.

اینجا ایرانه. و تا وقتی که مهمترین موضوع ذهنت هماهنگ کردن مدل مانتوت با شلوارت باشه هیچ خطری نداری و بهترین مجله برات چاپ میشه. اما اگه اندیشه بالاتری داشته باشی.....

[ ۱۳٩٠/٥/۱۸ ] [ ٩:۱۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

گاهی وقتا همین طور که نشستم تصویر یه آدمایی میاد توی ذهنم که توی خونه های خودشون هستند. البته فقط تصویره و صدا نداره. منم لبخونی بلد نیستم. اگه این تصاویر جدید بودند فکر میکردم حتما دیوونه شدم ولی موضوع اینه که از بچگی این تصاویر رو میبینم و دائما هم در حال تغییره. نمیدونم مال زندگی قبلیمه یا مال همین زندگیم.

گاهی وقتا کنار یه آدم که نشستم یه آن فکر میکنم داره به فلان چیز فکر میکنه بعد یهو میبینم که شروع میکنه درباره همون موضوع حرف زدن.

درباره اینکه کی ازم خوشش میاد و کی بدش میاد مطمئنم و اشتباه نمیکنم. اینکه کی از کی خوشش میاد یا بدش میاد رو فوری میفهمم.

نمیدونم این حس ششمه یا اینکه همه آدما اینطوری هستند.

امیدوارم همه اینطوری باشند. چون بعضی وقتا یه خورده از خودم میترسم!

[ ۱۳٩٠/٥/۱۸ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

کتاب زنبق دره بالزاک رو میخونم. واقعا روشهای تربیتی اشراف فرانسه خیلی جالب بوده. نمیدونم شاید توی ایران و جاهای دیگه هم این جوری بوده. برای اینکه بچه پررو نشه همش حالش رو میگرفتند و توی سرش میزدند! توی داستان یه پسر اشرافزاده که اینجوری تربیت شده بوده و فکر میکرده فقط خودش این همه عذاب کشیده با یک خانم اشرافزاده هم آشنا میشه و میبینه که نه بابا مثل اینکه همدرد هم توی دنیا داره.

 

یاد یکی از دیالوگهای فیلم کوکو شانل میافتم. کوکو شانل که فقیر بوده و در یک پرورشگاه بزرگ شده بوده خیلی دلش میخواست با اعیان و اشراف دوست باشه ولی اونا زیاد تحویلش نمیگرفتند. بعد از اینکه کوکو شانل رو به یک مهمانی اشراف دعوت نمیکنند، بوی کاپل که یه مرد اشرافزاده خیلی ثروتمند بوده بهش میگه "فکر میکنی فقط خودت تحقیر شدی؟ منم طعم تحقیر رو توی خونواده ام چشیده ام!"

 

واقعیت اینه که حتی اونایی که فکر میکنی خیلی خوشبختند یه جورایی توی زندگی قلبشون شکسته شده. فقط فرقشون با غصه دارا اینه که بیخیال هستند.

[ ۱۳٩٠/٥/۱٧ ] [ ٩:۳۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امشب مهمون داشتم. دوستی که ازایران رفته بود. چند سالی ایتالیا زندگی کرده بود و الان یک سالی میشه که در نروژ زندگی میکنه. دو تا دوست دیگه هم بودند که میخواستند برن کانادا. نه برای خودشون. بلکه برای بچشون چون دوست نداشتند بچه شون تحت این تعلیم و تربیت بزرگ بشه. صد البته من و مسیو هم مشتاق رفتن از ایران هستیم فقط به دلایل وابستگیهای شدید عاطفی به خانواده (و نه کشورمون) اینجا موندیم.

به همکارام نگاه میکنم. هر سال تعداد زیادی از همکارام یا به صورت تحصیلی و یا به صورت مهاجرتی دارند از ایران میرن. بقیه هم در فکر رفتن یا در شرف رفتن هستند.

به دوستای دانشگاهم نگاه میکنم تقریبا هیچ کدوم ایران نیستند. دوستای مدرسه ام  هر کدوم که درسخون و باهوش بودند رفتند.

 

به ایران بیست یا سی سال آینده نگاه میکنم. البته به دلیل سو مدیریت و خفقان شدید مساحتش از اینی که هست خیلی کمتر شده. و البته مردمش. چند تا چوپان و کشاورز که چشمشون به آسمونه و دانش کشاورزی و دامداری ندارند. تعداد بسیار زیادی بیسواد.  چند تا نیمه باسواد با دانش حوزوی برای ریاست به همون چند تا چوپان و کشاورز. و البته سخنرانی برای اون بیسوادها که بهشون بگن ما چه قدر خوشبختیم. کشورهای دیگه در حال سقوطند. برای اینکه از خشکسالی نمیرید بیاید نماز بخونیم. سرزمینی فقیر از لحاظ صنعت، فرهنگ، دانش و... خلاصه چیزی شبیه به ایران دوران قاجار شاید هم بدتر.  و تعداد بسیار زیادی ایرانی مهاجر نسل اول دوم سوم و غیره در کشورهای مختلف جهان که فارسی  رو بلد نیستند. چیز زیادی از ایران نمیدونند و البته براشون مهم نیست. چون در کشورهایی زندگی میکنند که آزادی فکر، اندیشه، سخن و  لباس دارند. و بهشون فرصت پیشرفت و موفقیت داده میشه و از استعدادهاشون به بهترین نحو استفاده میشه. و مغزشون با اراجیف پر نمیکنند.

 

صدای دوستم هنوز توی گوشمه که میگه به عنوان یک فارس شیعه در این کشور احساس خفگی میکنم خدا به داد اقلیتها برسه.

 

[ ۱۳٩٠/٥/۱٤ ] [ ۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

تولد تولد تولدت مبارک

برای الهه عزیز

[ ۱۳٩٠/٥/۱۱ ] [ ٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

اسم فیلم برنامه آپارات 5شنبه "آیا شما خوشبخت هستید؟" بود. اول از مردم میپرسید چند سالتونه؟ چند وقته ازدواج کردید؟ شغلتون چیه و چند تا بچه دارید؟ آخر سر هم میگفت آیا خوشبختید؟

جوابها تقریبا شبیه هم بود. مثلا 45 سالمه. قالیبافم. 20 ساله ازدواج کردم. 2 تا بچه دارم. الحمد الله همه چی خوبه و راضی هستم.

یه نفر گفت همه وقتی پای صحبتشون میشینی ناراضی هستند ولی جلوی دوربین میگن ما خوشبختیم.

واقعیت اینه که همینجوری آدم همش داره درباره نداشته هاش فکر میکنه و حرف میزنه اما کارگردان اون فیلم اول درباره داشته های مردم سوال کرد. اون لحظه همه داشتند درباره داشته هاشون فکر میکردند. اینکه شغل خوبی دارند. ازدواجشون موفقه. بچه های سالم دارند و بعد با خودشون فکر میکردند ما خوشبختیم.

[ ۱۳٩٠/٥/۱٠ ] [ ٧:۳٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

سلام دوستان. بعد از یک هفته غیبت این بار با سفرنامه بلغارستان (وارنا) به روز هستم.

از اول اول از توی ایران براتون تعریف میکنم. از وقتی که مدارک  رو بدید به سفارت بین 10 تا 15 روز بعد ویزا میدند. معمولا هم ویزا میدن و مشکلی نداره. مرحله بعد بستن چمدانها است! یادتون باشه خمیر دندون و دمپایی پلاستیکی برای دستشویی و حمام ببری. چون توی هتلهای بلغارستان حتی 5 ستاره هم متاسفانه این دو قلم جز سرویس اتاق نیست.

وقتی پرواز کردید و نزدیک فرودگاه وارنا شدید عبور از دریای سیاه و شهر ساحلی و سرسبز وارنا از پنجره هواپیما منظره زیبایی داره. ولی انتظار فرودگاه شیک و بزرگی رو نداشته باشید. فرودگاه کوچیک و قدیمیه. با توجه به اینکه از سال آینده بلغارستان هم ویزاش شینگن میشه حسابی جو زده هستند و همه جا پرچم اتحادیه اروپا رو زدند و البته پلیسها هم توی فرودگاه خیلی گیر میدند به خصوص به ایرانیها. به قول معروف فکر کردند بلغارستان هم شهریه!

من زیاد از محیط زیست و گیاهان سر در نمیارم اما از فرودگاه که به طرف وارنا حرکت میکنید پوشش گیاهی چیزی شبیه شمال خودمونه ول هوا زیاد شرجی نیست. کلا هوای لطیف و خوبی در مرداد ماه داره. داخل شهر هم چنارهای بزرگ و خرمی داره. به دلیل اینکه ماشین هم کم تردد میکنه هوا پاکه و آلوده نیست.

احتمالا از روبروی کلیسای جامع وارنا هم رد میشید که  به سبک معماری روسی گنبدهای کوچیک داره و بالای درش هم صلیب ارتدکس نصب شده. تنها نکته منفی شهر وارنا آپارتمانهای قدیمی و بسیار کهنه ای هست که چهره شهر رو زشت کرده. شهر وارنا در ساحل دریای سیاه دو منطقه توریستی sunny beach و golden sands رو داره که هتلها اونجا است. هتلی که من رفتم هتل مارینا بود که هتل تمیز و راحتی بود و اتاقهای بزرگ و دلبازی داشت. هم استخر روباز داشت و هم سرپوشیده. و کلا امکاناتش خوب بود. زبان انگلیسی کارمندان پذیرش هتل از بقیه مردم بهتر بود اما اگه یه کم تند باهاشون حرف بزنید کاملا هنگ میکنند. برای همین بسیار شمرده و با کلمات ساده منظورتون رو بهشون منتقل کنید. داخل شهر هم که زبانشون افتضاحه. غذاهای هتل هم خیلی متنوع بود اما مایه اصلی غذاها گوشت بود و بعد یکی دو روز دل آدم رو میزد. چیزی به اسم برنج هم سرو میشد که شباهتی با پلوهای ما نداشت و بدمزه بود. اگه مشروب دوست داشته باشید بلغارستان بهشت مشروبخورها است. هر ساعتی که اراده کنید میتونید مشروب مجانی بنوشید. 

یکی از تورهای گردشی وارنا بازدید از یک روستای بلغاری بود که در اون شکل یک خونه روستایی، چیدمان داخلش، لباسهای مردم، رقصها و موسیقی رو میتونستید ببینید و با غذاها و نوشیدنیهای روستاشون از شما پذیرایی میکردند. و اگه دوست داشته باشید میتونید از لباسهاشون هم بپوشید و در رقصهای گروهیشون شرکت کنید.

منطقه بالچیک در نزدیکی وارنا هم که کاخ ملکه ماریا (ملکه رومانی) اونجا است هم جای زیباییه. این کاخ توی یک باغ به نام باغ الله قرار داره که باغ به دلیل اینکه دست دانشکده گیاه شناسیه، گیاهان جالبی درش هست. گل اصلی بلغارستان رز هست که توی این باغ پر از این گله. داستان ورود گل رز به بلغارستان هم که به افسانه شبیهه جالبه. پادشاه عثمانی به اسیران بلغاری میگه که اگه در سه روز بتونید یک خونه بسازید من سه آرزوی شما رو برآورده میکنم. یک پسر اسیر بلغاری که عاشق دختر پادشاه عثمانی بوده میتونه این کار رو بکنه. آرزوی اولش این بوده که همه اسیرهای بلغاری آزاد بشند. آرزوی دومش ثروت زیاد بوده و آرزوی سومش ازدواج با دختر پادشاه بوده. پادشاه دو آرزوی اول رو برآورده میکنه اما سر آرزوی سوم عصبانی میشه و پسر رو دوباره زندانی میکنه. اون هم با دختر پادشاه فرار میکنند. دختر پادشاه بین راه و توی بیابون از تشنگی میمیره ولی یک دونه گل رز رو به پسر میده که ببره و در سرزمینش بکاره.

در باغ الله یک چشمه هم هست که شبکه ای که براش کشیدند و داخل باغ وارد شده کار یک معمار ترک عثمانی بوده. بالای ورودی چشمه به باغ هم یک سنگ نوشته هست که نام معمار و یه چیزای دیگه به زبان ترکی و با حروف فارسی روش نوشته شده. در مجموع ساختمان کاخ ساده است و شباهت زیادی به کاخ نداره. یک بخش از کاخ هم هست که برای ساخت دستی مشروب استفاده میشه و به مشروبهای اونجا شرابهای ملکه گفته میشه. بعد از بازدید از کاخ هم به یک رستوران بزرگ رفتیم که یک گروه رقص حرفه ای بلغاری خیلی زیبا اونجا رقصیدند. دو تا خانم هم بودند که پابرهنه روی زغال گداخته راه میرفتند.

رودخانه نزدیک وارنا رود کامچیا هست که اسم یک آدمه. این هم داستان خودش رو داره. کامچیا یه دختر بلغاری بوده که قرار بوده ببرنش برای پادشاه عثمانی اما چون خودش عاشق یه آدم دیگه بوده خودش رو در این رود غرق میکنه و اسم رود رو میزارن کامچیا. رود کامچیا عریضه و پر از لاک پشته.

یه جای دیگه نزدیک وارنا جنگل سنگی هست. زمین ماسه ای هست و پر از سنگهای بزرگه که هر کدوم شبیه یه چیزیه مثلا شبیه آدم سگ شتر و.. مردم اعتقاد دارند که این سنگها انرژی مثبت دارند و دستشون رو روی اونها میزارند. انتهای این منطقه هم دور یک سنگ رو با دایره سنگ چین گردند و اعتقاد دارند داخل این دایره انرژی منفی وارد نمیشه.  البته اینجا هم افسانه داره. پسری بوده که اسم اعظم خدا رو میدونسته و عاشق یه دختری میشه. خونواده دختر میگن اگه اسم خدا رو به ما بگی ما موافقت میکنیم. پسر از تیتان (کسی که زمین رو در دستهاش گرفته) کمک میخواد. تیتان بهش میگه اسم خدا رو به زبون نیار ولی اسمش رو با سنگ روی زمین بچین تا پدر و مادر اون دختر بیان و خودشون ببینند. پسر این کار رو میکنه اما چون اسم خدا رو لو داده بوده خودش و طایفه اش سنگ میشند.

در بازارها میتونید صنایع دستیشون رو بخرید. سفالهای بسیار زیبایی دارند. همینطور رومیزیهایی که پارچه دستباف هست. قلاب بافیهای جالب. عروسک ماتروشکا. گردنبندهای چوبی و........

در کل سفر خوب و باصفا و البته شادی بود.

-------------------------------

باغ الله

دریای سیاه

[ ۱۳٩٠/٥/٧ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب